X
تبلیغات
همه چیز - داستان
وقتی سقف زندگي آن قدر پايين بيايد كه تو ناگزير به زيستن در آنجا باشي مرگ زيباترين پله صعود است.

  شوهر آمريکايی

«...ودکا؟نه.متشکرم.تحمل ودکا را ندارم.اگر ويسکی باشد حرفی.فقط يک ته گيلاس قربان دستتان.نه.تحمل آب را هم ندارم.سودا داريد؟حيف.آخر اخلاق سگ آن کثافت به من هم اثر کرده.اگر بدانيد چه ويسکی سودايی می خورد!من تا خانه پاپام بودم ، اصلا لب نزده بودم.خود پاپام هنوز هم لب نمی زند.به هيچ مشروبی .نه.

مومن و مقدس نيست.اما خوب ديگر.توی خانواده ما رسم نبوده.اما آن کثافت ، اول چيزی که يادم داد ، ويسکی درست کردن بود.از کار که برمی گشت ، بايد ويسکی سودايش  توی راهرو دستش باشد.قبل از اينکه دست هايش را بشويد.و اگر من می دانستم با آن دست ها چه کار می کند؟!...خانه که نبود ، گاهی هوس می کردم

لبی به ويسکيش بزنم . البته آن وقت ها که هنوز دخترم نيامده بود.و از تنهايی حوصله ام سر می رفت.اما خوشم نمی آمد.بدجوری گلويم را می سوزاند.هرچه هم خودش اصرار می کرد که باهاش هم پياله بشوم ، فايده نداشت.اما آبستن که شدم ، به اصرار آب جو به خوردم می داد.که برای شيرت خوب است.اما ويسکی هيچ وقت.

تا آخرش هم عادت نکردم.اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم ، بی اختيار ويسکی را خشک سرکشيدم. بعد هم يکی برای خودم ريختم ، يکی برای آن دختره گرل فرندش.يعنی نامزد سابقش.آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد.و دوتايی نشستيم به ويسکی خوردن و درددل .و حالا گريه نکن ، کی گريه بکن.آخر فکرش را بکنيد.

 آدم ديپلمه باشد ، خوشگل باشد -می بينيد که...-پاپاش هم محترم باشد، نان و آبش هم مرتب باشد،کلاس انگليسی هم رفته باشد-و به هرصورت مجبور نباشد به هرمردی بسازد-آن وقت اين جوری؟!...اصلا مگر می شود باور کرد؟ اين همه جوان درس خوانده توی مملکت ريخته.اين همه مهندس و دکتر...اما آخر آن خاک برسرها هم هی می روند زن های فرنگی می گيرند يا آمريکايی.دختر پستچی محله- شان را می گيرند، يا فروشنده سوپرمارکت سرگذرشان را ، يا خدمتکار دندان سازی را ، که يک دفعه پنبه توی دندانشان کرده.و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده ای!انگار خود سوزان هاروارد است يا شرلی مک لين يا اليزابت تايلور.بگذاريد برايتان تعريف کنم.

پريشب ها ، يکی از همين دخترها را ديدم. که دوماه است زن يک آقا پسر ايرانی شده و پانزده روز است که آمده .شوهرش را تلگرافی احضار کرده اند که بيا شده ای نماينده مجلس.صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثلا مهمان ارجی اش تنها نماند.و يک همزبان داشته باشد که باهاش درددل کند.درست هفته پيش بود.دختره با آن دو تا کلمه

 تگزاسی حرف زدنش ...نه .نخنديد.شوخی نمی کنم.چنان دهنش را گشاد می کرد که نگو.هنوز ناخن هاش کلفت بود . معلوم بود که روزی يک خروار ظروف می شسته .آن وقت می دانيد چه می گفت؟می گفت ما آمديم تمدن برای شما آورديم و کار کردن با چراغ گاز را يادتان داديم و ماشين رخت شويی را ...و از اين حرف ها.از دست هاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را توی تشت چنگ می زده.و آن وقت اين افاده ها !دختر يک گاوچران بود. نه از آن هايی که توی ملکشان نفت پيدا می کنند و ديگر خدا را بنده نيستند .نه.از آن هايی که گاو ديگران را می چرانند.البته من بهش چيزی نگفتم.اما يک مرد که تو مجلس بود که درآمد با انگليسی دست و پا شکسته اش گفت که اگر تمدن اين هاست که شما می گوييد ،ارزانی خود آن کمپانی که خود سرکار را هم دنبال ماشين رخت شويی می فرستد برای ما به عنوان تحفه.البته دختره نفهميد.ناچار من برايش ترجمه کردم.آن وقت به جای اين که جواب آن مردکه را بدهد ، درامده رو به من که لابد بداخلاق بوده ای يا هرزه بوده ای که شوهرت طلاقت داده .به همين صراحت.يعنی من برای اين که تندی حرف آ« مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهايی درآورده باشم ، سر دلم را باز کردم و برايش گفتم که امريکا بوده ام و شوهر آمريکايی داشته ام و طلاق گرفته ام ، می دانيد چه گفت ؟گفت اين که عيب نشد.هيچ کاری عار نيست...لابد خانواده اش دست به سرت کرده اند که ارثش به بچه ات نرسد.يا لابد بداخلاق بوده ای و از اين حرف ها.اصلا انگار نه انگار که تازه از راه رسيده.طلب کار هم بود.خوب معلوم است.شوهرش نماينده مجلس بود.آخر اگر اين خاک برسرها نروند اين لگوری ها را نگيرند که ، دختری مثل من نمی رود خودش را به آب و آتش بزند...نه قربان دستتان .زياد بهم ندهيد.حالم را خراب می کند.شکم گرسنه و ويسکی.همان يک ته گيلاس ديگر بس است.اگر يک تکه پنير هم باشد، بد نيست...ممنون،اوا !اين پنير است ؟ چرا آنقدر سفيد است؟ و چه شور!مال کجاست؟...ليقوان؟کجا باشد؟....نمی شناسم.هلندی و دانمارکی را می شناسم. اما اين يکی را ...اصلا دوست نداشتم.همان با پسته بهتر است .

متشکر!خوب چه می گفتم؟آره .تو کلوب آمريکايي ها باهاش آشنا شدم.يک سال بود می رفتم کلاس زبان. می دانيد که چه شلوغی است.ديپلم که گرفتم، اسم نوشتم برای کنکور.ولی خوب می دانيد ديگر.ميان بيست و سی هزار نفر ، چطور می شود قبول شد؟ اين بود که پاپا گفت برو کلاس زبان.هم سرت گرم می شود، هم يک زبان خارجی ياد می گيری.و آن وقت آن کثافت معلم کلاس بود.بلند بالا.خوش ترکيب.موهای بور.يک آمريکايی کامل.و چه دستهای بلندی داشت.تمام دفترچه تکليف را می پوشاند.

خوب ديگر.از همديگر خوشمان آمد.از همان اول.خيلی هم باادب بود.اول دعوتم کرد به يک نمايشگاه نقاشی.به کلوب تازه عباس آباد.از اين ها که سر بی تن می کشند  ،يا تپه تپه رنگ بغل هم می گذارند ، يا متکا می کشند به اسم آدم و يک قدح می گذارند روی سرش ، يا دوتا لکه قهوه ای وسط دو متر پارچه .پاپا و ماما را هم دعوت کرده بود.که قند توی دلشان آب می کردند.بعد هم با ماشين خودش برمان گرداند خانه.و با چه آدابی .در ماشين را باز کردن و از اين کارها.و شب ، کار روبه راه شد.بعد دعوتم کرد به مجلس رقص.يکی از عيدهاشان . به نظرم (ثنک گيوينگ)بود .اوا!چه طور نمی دانيد؟يک امريکاست و يک (ثنک گيوينگ).يعنی شکرگذاری ديگر.همان روزی که امريکايی ها کلک آخرين سرخ پوستها را کندند.پاپا البته که اجازه داد.و چرا ندهد؟بيرون از کلاس که من کسی را نداشتم برای تمرين زبان.زبان را هم تا تمرين نکنی فايده ندارد.بعد هم قرار گذاشته بوديم که من بهش فارسی درس بدهم.البته خارج از کلاس.هفته ای يک روز می آمد خانه مان برای همين کار.قرار گذاشته بوديم .و نمی دانيد چه جشنی بود.کدو حلوايی را سوراخ کرده بودند عين جای چشم و دماغ و دهن ، و توش چراغ روشن کرده بودند.و چه رقصی !و حالا ديگر کم کم انگليسی سرم می شد و توی مجلس غريبه نمی ماندم.گذشته از اين که ايرانی هم خيلی زياد بود.اما حتی آن شب هم هرچه اصرار کرد آبجو نخوردم.مثل اينکه از همين هم خوشش آمد.چون وقتی برم گرداند و رساند خانه ، به ماما گفت از داشتن چنين دختری به شما تبريک می گويم .که خودم ترجمه کردم.آخر حالا ديگر شده بودم يک پا مترجم.همين جوری ها هشت ماه با هم بوديم.با هم سد کرج رفتيم قايقرانی.سينما رفتيم .موزه رفتيم .بازار رفتيم .شميران و شاه عبدالعظيم رفتيم.و خيلی جاهای ديگر که اگر او نبود ، من به عمرم نمی ديدم.تا شب کريسمس دعوتمان کرد خانه اش.ديگر شب «کريسمس»را که می شناسيد.پاپا و ماما هم بودند .ففر هم بود.نمی شناسيد؟اسم برادرم است ديگر.فريدون.دوتا بوقلمون پخته از خود لوس آنجلس برايش فرستاده بودند...اوا؟پس شما چه می دانيد؟ همان جايی که هوليوود هم هست ديگر.نه اين که فقط برای او فرستاده باشند.برای همه شان می فرستند تهران ، ديگر بوقلمون و آبجو و سيگار و ويسکی و شکلات که جای خود دارد.

باور کنيد راضی بودم آدم کش باشد-دزد و جانی باشد-گنگستر باشد-اما آن کاره نباشد...قربان دستتان.يک ته گيلاس ديگر از آن ويسکی.مثل اينکه آمريکايی نيست.آن ها «بربن» می خورند.مزه خاک می دهد.آره اين اسکاچ است.خيلی شق و رق است.عين خود انگليس ها.خوب چه می گفتم؟آره.همان شب ازم خواستگاری کرد.رسما و سر ميز شام.حالا من خودم هم مترجمم.جالب نيست؟هيچ کس تا حالا اين جوری شوهر نکرده.اول بوقلمون را بريد و گذاشت تو بشقاب هامان .بعد شامپانی باز کرد که برای پاپا و ماما ريخت.برای همه ريخت.البته ماما نخورد.اما پاپا خورد . خود من هم لب زدم.اول تند بود و گس.اما تنديش که پريد ، شيرينی ماند.بعد امد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می کنم.اصرار داشت که جمله به جمله بگويم و شمرده و همه چيز را .که خدمت سربازيش را کرده -از ماليات دادن معاف است-گروه خونش B است-مريض نيست-ماهی 1500 دلار حقوق می گيرد و قسطی هم ندارد.و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و کاری به کار او ندارند و از اين حرف ها.پاپا که از همان شب اول راضی بود.خودش بهم گفته بود که مواظب باش دخترجان، هزارتا يکی دخترها زن آمريکايی نمی شوند.شوخی که نيست .يعنی نمی توانند.اين گفته اش هنوز توی گوشم است.اما تو خودت می دانی.تويی که بايد با شوهرت زندگی کنی.اما ازش يک هفته مهلت بخواه تا فکرهايـ را بکنی .همين کار را هم کرديم.البته از همان اول ، کار تمام بود .تمام فاميل می دانستند .دو سه بار هم دعوت و مهمانی و از اين جور مراسم.و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ کشيدن ها.

سر همين قضيه ، تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر کردند.بابام راست می گفت.شوخی که نبود .همه دخترها آرزوش را می کردند.ولی يارو از من خواستگاری کرده بود.و اصلا معنی داشت که من فداکاری کنم و يک دختر ديگر را جای خودم معرفی کنم؟اين ميانه هم فقط مادربزرگم غر می زد.می گفت ما تو فاميل ، کاشی داريم ، اصفهانی داريم، حتی بوشهری داريم.همه شان را می شناسيم.اما ديگر امريکايی نداشته ايم.چه می شناسيم کيه.دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده اش و خانه اش و از در و همسايه ته و توی کارش را در بياری ،...و از اين حرف های کلثوم ننه ای.اصلا سر عقدمان هم نيامد.پا شد رفت مشهد که نباشد.اما خود من قند تو دلم آب می کردند.محضر دار شناس خبر کرده بوديم.همه فاميل بودند و يک عده امريکايی .و چه عکس ها از سفره عقد.يکی از دوست های شوهرم فيلم هم برداشت.اما امان از اين امريکايی ها !می خواستند از سر از همه چيز دربيارند.هی می آمدند سوال پيچم می کردند . يعنی من حالا عروسم.اما مگر سرشان می شد؟که اسم اين چيه که قند را چرا اين جوری می سايند؟که روی نان چه نوشته؟که اسفند را از کجا می آورند؟...اما هر جوری بود،گذشت .توی همان مجلس عقد ، دو تا از نم کرده های فاميل را به عنوان راننده برای اداره شان استخدام کردند.

صدهزار تومن مهر کردند.کلمه لا اله الا الله را هم همان پاس سفره عقد گفت .و به چه زحمتی !و چه خنده ها که به لا اله...گفتنش کرديم!...که مثلا عقد شرعی باشد. و شغلش ؟خوب معلم انگليسی بود ديگر.بعد هم تو قباله نوشته بودند حقوقدادن.دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند.و من با همين دروغی که گفته بود ، می توانستم بيندازمش زندان.وطلب خسارت هم بکنم.دست کم می توانستم مجبورش کنم که علاوه بر چهارصد دلار خرجی که حالا برای دخترم می دهد ، ششصد تا هم بگذارد رويش .ولی چه فايده ؟ديگر اصلا رغبت ديدنش را نداشتم.حاضر نبودم يک ساعت باهاش سر کنم.همين هم بود که عاقبت راضی شد بچه را بدهد ، وگرنه به قانون خودشان می توانست بچه را نگه دارد.البته که من مهرم را بخشيدم.مرده شورش را ببرد با پولش.اگر بدانيد پولش از چه راهی درمی آمد؟!مگر می شود همچو پولی را گردن بند طلا کرد و بست به گردن ؟يا گوشت و برنج خريد و خورد؟همين حرف ها را آن روز آن دختره هم می زد. گرل فرند سابقش .يعنی رفيقه اش.نامزدش.چه می دانم!بار اول و آخر بود که ديدمش . با طياره يکراست از لوس آنجلس آمده بود واشنگتن.و توی فرودگاه يک ماشين کرايه کرده بود و يکراست آمده بود در خانه مان.دو سال تمام که من واشنگتن بودم ، خبر از هيچکدام از فاميلش نشد.خودش می گفت راه دور است و سر هرکسی به کار خودش گرم است و از اين حرفها.من هم راحت تربودم.

بی آقا بالاسر.گاهی کاغذی می دادم يا آن ها می دادند.عکس دخترم را هم برايشان فرستادم.

آن ها هم هديه تولد بچه را فرستادند.عکس يک سالگی اش را هم فرستاديم و بعد از آن ديگر خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد.سلام و عليک و خودش را معرفی کرد و خيلی مودب.که تنهايی حوصله ات سر نمی رود؟و به به چه دختر قشنگی و از اين حرف ها.و من داشتم با ماشين رخت شويی ور می رفتم که يک جاييش خراب شده بود.بی رو در واسی آمد کمکم.و درستش کرديم و رخت ها را ريختيم تويش و رفتيم نشستيم که سر درد دلش وا شد.گفت نامزدش بوده که می برندش جنگ کره .و جنگ که تمام می شود، ديگر برنمی گردد لوس آنجلس.و همين توی واشنگتن کار می گيرد.و اين که خدا عالم است توی کره چه بلاهايی سر جوان های مردم می آوردند.که وقتی برمی گشتند ، اين جورها کارها را قبول می کردند !که من پرسيدم مگر چه کاری ؟شاخ درآورد که من هنوز نمی دانستم شوهرم چه کاره است.درآمد که البته عار نيست.اما همه فاميلش سر همين کار ترکش کرده اند.و هرچه بهشان گفته ، فايده نداشته ...حالا من دلم مثل سير و سرکه می جوشد که نکند جلاد باشد.يا مامور اتاق گاز و صندلی برقی.آخر حتی اين جور کارها را می شود يک جوری جزو کارهای حقوقی جا زد.اما آن کار او؟اسمش را که برد، چشم هايم سياهی رفت.جوری که دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطری ويسکی را درآورد و يک گيلاس ريخت داد دست من و برای خودش هم ريخت و همين جور درد دل ...از او که اين نامزد سومش است که همين جوری ها از دستشمی رود.يکی شان توی جنگ کره کشته شده . دومی تو ويتنام است و اين يکی هم اين جوری از آب درآمده . می گفت اصلا معلوم نيست چرا آنها يی شان هم که برمی گردند ، يا اين جور کارهای عجيب و غريب را پيش می گيرند ، يا خل و ديوانه و دزد و قاتل می شوند...و از من که آخر چرا تا حالا نتوانسته ام بفهمم شوهرم چه کاره است!و آخر من که دختر کلفت نبودم يا دختر سر راهی و يتيم خانه ای.ديپلمه

بوده ام و ننه بابا داشته ام و از اين جور حرف ها ...آره قربان دستتان .يکی ديگر بد نيست.مهمان های شما هم که نيامدند.گلوم بدجوری خشک می شود.بديش اين بود که دختره خودش را تو دلم جا کرد.چگورپگور بود و ترتميز.و می گفت هفت سال است که تو لوس آنجلس يا دنبال شوهر می گردد يا دنبال ستارگی سينما.بعد هم با هم

پاشديم رخت ها را پهن کرديم و دخترم را با کالسکه اش گذاشتيم عقب ماشين و رفتيم سراغ محل کار شوهرم.آخر من هنوز هم باورم نمی شد.و تا به چشم خودم نمی ديدم ، فايده نداشت. اول رفتيم اداره اش . سلام و عليک و اين که چه فرمايشی داريد و چه عکس هايی از چه پارک ها و درخت ها و چه چمن ها . اگر نمی دانستی محل چه کاری است ، خيال می کردی خانه برای ماه عسل توش می سازند.و همه چيز با نقشه.

و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگيره های دوطرف و دسته گل رويش و از چه چوبی ميل داريد.و پارچه ای که بايد روش کيد و چه تشريفاتی.و کالسکه ای که آدم را می برد و اين که چند اسبه باشد ، يا اگر دلتان بخواهد با ماشين می بريم  که ارزان تر است و اين که چه سيستم ماشينی . و اين که چند نفر بدرقه کننده لازم داريد و هر کدام چه قدر مزدشان است که تا حد احساسات به خرج دهند و هرکدام خودشان را جای کدام يکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و توی کدام کليسا...من يک چيزی می گويم شما يک چيزی می شنويد.گله به گله هم توی اداره شان دفترچه های تبليغاتی گذاشته بودند و کبريت و دستمال کاغذی.با عکس و تفصيلات روشان چاپ شده و جمله هايی مثلا «خواب ابدی در مخمل» يا «فلان پارک المثنای باغ بهشت» و از اين جور چيز ها.کارمندها دور و برمان می پلکيدند که تک می خواهيد يا خانوادگی؟ و چند نفره؟و اين که صرف با شماست اگر خانوادگی تهيه کنيد که پنجاه درصد ارزانتر است و اينکه قسطی هم می دهيم...و من راستی که دلم داشت می ترکيد.اصلا باورم نمی شد که شوهرم اين کاره باشد.آخر گفته بود حقوقدان.لاير!عينا.دست آخر خودمان را معرفی کرديم و نشان کار شوهرم را گرفتيم .نه بدجوری که بو ببرند.که بله ايشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر بايد برگردند و کار واجبی دارند و من نمی دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می کند...و آمديم بيرون.و رفتيم خود محل کارش.و من تا وقتی از پشت رديف شمشادها نديدمش، باورم نشد.دست هايش را زده بود بالا و لباس کار تنش بود و چمن را متر می کرد.

 و چهار گوشه اش علامت می گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می انداخت و دور تا دور محل را سوراخ می کرد و می رفت سراغ پهلويی.آن وقت دو نفر سياه پوست می آمدند اول چمن روی زمين را قالبی درمی آوردند و می گذاشتند توی يک کاميون کوچک وبعد شوهرم برمی گشت و از نو زمين را با کلنگ سوراخ می کرد و آن دوتا سياه خاکش را درمی آوردند و می آوردند و می ريختند توی کاميون ديگر.و همين جوری شوهرم می رفت پايين و می آمد بالا.و بعد يکی از آن دوتا سياه.اما هرسه تا لباسهايشان عين همديگر بود.

و به چه دقتی کار می کردند !نمی گذاشتند يک ذره خاک حرام شود و بريزد روی چمن اطراف.و ما دو تا همين جور نشسته بوديم و نيم ساعت تمام از لای شمشادهای کنار خيابان تماشامی کرديم و زار زار گريه می کرديم.و از بغل ماشين ما همين جور کاميون رد می شدکه يا خاک و چمن می برد بيرون ، يا صندوقهای تازه را می آورد بيرون که رديف می چيدندروی زمين ، به انتظار اين که گودبرداری ها تمام بشود.همان روزهايی بود که سربازها را از ويتنام می آوردند .دسته دسته.روزی دويست سيصدتا.و عجب شلوغ بود سرشان.غير از دسته شوهرم ، ده دوازده دسته ديگر هم کار می کردند.

هر دسته ای يک سمت پارک.و عجب پارکی !اسمش آرلينگتون است.بايد شنيده باشيد.يک پايتخت آمريکاست و يک آرلينگتون.در تمام دنيا مشهور است.اصلا يک آمريکاست و يک آرلينگتون.يعنی اينها را همان روز دختره برايم گت.که از زمان جنگ های استقلال ، اين جا مشهور شده.«کندی»هم همان جاست.که مردم می روند تماشا.گارد احترام هم دارد که با چه تشريفاتی عوض می شود.سرتاسرچمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تکه چمن ، درختکاری و شمشادکاری و بالاسر هر نفر يک علامت سفيد از سنگ و رويش اسم و رسمش.و سرهنگ ها

اين جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده اين طرف.دختره می گفت :ببين!به همان سلسله مراتب نظامی .من يک چيزی می گويم شما يک چيزی می شنويد.می گفت تمام کوشش ما آمريکايی ها به اين آرلينگتون ختم می شود...که چه دل پری داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته! جای آن دوتا را هم نشانم داد و جای کندی را هم و آن جايی که گارد احترام عوض می شود و بعد برگشتيم.من هيچ حوصله تماشا نداشتم.ناهار هم  بيرون خورديم.بعدش هم رفتيم سينما که دختره هی عر زد و اصلا نفهميديم چه گذشت.

و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت.بليت دوسره با تخفيف گرفته بود و مجبور بود همان روز برگردد.و می دانيد آخرين حرفی که زد چه بود؟گفت از بس تو جنگ با اين عوالم سرو کار داشته اند ، عالم ماها فراموششان شده ...و شوهرم -غروب که از کار برگشت-قضيه را باهاش در ميان گذاشتم.يعنی دختره که رفت همين جور تو فکر بودم يا با دوست و آشناهای ايرانيم تلفنی مشورت کردم.اول ياد آن روزی افتادم که به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد.قبل از عروسی مان .عين اين که می رويم به ديدن موزه گلستان.من اصلا آن وقت نمی دانستم مسگر آبد چيستو کجاست؟گفتم که اگر او نبود من خيلی جاهای همين تهران را نمی شناختم.وآن روز هم من که بلد نبودم.شوفر اداره شان بلد بود. و من مثلا مترجم بودم.و هی از آداب کفن و دفن می پرسيد.من هم که نمی دانستم .شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد نبود .اما رفت يکی از دربان های مسگرآباد را آورد که می گفت و من ترجمه می کردم.

من آن وقت اصلا سردرنمی آوردم که غرضش از اين همه سوال چيست.اما يادم است  که مادربزرگم همين قضيه را بهانه کرده بود برای غرزدن.که چه معنی دارد؟مردکه بی نماز ، آمده خواستگاری دخترمردم و آن وقت برش می دارد می برد مسگرآباد؟...يادم است آن روز ، غير از خودش ، يک آمريکايی ديگر هم باهاش بود و توضيحات دربان آن را که براشان ترجمه کردم ،  آن يکی درآمد به شوهرم گفت می بينی که حتی صندوق به کار نمی برند.يک تکه پارچه پيچيدن که سرمايه گذاری نمی خواهد...می شناختمش.مشاور سازمان برنامه بود.مثل اين که قرار و مداری هم گذاشتند که در اين قضيه با سازمان حرف بزنند.و مرا بگو که آن روزها اصلا از اين حرفها سر در نمی آوردم.يادم است همان روز فهميدند که ما صندوق نمی کنيم، برايم تعريف کرد که ما عين عروس و داماد بزک می کنيم           می گذاريم توی صندوق.و اگر پير ،پنبه می گذاريم توی لپ ها و موها را فر میزنيم و اين ها کلی خودش خرج بر      می دارد.

من هم سرشام همان روز ، همين مطالب را برای مادربزرگم تعريف کرده بودم که کلافه شد و شروع کرد به غرزدن.و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد.ولی مگر من حاليم بود؟آخر شما خودتان بگوييد.يک دختر بيست ساله و حالا دستش توی دست يک خواستگار آمريکايی و خوشگل و پولدار و محترم.ديگر اصلا جايی برای شک باقی می ماند؟ و من اصلا چه کار داشتم به کار مسگر آباد؟خيلی طول داشت تا مثل مادربزرگم به فکر اين جور جاها بيفتم .واشنگتن هم که بودم ، گاهی اتفاق می افتادکه عصر ها زا کار که برمی گشت ، غر می زد که سياه ها دارند کارمان را از دستمان درمی آورند.و من يادم است که يک بار پرسيدم مگر سياه ها حق قضاوت هم دارند؟

آخر من تا آخرش خيال می کردم«لاير»يعنی قاضی  يا حقوقدان يا از اين جورچيزها که با دادگستری سروکار دارد.به هر صورت از در که وارد شد و ويسکی اش را دادم دستش ، يکی هم برای خودم ريختم و نشستم روبه رويش و قضيه را پيش کشيدم.همه فکرهام را کرده بودم ، و همه مشورت ها  را.يکی از دوستان ايراني ام تو تلفن گفته بود که معلوم است اين ها همه شان اين کاره اند.و برای همه بشريت!که بهش گفتم تو حالا وقت گيرآوردی برای شعار دادن؟ البته می دانستم که دق دلی داشت.تذکره اش را لغو کرده بودند.نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن.و داشت ترک تابعيت می کرد که بشود تبعه مصر.من هم ديگر جا نداشت که بهش بگويم اگر اين جور است چرا خودت آمريکا مانده ای؟يکی ديگرشان که جوان خوشگلی هم بود و من خودم بارها آرزو کرده بود م که کاش زنش شده بودم ، می دانيد در جواب چه گفت ؟ گفت ای بابا.به نظرم خوشی امريکا زده زير دلت!عينا.و می دانيد خودش چه کاره بود؟ هيچ کاره .فقط دو تا زن آمريکايی نشانده بودندش.نکندخيال کنيد مستم يا خيال کنيد دارم وقاحت می کنم.يکی از خانم ها معلم بود و آن يکی مهمان دار طياره.هرکدام هم يک خانه داشتند.و آن آقا پسر سه روز تو اين خونهبود و چهار روز تو آن يکی.شاهی می کرد.نه درس می خواند ، نه درآمدی داشت،نه ارزی براش می آمد.اما عين شيوخ خليج ، ايرانی ها را به اصرار می برد و خانه زندگيش را به رخشان می کشيد و انگار نه انگار که اين کار قباحتی دارد.

بله.اين جوری می شود که من سر بيست و سه سالگی بايد دست دخترم را بگيرمو برگردم.اما باز خدا پدرش را بيامرزد.تلفن را که گذاشتم ، ديدم زنگ می زند.برش که داشتم يک جوان ايرانی ديگر است که خودش را معرفی کرد.که بله دوست همان جوان است و حقوق می خواند و فلانی بهش گفته که برای من مشکلی پيش آمده و چه خدمتی از دستم برمی آيد و از اين حرفها.ازش خواهش کردم آمدسراغم.نيم ساعتی نشستيم و زير و بالای قضيه را رسيديم و تصميم گرفتيم. اين بود که خيالم راحت بود و شوهرم که آمد ، می دانستم چه می خواهم.نشستم

تا ساعت ده ، پابه پايش ويسکی خوردم و حاليش کردم که ديگر امريکا ماندنی نيستم.هرچه اصرار کرد که از کجا فهميده ام ، چيزی بروز ندادم.خيال می کرد پدر و مادرش يا خواهر برادرها شيطنت کرده اند.من هم نه ها گفتم و نه ، نه.هرچه هم اصرار کرد که آن شب برويم گردش ، يا سينما يا کلوب و قضيه را فردا حل کنيم ، زير بار نرفتم .حرف آخرم را که بهش زدم ، رفتم تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت کردم و مثل ديو افتادم.راستش مست مست بودم .عين حالا.و صبحش رفتيم دادگاه.و خوش مزه قاضی بود که می گفت اين هم کاری است مثل همه کارها.و اين که دليل طلاق نیم شود... بهش گفتم که آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتيد به همچو آدمی شوهرش می داديد؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم.گفتم عروس چطور؟ گفت دارم.

گفتم اگر عروستان فردا بيايد  و بگويد شوهرم که اول معلم بود حالا اين کاره از آب درآمده ، يا اصلا دروغ گفته باشد،...که شوهرم خودش دخالت کرد و حرفم را بريد.نمی خواست قضيه دروغ برملا شود.بله اين جوری  بود که رضايت داد.ورقه خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن را هم همان جا ازش گرفتم.بله ديگر.اين جوری بود که ما هم شوهر آمريکايیکرديم.قربان دستتان!يک گيلاس ديگر از آن ويسکی.اين مهمان های شما هم که معلوم نيست چرا نمی آيند...اما ...ای دل غافل!...نکند آن دختره اين جوری زير پام را روفته باشد؟گرل فرندش را می گويم .هان؟....»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 19:3  توسط محمد | 

          زن زيادی

 

...من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توی آن خانه که  بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد .ولی من مگر توانستم اين دوشبه ، يک دقيقه در خانه پدری سرکنم ؟خيال می کنيد اصلا خواب به چشم هايم آمد ؟ابدا.تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم. انگار

 نه انگار که رخت خواب هميشگی ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر شده بودم.تا صبح هی تويش جان کندم و هی فرک کردم . هزار خيال بد از کله ام گذشت . هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابی بود که سالها تويش خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می کرده بودم.هر بهار توی باغچه هايش لاله عباسی کاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف شسته بودم ؛ می دانستم پنجره راه آبش کی می گيرد و شير آب انبارش را اگر طرف راست بپيچانی ، آب هرز می رود.هيچ چيز فرق نکرده بود. اما من داشتم خفه می شدم.مثل اين که برای من همه چيز فرق کرده بود. اين دو روزه لب به يک استکان آب نزده ام .بی چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ، هنر کرده است.پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدی بيفتد ، بلند می شود میرودقم.برادرم خون خودش را می خورد و اصلا لام تا کام ، نا با من و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمی زد .آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممکن است آدم خودش را توی يک خانه زيادی حس نکند؟من چه طور ممکن بود نفهمم؟ ديگر می توانستم تحمل کنم.

امروز صبح چايی شان را که خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر کردم و راه افتادم.

 اصلا نمی دانستم کجا می خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به کوچه ها  از اين دو روزه جهنمی فرار کردم. نمی دانستم می خواهم چه کار کنم . از جلوی خانه خاله ام رد شدم .سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولی هيچ دلم نمی خواست تو بروم. نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل . چه دردی دوا می شد.و همين طور انداختم

 توی بازار.شلوغی بازار حالم را سرجا آورد و کمی فکر کردم . هرچه فکر کردم  ديدم ديگر نمیتوانم به خانه پدرم برگردم .با اين آبروريزی !با اين افتضاح!بعد از اينکه سی و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور می رفتم و فکر می کردم . مگر آدم چرا ديوانه می شود؟چرا خودش را توی آب انبار می اندازد؟

يا چرا ترياک می خورد ؟خدا آن روز نياورد.ولی نمی دانيد ديشب و پريشب به من چه ها گذشت.داشتم خفه می شدم.هرشب ده بار آمدم توی حياط .ده بار رفتم روی پشت بام. چه قدر گريه کردم؟خدا می داند.ولی مگر راحت شدم!حتی گريه هم راحتم نکرد.آدم اين حرف ها را برای که بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم برای کسی نگويد ، دلش می ترکد. چه طور می شود تحملش را کرد.که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر ، سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حالا که مردم اين حرف ها را می زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدی که من تقصيری نداشتم . آخر من چه تقصيری داشتم؟حتی يک جفت جوراب بی قابليت هم نخواستم که برايم بخرد. خود از خدا بی خبرش ، از همه چيزم خبر داشت.می دانست چندسالم است.يک بار هم سرورويم را ديده بود.پدرم برايش گفته بود يک بار ديدن حلال است . از قضيه موی سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلی بود .

يک آدم شل بدترکيب ريشو.با آن عينک های کلفت و دسته آهنی اش.و با آن دماغ گنده توی صورتش .خدايآ تو هم اگر از او بگذری ، من نمی گذرم.آخر من که کاغذ فدايت شوم ننوشته بودم. همه چيز راهم که خودش می دانست . پس چرا اين بلا را سر من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر. خود لعنتی اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توی يک کفش کرده بود . خدا لعنت کند باعث و بانی را . خود لعنتی اش باعث و بانی بود .توی اداره وصف مرا از برادرم شنيده بود . ديگر همه کارها را خودش کرد. روزهای جمع ه پيش پدرم می آمد و بله بری هاشان را می کردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يک نظر ببيند. خدايا خودت شاهدی !هنوز هم که به ياد آن دقيقه و ساعت می اتفتم ، تنم می لرزد.يادم است از پله ها که بالا می آمد و صدای پاهايش که می لنگيد و صدای عصايش که ترق توروق روی آجرها می خورد ،انگار قلب من می خواست از جا کنده شود . انگار سرعصايش را روی قلب من می گذاشت .وای نمی دانيد چه حالی داشتم .آمد يک راست رفت توی اتاق . توی اتاق برادرم که مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقيقه پهلويش نشست. بعد مرا صدا کرد که آب بياوردم و خودش به هوای سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت درست کرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چاردم را روی سرم انداختم در مهمان خانه برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بيش تر نبود . اما يک عمر طول کشيد . پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پايين ، پيش زنش که سيگار بياورد و مادرم دم در اتاق ايستاده بود و هی آهسته می گفت

«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»ولی مگر پای من جلو می رفت؟پشت در که رسيدم ، ديگر طاقتم تمام شده بود.سينی از بس توی دستم لرزيده بود، نصف ليوان شربت خالی شده بود . و من نمی دانستم

چه کار کنم.برگردم شربت را درست کنم  ،يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق کرده بود . تنم يخ کرده بود . قلبم داشت از جا کنده می شد. خدايا اگر خودش به صدا در نمی آمد ، من چه کار می کردم؟همي« طور پابه پا می کرم که صدای خودش بلند شد.لعنتی درامد گفت :«خانوم!اگه شما خجالت می کشين ، ممکنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»خدايا خودت شاهدی!حرفش که تمام شد ، باز صدای پای چلاقش را شنيدم که روی قالی گذاشته می شد و آمد و در را باز کرد . و دست مرا گرفت و آهسته کشيد تو . مچ دستم ، هنوز که به يآد آن دقيقه می افتم ، می سوزد. انگار دور مچم يک النگوی آتشين گذاشته باشند.مرا کشيد تو.سينی را از دستم گرفت ، روی ميز گذاشت .

مرا روی صندلی نشاند و خودش روبرويم نشست.من فکر کردم مبادا چادرم هم از سرم بردارد؟ ولی نه . ديگر اينقدر بی حيا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم راجمع کردم.ولی سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود. صورتم داغ شده بود و نمی دانم چه حالی بودم که او باز سر حرف را باز کرد و گفت :«خانوم !خدا خودش اجازه داده.»و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت.و دوباره نشست.فهميدم چرا اين کار را می کند . و بيش تر داغ شدم و نمی دانستم چه بگويم.آخر می بايست حرفی می زدم که گمان نکند گنگم.هر چه فکر کردم چيزی به خاطرم نرسيد . آخر برای يک دختر مثل من ، که سی و چار سال توی خانه پدر ، جز برادرش کسی رانديده و از همه مردهای ديگر رو گرفته و فقط با زن های غريبه ، آن هم توی حمام يآ بازار حرف زده ، چه طور ممکن است وقتی با يک مرد غريبه روبه رو می شود ، دست و پايش را گم نکند؟من که از اين دخترهای مدرسه رفته قرشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غريبه را ترو خشک کرده باشم.آن هم مرد غريبه ای که خواستگاری آمده است. راستی لال شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چيزی نداشتم که بگويم.اما يک مرتبه خدا خودش به دادم رسيد . همان طور که چشمم روی ميز ميخ کوب شده بود ، به ياد شربت افتادم . هول هولکی گفتم :«شربت گرم ميشه آقا!» ولی آقا را نتوانستم درست بگويم .آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم .

ولی او دستش که به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تری پيدا کردم و گفتم :«آقا سيگار ميل دارين؟»و از اتاق پريدم بيرون . وای که چه حالی داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور می شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولی خدا جوانی اش را ببخشد .چه برادر نازنينی است! اگر او را هم نداشتم ، چه می کردم؟وقتی حال مرا ديد که وحشت زده از پله ها پايين می روم ، گفت :«خواهر چته ؟مگه چی شده ؟مگه همه مردم شوهر نمی کنن؟»و خودش رفت بالا و برای او سيگار برد. و ديگر کار تمام بود.اين اولين مرتبه بود که او را می ديدم و او مرا می ديد.خدا خودش شاهد است که وقتی توی اتاق بودم ، همه اش دلم می خواست جوری بشود و او بفهمد که سرم کلاه گيس می گذارم .اما مگر می توانستم حرف بزنم ؟همان ي: کلمه را هم که گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد که حالم به جا آمد ، مطلب را به مادرم حالی کردم.گفت :«چيزی نيست ننه.برادرت درست می کنه.»آخر من می دانستم که اگر از همان اول مطلب را حالی اش نکنيم ، فايده ندارد.آخر زن او می شدم و او چه طور ممکن بود نفهمد که کلاه گيس دارم.او که دست آخر می فهميد ، چرا از اول حاليش نکنيم؟آخر می دانستم که اگر توی خانه اش مطلب را بفهمد ، سر چهار روز کلکم را خواهد کند.ولی مگر حالا چکار کرده است؟و مرا بگو که چه قدر شور آن مطلب را می زدم. خدايا ، اگر توهم از او بگذری من نمی گذرم.

 آخر من چه کرده بودم؟چه کلاهی سرش گذاشته بودم  که با من اين طور رفتار کرد؟حاضر شدم يک سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يک سال کلفتی مادر و خواهرش را بکنم. ولی نکرد. می دانستم که مردم می نشينند و می گويند فلانی سر چهل روز دوباره به خانه پدرش برگشت . اگر يک سال در خانه اش می ماندم ، باز خودش چيزی بود.نه گمان کنيد دلم برايش رفته بودها!به خدا نه.با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش .

 ولی آخر ممکن بود تولی برايش راه بيندازم .و تا يک سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود .

 به مه اين ها راضی شده بودم که ديگر نان خانه پدرم را نخورم.ديگر خسته شده بودم .سی و چهارسال صبح ها توی يک خانه بيدار شدن و شب توی همان خانه خوابيدن !آن هم چه خانه ای!سال های آزگار بود که هيچ خبر تازه ای ، هيچ رفت و آمدی ، هيچ عروسی زبانم لال ، هيچ عزايی ، در آن نشده بود.بعد از اين که برادرم زن گرفت و بيا و برويی برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب های آب بود که باز خودش چيزی بود .

و همين هم تازه ماهی يک بار بود.حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی زد.نمی دانيد من چه می گويم .نی خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بی چاره پدرم .اما من ديگر خسته شده بودم. چه می شود کرد؟ من خسته شده بودم ديگر. می خواستم مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضی بودم کلفتی همه شان را بکنم و يک سال دست نگه دارد. ولی نکرد.من حالا می فهمم چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود.که پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادرکم چهار تا تکه جهاز راه انداخت . و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود که وقتی مرا به خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد، خواهم داد.من حالا می فهمم چه قدر خر بودم!خيال می کنيد اصلا حرفمان شد !يا دعوايی کرديم؟ يا من بد و بی راهی گفتم که او اين بلا را سر من  درآورد؟حاشا و للاه!در اين چهل روز ، حتی يک بار صدامان از در اتاق بيرون نرفت .نه صدای من و نه صدای خود پدر سوخته بدترکيبش!اما من از همان اول که ديدم بايد با مادرشوهر زندگی کنم ته دلم لرزيد.

می دانيد؟آخر آدم بعضی چيزها را حس می کند.می ديدم که جنجال به پا خواهد شد و از روی ناچاری خيلی مدارا می کردم.باور کنيد شده بودم يک سکه سياه . با يک کلفت اين رفتار نمی کردند . سی و چهار سال توی خونه پدرم با عزت و احترام زندگی کرده بودم و حالا شده بودم کلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولی باز هم حرفی نداشتم .

 باز هم راضی بودم . اصلا به عروسيمان هم نيامدند .مادرو خواهرش را می گويم. دعوتشان کرديم . و نيامدند .و همين کار را خراب کرد. همين که شوهرم خودش همه کاره بود و بله بری ها را کرده بود و مادر و خواهرش هيچ کاره بودند.خودش می گفت مادر و خواهرم کاری به کار من ندارند. ولی دروغ می گفت . مگر می شود؟مادر شيره جانش را به آدم می دهد.چه طور می شود کاری به کار آدم نداشته باشد؟دست آخر هم خدا خودش شاهد است. همين مادر و خواهرش مرا پيش او سکه يک پول کردند.عروسی مان خيلی مختصر بود.عقد و عروسی با هم بود.برادرکم قبلا اسباب و جهازم را برده بود و خانه را مرتب کرده بود.خانه که چه می دانم .

همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من يکی از اتاق ها را مرتب کرده بودند .شب ، شام که خورديم ، ما را دست به دست دادند و بردند.وای!هيچ دلم نمی خواهد آن شب را دوباره به يادم بياورم.خدا نياورد!عيش به اين کوتاهی!فقط يادم است وقتی عقد تمام شد، آمد رويم را ببوسد و من توی آينه ، صورت عينک دارش را نگاه می کردم.

 در گوشم گفت :«واسه زير لفظيت ، يک کلاه گيس قشنگ سفارش دادم، جانم!»و من نمی دانيد چه حالی شدم. حتما بايد خوش حال می شدم.خوش حال می شدم که مطلب را فهميده و به روی خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد.اما مثل اين بود که با تخماق توی مغزم کوبيدند .دلم می خواست دست بکنم و از زير عينک ،

چشم های باباقورش شده اش را دربياوردم.پدرسوخته  بدترکيب ، وقت قحط بود که سر عقد مرا به ياد اين بدبختی ام می انداخت ؟الهی خير از عمرش نبيند!اصلا يک لقمه شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را می خورد.و اگر توی کوچه که می رفتيم ، آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود کارمان به کجا می کشيد.چون من اصلا حالم دست

 خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعنی به دادمان رسيد.توی کوچه که داشتيم به خانه اش می رفتيم ، وسط راه ، در گوشم گفت :«نمی خام مادر و خواهرم بفهمن.می دونی چرا؟»و من بی اختيار هوس کردم صورتش را ببوسم.اما جلوی خودم را نگه داشتم.همه بغض و کينه ای که در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل اين که محبتش با همين يک کلمه حرف در دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت می کشم که اين طور گولش را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود که شست من خبردار شد.

 ولی به روی خودم نياوردم .وقتی شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور می تواند به دلش بد بياوردد؟من اهميتی ندادم . ولی از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود که گله کنم چرا به عروسی مان نيامده است.من هم دست مادرش را که بوسيدم ، گله ام را کردم . واه، واه ، روز بد نبينيد.هيچ خجالت نکشيد و توی روی من تازه عروس و پسرش گفت :«هيچ دلم نمی خاد روی عروسی رو که خودم سر عقدش نبوده ام ، ببينم.

می فهمين؟ديگه ماذون نيستی دست اين زنيکه رو بگيری بياری تو اتاق من .»درست همين جور.الهی سرتخته مرده شور خانه بيفتد. می بينيد ؟از همان شب اول ، کارم خراب بود . پيرسگ !ولی خودش آن قدر مهربانی کرد و آن قدر نازم را کشيد که همه اين ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوری بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوری بود

می گذشت. مهم روزها بود .روزها که شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها می ماندم.شوهرم توی محضر کار

می کرد.روزها ، تا ظهر که برمی گشت ، و عصرها تا غروب که به خانه می آمد ، من جهنمی داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمی رفتم.

تنهای تنها کارم را می کردم.و تا می توانستم از توی اتاق بيرون نمی رفتم . دو تا اتاق خودمان را مرتب می کردم.همه حياط را جارو می زدم. ظرف ها را می شستم . خودش قدغن کرده بود که پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضايت داده بودم.اما يک هفته که گذشت ، از بس اصار کردم، راضی شد ، دو هفته يکبار شب های جمعه به خانه پدرم برويم . برويم شام بخوريم و برای خوابيدن برگرديم.و بعد هم دو هفته يک بار را کردم هفته ای يک بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه بيرون بگذارم.کاری هم نداشتم هفته ای يک مرتبه حمام که ديگر واجب بود. صبح ها خودش هرچه لازم بود ، می خريد و می داد و می رفت . خرجمان سوا بود .برای

خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خريد.

می داد در خانه و می رفت . و من تا ظهر دلم به اين خوش بود که دست خالی از در تو نمی آيد . شب که می آ»د ، سری به اتاق مادر و خواهرش می زد و احوالپرسی می کرد و گاهی اگر چای شان به راه بود  يک فنجان چايی می خورد و بعد پيش من می آمد.بدی اش اين بود که خانه مال خودشان بود يعنی مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود که مرا مجبور کردند ظرف های آنها را هم بشويم.من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا  از ديوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولی مگر جلوی زبانشان را می شد گرفت ؟وقتی شوهرم نبود ، هزار ايراد می گرفتند ، هزار کوفت و روفت می کردند .می آمدند از در اتاقم می گذشتند و نيش می زدند که من کلاه گيس داردم و صورتم آبله است.و چهل سالم است.ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟ و همين قضيه کلاه گيس آخرش کار را خراب کرد.آخر چه طور از آنها می شد آن را مخفی کرد؟از ترسم که مبادا بففهمند ، باز هم به حمام محله خودمان می رفتم.ولی يک روز مادرش آمده بود و از دلاک حمام ما پرسيده بود . آن هم با چه حقه ای !خودش را به ناشناسی زده بود و برای شوهرم دل سوزانده بود که زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت کند اين دلاک ها را .گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز کرده بود و داستان کلاه گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم کرده بود . خدايا از شان نگذر. مگر من چه کاری با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختی نکبت گرفته من و اين شوهر بی ريخت یکه نصيبم شده بود ، کجای زندگی آن ها را تنگ کرده بود ؟چرا حسود ی می کردند ؟خدا می داند چه چيزها گفته بود . روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام برای من نقل کرد.حتی ادای مرا هم درآورده بود که چه طور کلاه گيسم را برمی دارم و سرزانويم می گذارم و صابون می زنم و شانه می کشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم.

ولی نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور می شود توی روی اين جور آدم ها نگاه کرد؟ به هر صورت ديگر کار از کار گذشته بود و آن چه را که نبايد بفهمند ، فهميده بودند.ديگر روز من سياه شد. شوهرم ، دو سه شب، وقتی برمی گشت ، توی اتاق آن ها زيادتر می ماند.يک شب هم همان جا شام خورد و برگشت، و من باز هم صدايم درنيآمد.راستی چه قدر خر بودم!اصلا مثل اين که گناه کرده بودم.مثل

 اينکه گناه کار من بودم.مثل اين که سرقضيه کلاه گيس ، او را گول زده بودم!اصلا درنيامدم يک کلمه حرف به او بزنم.تازه همه اين ها چيزی نبود.بعد هم مجبورم کرد خرجمان را يکی کنيم.و صبح و شام توی اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم. و ديگر غذا از گلوی من پايين نمی رفت .خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلاها را سر من آوردند و صدای من درنيآمد!آخر چرا فکر نکردم؟چرا شوهرم را وادار نکردم از مادر و خواهرش جدا شود؟حاضر بودم توی طويله زندگی کنم ، ولی تنها باشم.خاک بر سرم کنند!که همين طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بار کردند کشيدم. همه اش تقصير خودم بود.سی و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم.آخر چرا نکردم در اين سی و چهارسال ، هنری پيدا کنم؟خط و سوادی پيدا کنم؟می توانستم ماهی شندرغاز پس انداز کنم و مثل بتول خانم عمه قزی ، ي: چرخ زنگل قسطی بخرم و برای خودم خياطی کنم.

دخترهای همسايه مان می رفتند جوراب بافی و سريک سال ، خودشان چرخ جوراب بافی خريدند و نانشان را که درمی آوردند هيچ ، جهاز عروسی شان هم خودشان درست کردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که سواد يادم بدهد.ولی من بی عرضه!من خاک برسر!همه اش تقصير خودم

بود.حالا می فهمم.اين دو روزه همه اش اين فکرها را می کردم که آن همه خيال بد به کله ام زده بود.سی و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزای کلاه گيسم را گرفتم.عزای بدترکيبی ام را گرفتم.عزای شوهر نکردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟مگر اين همه مردم که کلاه گيس می گذارند، چه عيبی دارند؟مگر تنها من

 آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود.هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش را شنيدم.هی گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بی راه مرا بشنود. تا از نظرش افتادم .ديگر از نظر افتادم که افتادم .شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد، ديگر لباس هايش را نکند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت :«دلت نمی خاد بريم خونه پدرت؟»و من يکهو دلم ريخت تو.دو شب پيش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم و شام هم آنجا بوديم و من يکهو فهميدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم:« ميل خودتونه!»و ديگر چيزی نگفتم. همين طور ساکت نشسته بودم و جورابش را وصله می کردم.باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت:«بلند شو بريم جانم.پاشو بريم احوالی بپرسيم.»من خر را بگو که باز به خودم اميد دادم که شايد از اين خبرها نباشد.دست بغچه را جمع کردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هيچ حرفی نزديم ، نه من چيزی گفتم و نه او.شام نخورده بوديم.ديگ سر اجاق بود و می بايست من می کشيدم و تو اتاق مادرش می بردم و باهم شام می خورديم.ولی ديگ سر بار بود که ما راه افتاديم.

دل من شوری می زد که نگو.مثل اينکه می دانستم چه بلايی بر سرم می خواهد بياورد.ولی باز به روی خودم نمی آوردم.خانه مان زياد دور نبود.وقتی رسيديم-من در که می زدم-درست همان حالی را داشتم که آن روز هم پشت در اتاق مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و کشيد تو.شايد بدتر از آن روز هم بودم.سرتا پا می لرزيدم.برادرم آمد و در را باز کرد.من همچه که چشمم به برادرم افتاد مثل اينکه همه غم دنيا را فراموش کردم.اصلا يادم رفت که چه خبرها شده است.برادرم هيچ به روی خودش نياورد.سلام و احوال پرسی کرد و رفتيم تو.از دالان هم گذشتيم. و توی حياط که رسيديم، زن برادرم توی حياط بود و مادرم از پنجره اتاق بالا سر کشيده بود که ببيند کيست و از پشت سرم می آمد.وسط حياط که رسيديم ، نکبتی بلند بلند رو به همه گفت:«اين فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .ديگه نگذارين برگرده.»و من تا آمدم فرياد بزنم:«آخه چرا ؟من نمی مونم.همين جوری ولت نمی کنم.»که با همان پای افليجش پريد توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست.

و من همان طور فرياد می زدم:«نمی مونم.ولت نمی کنم.»گريه را سردادم و حالا گريه نکن کی گريه کن.مادرک بی چاره ام خودش را هولکی رساند به من و مرا برد بالا و هی می پرسيد:«مگر چه شده؟»و من چه طور می توانستم برايش بگويم که هيچ طور نشده؟نه دعوايی ، نه حرف و سخنی ، نه بگو و بشنوی.گريه ام که آرام شد، گفتم باهاش دعوا کرده ام.به خودش و مادرش فحش داده ام و اله و بله کرده ام.و همه اش دروغ!چه طور می توانستم بگويم هيچ خبری نشده و اين پدر سوخته نکبتی ، به همان آسانی که مرا گرفته ، برم داشته آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولی ديگر کار از کار گذشته بود.مرکه نکبتی رفته بود که رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش کرده بود که مرا طلاق داده ، و عده ام که سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد.و گفته بود يکی را بفرستيد اسباب و اثاثيه فاطمه خانم را جمع کند و ببرد. می بينيد؟مادرم هم می دانست که همه قضايا زير سر مادر و خواهرش است.ولی آخر من چطور می توانستم باز هم توی خانه پدرم بمانم؟چطور می توانستم؟اين دو روزی که در آن جا سر کردم، درست مثل اينکه توی زندان بودم.کاش توی زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از ديدن مادر و پدرش آب نمی شود.و توی زمين فرو نمی رود . از نگاه های زن برادرش اين قدر خجالت می کشد.ديوارهای خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روی قلبم گذاشته بودند. انگار طاق اتاق را روی سرم گذاشته بودند.نه يک استکان آب لب زدم و نه يک لقمه غذا از گلويم پايين رفت .بی چاره مادرکم!اگر از غصه افليج نشود ، هنر کرده است.و بی چاره برادرم که حتما نه رويش می شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ، و نه کار ديگری از دستش برمی آيد.آخر اين مردکه بدقواره ، خودش توی محضر کار می کند و همه راه و چاه ها را بلد است.جايی نخوابيده بود که آّب زيرش را بگيرد.

 از کجا که سرهزار تا بدبخت ديگر ، عين همين بلا را نياورده باشد؟اما نه.هيچ پدرسوخته پپه ای از من پپه تر و بدبخت تر نيست.و مادر و خواهرش را بگو که هی به رخ من می کشيدند که خانه فلانی و فلانی برای پسرشان خواستگاری رفته اند!ولی کدام پدرسوخته ای حاضر می شود با اين ارنعوت های مرده شور برده سرکند؟جز من خاک بر سر؟که هی دست روی دست گذاشتم و نشستم تا اين يک کف دست زندگی ام را روی سرم خراب کردند.

                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 12:4  توسط محمد | 

لاک صورتی

 

بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند.

هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوی را که وقتی می خواستند به اين ييلاق سه روزه بيآيند ، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود، ور کشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.

عصر يک روز وسط هفته بود.آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا می نشست.

زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجريش قدم زدند.در آن جا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت . و شوهرش، جعبه آينه به گردن ، راه نياوران را در پيش گرفت.می خواست چند روزی هم در آن جا گشت بزند.در اين سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته بود حتی يک تله موش بفروشد.هاجر شايد بيست و پنج سال داشت.چنگی به دل نمی زد.ولی شوهرش به او  راضی بود . عنايت الله کاسبی دوره گرد بود . خود او می گفت دوازده سال است.

دست فروشی می کند. وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آينه کوچک  فراهم کند.از آن پس بساط خود را در آن می ريخت ، بند چرمی اش را به گردن می انداخت وبه قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرايه دادن راحت بود.اين بزرگترين خوش بختی را برای او فراهم می ساخت.هيچ وقت به کارو کاسبی خود اين اميد را نداشت

که بتواند غير از بيست و پنج تومان کرايه خانه شان ، کرايه ماهانه ديگری از آن راه بيندازد.

       هفت سال بود عروسی کرده بودند . ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نيز نمی توانست گناه کاربداند.هرگز به فکرش نمی رسيد که ممکن است شوهرش تقصيرکار باشد.حاضرنبود حتی در دل خود نيز به او تهمتی و يا افترايی ببندد.و هروقت به اين فکر می افتاد پيش خود می گفت :  «چرا بيخودی گناهشو بشورم؟من که خدای اون نيستم که.خودش می دونه و خدای خودش...»

        اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و نيازهايي که به خاطر بچه دار شدنشان ، همين دوسه روزه ، در امام زاده قاسم کرده بود،بيفتد،...به شهر رسيده بودند.در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند.هاجر هم بهدنبال آنان چادر نماز خود را به دور کمر پيچيد و از ماشين پياده شد.خودش هم نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد:  «اوا !چرا پياده شدم؟»هيچ وقت شاه آباد کاری نداشت. ولی هرچه بود، پياده شده بود.ماشين هم رفت و ديگر جای برگشتن نبود .خوش بختی اين بود که پول خرد داشت و می توانست در توپخانه اتوبوس بنشيند و خانی آباد پياده شود. دل به دريا زد و راه افتاد.لاله زار را می شناخت.خواست تفريحی کرده باشد.دست بغچه را زير بغل  گرفت ، چادر خود را محکم تر روی آن ، به دور کمر پيچيد و سرازير شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زيربغل او مزاحم گذرندگان بود .و همه با  غرولند، کج می شدند و از پهلوی او ، چشم غره می رفتند و می گذشتند .

سر کوچه مهران که رسيد ، گيج شده بود .آن جا نيز شلوغ بود.ولی کسی تند عبور نمی کرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه می زدند. او هم راه کج کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ايستاد.

پسرک هيکل او را به يک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت.شيشه های لاک ناخن را جابه جا می کرد و آن ها را که سرشان خالی بود ، پر می کرد.پسرک ،حتی ناخن انگشت های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده آن از زيرگل و خاکی که پايش را پوشانده بود ، هنوز پيدا بود.هاجر نمی دانست لاک ناخن را به اين آسانی می توان از دست فروش ها خريد. آهسته آهی کشيد و در دل ، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خود می افزود و او می توانست ، همان طور که هفته ای چند بار ، يک دوجين سنجاق قفلی از بساط او کش می رود،...ماهی يک بار هم لاک ناخن به  چنگ بياورد.

        تا به حال ، لاک ناخن به ناخن های خود نماليده بود.ولی هروقت از پهلوی خانم  شيک پوشی رد می شد-و يا اگر برای خدمت گزاری ، به عروسی های محل خودشان می رفت.نمی دانست چرا ، ولی ديده بود که خانم ها لاک های رنگارنگ به کار می برند.

او ، لاک صورتی را پسنديده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت . بنفش هم زياد سنگنين بود و به درد پيرزن ها می خورد. از تمام لوازم آرايش ، او جز يک وسمه جوش و يک موچين و يک قوطی سرخاب چيز ديگری نداشت.وسمه جوش و قوطی سرخاب ، باقی مانده بساط جهيز او بود و موچين را از پس اندازهای خود خريده بود.تهيه کردن سفيداب هم زياد مشکل نبود.کولی قرشمال ها هميشه در خانه داد میزدند.

       يکی دوبار ، هوس ماتيک هم کرده بود ، ولی ماتيک گران بود ، و گذشته از آن ، او می داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لی کند . کمی سرخاب را با وازلينی  که برای چرب کردن پشت دست های خشکی شده اش، که دايم می ترکيد، خريده بود ، مخلوط می کرد و به لب خود می ماليد. تا به حال سه بار اين کار را کرده بود.مزه  اين ماتيک جديد زياد خوش آيند نبود . ولی برای او اهميت نداشت.خونی که از احساس زيبايی لب های رنگ شده اش به صورت او می دويد، آن قدر گرمش می کرد و چنان به وجد و شعفش وامی داشت که همه چيز را فراموش می کرد...

     طوری که کسی نفهمد ، کمی به ناخن های خود نگريست.گرچه دستش از ريخت  افتاده بود ، ولی ناخن های بدترکيبی نداشت.همه سفيد،کشيده و بی نقص بودند.چه خوب بود اگر می توانست آن ها را مانيکور کند!اين جا، بی اختيار ، به ياد همسايه شان ، محترم ، زن عباس آقای شوفر افتاد.پزهای ناشتای او را که برای تمام اهل محل می آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلويش را گرفت و درد ، تهدلش پيچيد...پسرک تمام وسايل آرايش را داشت.در بساط او چيزهايی بود که هاجر هيچ وقت نمی توانست بداند به چه درد می خورند.اين برای او تعجب نداشت.در جهان خيلی چيزها بود که به فکر او نمی رسيد.برای او اين تعجب آور بود که پسر کوچکی، بساط به اين مفصلی را از کجا فراهم کرده است!اين همه پول را از کجا آورده است؟

        قيمت اجناس بساط او را نمی دانست.ولی حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريزشوهرش ، به اندازه ده تا از شيشه های لاک اين پسرک ارزش نداشت. يک بار ديگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد.سن و سال زيادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد.کمی جلوتر رفت .بغچه زيربغل خود را جابه جا کرد.گوشه چادر خود را که با دندان های خود گرفته بود ، رهاکرد و قيمت لاک ها را يکی يکی پرسيد.

هيچ وقت فکر نمی کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد ، دايم تکرار می کرد : « بيس و چار زار؟!...بيسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم يق قرونشم کم  می کنه ...نيس ؟تازه بيس و ...چقدر ميشه ...؟چه می دونم ؟همونشم از کجا گير بيارم؟...»

*

     دوساعت به غروب مانده يکی از روزهای داغ تابستان بود. کاسه بشقابی ، عرق ريزان و هن هن کنان ، خورجين کاسه بشقاب خود را ، در پيچ و خم يک کوچه تنگ و خلوت ، به زحمت ، به دوش کشيد.و گاه گاه فرياد می زد: «آی کاسه بش...قاب!کاسه های همدان ، کوزه های آب خوری...» خيلی خسته بود.با عصبانيت فرياد می کرد.در هر ده قدم يک بار ، خورجين سنگين خود را به زمين می نهاد و با آستين کت پاره اش ، عرق پيشانی خود را

می گرفت.نفسی تازه می کرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش می کشيد.در هر دو سه بار هم ، وقتی طول يک کوچه را می پيمود، در کناری می نشست و سر فرصت چپقی چاق می کرد و به فکر فرو می رفت.

    از کوچه ای باريک گذشت ، يک پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ای پهن تر شد.     

اين جا شارع عام بود.جوی سرباز وسط کوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو طرف آن مرتب تر، و گذرگاه ، وسيع تر و فضای کوچه دل بازتر بود.اين ، برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود.اين جا می توانست ، با کمال آسودگی ،

هر طور که دلش می خواهد ، راه برود ، و خورجين کاسه بشقابش را به  دوشش بکشد. خرابی لبه جوی ها ، تنگی کوچه ها، و بدتر از همه ، کلوخ های نتراشيده و بزرگی که سر هر پيچ ، به ارتفاع کمر انسان ، در شکم ديوارهای کاه گلی ، معلوم نبود برای چه ، کار گذاشته بودند ، ...در اين پس کوچه ها بزرگترين دردسر بود.

و او با اين خورجين سنگينش ، به آسودگی نمی توانست از ميان آن ها بگذرد.به پاس اين نعمت جديد ، خورجين خود را به کناری نهاد . يک بار ديگر فريادکرد  : «آی کاسه بش...قاب!کاسه های مهدانی ، کوزه های جاترشی!»

          و به ديوار تکيه داد و کيسه چپق خود را از جيب درآورد .         پهلوی او -چند قدم آنطرف تر- دو سگی که ميان خاک روبه ها می لوليدند ، وقتی او را ديدند کمی خر خر کردند. و چون مطمئن شدند ، به سراغ کار خود رفتند.بالای سر او ، روی زمينه که گلی ديوار ، بالاتر از دسترس عابران ، کلمات يک لعنت نامه دور و دراز ، باران های بهاری با شستن کاه گل ديوار ، از چند جا ، نزديک به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخيص داده می شد.و بالاتر از آن ، لب بام ديوار ، يک کوزه شکسته ، از دسته اش -به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب

خانه ها بود -آويزان بود.

کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبريت بازی می کرد، غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.داغی عصر فرومی نشست ، ولی هوا کم کم دم می کرد.نفس در هوايی که انباشته

از بوی خاک آفتاب خورده زمين کوچه ، و خاکروبه های زير و رو شده بود ، به تنگی می افتاد.گذرندگان تک تک می گذشتند و سگ ها گاهی به سرو کول هم می پريدند و  غوغايی برپا می کردند.

در سمت مقابل کوچه -روبه روی تل خاک روبه -دری باز شد. و هاجر با دوتا کت کهنه و يک بغل کفش دم پايی پاره بيرون آمد.کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتبکردن متاع خود پرداخت.«داداش !ببين اينا به دردت می خوره؟...کاسه بشقاب نمی خوام ها!شوورم  تازه از بازار خريده ...» «کاسه بشقاب نمی خای ؟خودت بگو ، خدا رو خوش ميآد من تو کوچه ها سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر کنين؟» «خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بوديم که بدونيم تو امروزاز اين جا رد ميش...»هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و پابرهنه ، از راه رسيد.نگاهی به طرف آنان انداخت و يک راست به سراغ خاک روبه ها رفت.لگدی به شکم سگ ها حواله کرد؛ زوزه آن ها را بريد و به جست و جو پرداخت.

هاجر او را ديد و گويا شناخت.با خود گفت:

«نکنه همون باشه...» کمی فکر کرد و بعد بلند ، به طوری که هم آن مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند ، اين

طور شروع کرد: «آره خودشه.ذليل شده . واخ ، خداجونم مرگت کنه .پريروز دو من خورده نون براش جمع کرده بودم ؛ دست کرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار سرگذرمون داده بودم ، دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود.يااقل کمش تو اين هيرو وير ، قند و شکری چيزی می داد  و دوسه روزی چايی صبحمونو راه می انداخت.

سکينه خانم همساده مون ...واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!...» «خورده نونی»يک نصفه خيار پيدا کرده بود . باچاقو کله ای که از جيب پشتش در آورد ، قسمت دم خورده و کثيف آن را گرفت.يک گاز محکم به آن زد و...و آن را به دور انداخت . گويا خيار تلخ بود .هاجر که او را می پاييد  ،نيشش باز شد.ولی خنده اش زياد طول نکشيد.

لک و لوچه خود را جمع کرد، چادر را به دور کمر پيچيد و متوجه کاسه بشقابی شد.معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقه نزد.«آره داداش ، چی می گفتم؟...آره...سکينه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش هر چی از و چز می کنه و اين در و اون در می زنه ، خورده نون گير بياره ، مگه می تونه؟آخه اين روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش ديده که خورده نونش باقی بمونه ؟تا لاحاف کرسياشم با همون ريگای پشتش می خورن . ديگه راسی راسی آخرالزمونه،به سوسک موسکا شم کسی اهميت نميده...آره سکينه خانومو می گفتم ...بی چاره هر سيرشم دوتا تخم مرغ سيا میده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا ميشه !آخه دون که گير نميادش که.اونم که خدا به دور...دلش نمياد پول خرج کنه .هی قلمبه می کنه و زير سنگ ميذاره.» کاسه بشقابی که از بررسی کت ها فارغ شده بود ، به سراغ کفش دمپايی ها رفت : «خوب خواهر، اينا چيه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟!» «داداش زبونت هميشه خير باشه.بگو ماشالاه.ازش کم نميآد که.شما مردا چه قدر بی اعتقادين!...»

«بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخيل نيستم. خوب ياد آدم نمی مونه خواهر! آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه . شاماهام چه توقعاتی از آدم دارين...» «نيگاش کن خاک برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاک برسر مرده، نمی دونم چه طور از او هيکلش خجالت نکشيد دست کرد سی شیء -سی شیء

بی قابليت- تو دست من گذاشت.پولاشو، که الاهی سرشو بخوره، انداختم تو کوچه ، زدم تو سرش ، گفتم خاک تو سر جهودت کنن!برو اينم ماست بگير بمال سر کچل ننت!ذليل مرده خيال می کنه محتاج سی شيئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده بود که نکردم نون خشکامو ازش بگيرم. بی عرضگی رو سياحت!يکی نبود بگه آخه فلان فلان شده ، واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به اين مرتيکه الدنگ ببره ؟...چه کنم؟هرچی باشه يه زن اسير که بيش تر نيستم .خدام رفتگانمارو نيامرزه که اين طور بی دست و پا بارمون اووردن .نه سوادی ، نه معرفتی ،نه هيچ چی!هر خاک توسر مرده ای تا دم گوشامون کلاه سرمون ميذاره و حاليمون نميشه.

من بی عرضه رو بگو که هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه -اين ملا موشی جوهوده رو ميگم-نميدم ؛ ميگم باز هرچی باشه ، اينا مسلمونن، خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو تو جيب يه کافر بريزم . اون وخت تورو به خدا سياحت کن ، اينم تلافيشه! ميام ثواب کنم ، کباب ميشم. راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه ، بکنه تو دهن اين بی همه چيزا ، آخرش گازشم می گيرن.»کاسه بشقابی ديگر نتوانست صبر کند و اينطور تو او دويد: «خوب خواهر، اين کفش  کهنه هات که به درد من نمی خوره.بزا باشه همون ملاموشی جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره.» هاجر که دست پاچه شده بود، تکانی خورد. سرو شانه ای قر داد و درحالی که می خنديد و صدای خود را نازک تر می کرد گفت:«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود که داداش ،به اون ذليل مرده بود  که منو از ديروز تا حالا چزونده.» «آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می زنيم، اما کله خرکه به خورد ما ندادن که !تو به در ميگی که ديوار گوش کنه ديگه .آخه ...آخه تخم مام تو همين کوچه پس کوچه ها پس افتاده...» «نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه کنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه اين الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده .واه واه خدا به دور!اين اعيانا کجا لباس و کفش کهنه دم در می فروشن؟يا می برن بازار عوض می کنن ، يا ميدن کلفت نوکراشون و سر ماه  ،پای مواجبشون کم می ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ريزن.

بلدن ديگه .اگر اين طور نبود که دارا نمی شدن که!اگه اونا بودن ، مگه خوردده نوناشونو اصلا کنار ميگذاشتن؟زود خشکش می کردن و می کوبيدن ، می زدن به کتلته، متلته؟چيه؟ ...من که نمی دونم،...يا هزار خوراک ديگه.خدا عالمه چه مزه ای می گيره.  من که هنوز به لبم نرسيده .واه واه !هرگز رغبتم نمی شينه.» «خوب خواهر همه اينا رو چند؟» «من چه می دونم .خود دونی و خدای خودت.من که سررشته ندارم که . بيا و با من حضرت عباسی معامله کن.» «چرا پای حضرت عباسو ميون می کشی؟من يه برادر مسلمون، تو هم خواهر منی ديگه.داريم با هم معامله می کنيم.ديگه اين حرفا رو نداره.» «آخه من چی بگم؟خودت بگو چند می خری!اما حضرت عباس....»

«من خلاصه شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای ، يه کوزه جاترشی ميدم ، دوتا آب خوری ، اگه پول بخای، من چارتومن و نيم.» «کاسه بشقاب که نمی خام.اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه کفشه.» «کفش هات مال خودت.دوتا کتتو چار تومن می خرم.» آفتاب لب بام رسيده بود که معامله تمام شد.کاسه بشقابی چهارتومان و شش قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش کشيد و در خم پس کوچه ها به ره افتاد.

*

فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت و به انتظار شوهرش ، که قرار بود امشب بيايد، کنار حياط می پلکيد؛و گاهی هم به مطبخ سر می زد. در خانه ای که هاجر و شوهرش زندگی می کردند، دو کرايه نشين ديگر هم بودند.يکی شوفر بيابان گردی بود ، که دايم به سفر می رفت و در غياب خود ، زن خود را با تنها فرزندش آزاد می گذاشت؛ و ديگری پينه دوز چهل و چند ساله ای که تنها زندگی می کرد و بيش از يک اتاق در اجاره نداشت. از هفت اتاق خانه کرايه ای آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و  زنش می نشستند ، دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود.

عباس آقای شوفر، يک هفته بود که به شيراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به نيست شده بود.قبلا می گفت می خواهد چند روزی به خانه مادرش برود.ولی کی باور می کرد؟ اوستا رجبعلی پينه دوز ، يک مستاجر خيلی قديمی بود و شايد در اين خانه کم کم حق آب و گل پيدا کرده ود.دکانش سر کوچه بود.زياد زحمتی به خود نمی داد،  کم تر دوندگی داشت، جز هفته ای يک بار که برای خريد تيماج و مغزی و نوار و  ديگر لوازم کار خود به بازار می رفت؛ هميشه يا در دکان بود ، و يا کنج اتاق خود افتاده بود، چايی می خورد و حافظ می خواند. کاسبی رو به راهی نداشت، ولی به خودش هرگز بد نمی گذراند و اغلب روی کوره ذغالی اش ، کنار درگاه اتاق ، قابلمه کوچکش غل غل می کرد.

زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ، در همان سال اول ، ول کرده بود و فقط تابستان ها ، که با بساط پينه دوزی خود ، سری به ده می زد ، با او نيز عهدی تازه می کرد. وقتی به شهر آمده بود ، سواد چندانی نداشت.يکی دو سال به کلاس اکابر رفت و بعد هم با خواندن روزنامه هايی که يک مشتری روزنامه فروشش      می آورد ، به راه راست و چپ اين چند ساله را کم کم می شناخت . اول به کمک مشتری روزنامه فروشش ، ولی بعدها ياد گرفته بود و نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبيق می کرد.و نتيجه می گرفت.خود او چپ بود ، چون پينه دوز بود-خود او اين گونه دليل می آورد-ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بی کاری خود را به کارهای ديگری بزند. خودش هم از اين تنبلی ، دل زده شده بود.و هروقت رفيق روزنامه فروشش ، با صدای خراش دار و بم خود ، به او سرکوفت می زد ، قول می داد که حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نويسی کند. هوا تاريک شده بود.اوستا رجبعلی هم آمد.ولی عنايت هنوز پيدايش نبود.هاجر رفت تا چراغ را روشن کند. کفشش را درآورد.وارد اتاق شد. کبريت کشيد و وقتی خواست لوله چراغ را بلند کند، در روشنايی کبريت ، لاک صورتی ناخن های دستش ، که به روی لوله چراغ برق می زد، يک مرتبه او را به فکر فرو برد.«اگه عنايت پرسيد چی بهش بگم...؟نبادا بدش بيآد؟!» چوب کبريت ته کشيد . نوک انگشت هايش را سوزاند ورشته افکار او را پاره کرد.

يک کبريت ديگر کشيد و در حالی که چراغ را روشن می کرد ، با خود گفت :  «ای بابا!...خوب اونم بالاخره اش يه مرده ديگه ...» در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد. صدای پای خسته و سنگين عنايت به گوش رسيد . هاجر ، دست های خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ، به استقبال شوهرش رفت . سلام کرد و بی مقدمه پرسيد:«...راستی عنايت ، چرا تو ، لاک تو بساطت نمی ذاری ؟»  «بسم الله الرحمن الرحيم !ديگه چی دلت می خاد ؟عوض اين که بيای گرد راهمو بگيری و بپرسی اين چند روز تو نياوران چه خاکی به سرم کردم ، باد سر دلت

می زنی؟»«اوه !باز يه چيزی اومديم ازش بپرسيم...خوب نياوران چه کردی؟»«هيچ چی.چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم.جعبه آينمو به هن کشيدم. شبا تو مسجد خوابيدم و يک جفت گوش کوب فروختم.همين!» «با-ری-کل-لا!اما واسه چی غصه می خوری؟خوب چی می شه کرد؟بالاخره خدام بزرگه ديگه»عنايت در حالی که جعبه آينه خود را روی بخاری بند می کرد،باخون سردی و آه گفت: «بله خدا بزرگه .خيلی ام بزرگه !مثل خورده فرمايشای زن من...اما چه بايد کرد که درآمد ما خيلی کوچيکه.»«مرد حسابی چرا کفر ميگی؟چی چی خدا خيلی بزرگه مثل هوس های من؟باز ما غلط کرديم يه چيزی از تو خواستيم ؟باز می خاد تا قيامت بلگه و مسخره کنه .

آخه منم آدمم!دلم می خاد...ياچشمای منو کور کن يا...» «آخه مگه کله خر خوردت دادن؟فکر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت ازين هوس ها بکن. من سرگنج قارون ننشسته م که.»«اوهوء...اوه!توام . مگه پولش چقدر ميشه که اين همه برای من اصول دين  می شمری ؟   «چقدر ميشه ؟خودت بگو!» «بيس و چارزار!»«بيس و چارزار ؟...از کجا نرخ مانيکورو بلد شدی؟» هاجر دست های خود را که به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندی، پر از سرور و اميد ، گفت: «پريروز يه دونه خريدم!» «خريدی؟!چی چی رو ؟با پول کی ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پای  ماشينای شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد،منو مجانی به شهر بياره.اونوقت تو رفتی بيسد و چارزار دادی مانيکور خريدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟... بيسد و چارزار!...پول از کجا اووردی؟از فاسقت؟...» عنايت اين جا که رسيد، حرف خود را خورد.صورتش کمی قرمز شد و با بی چارگی افزود: «لا اله الا الله...»

«خجالت بکش بی غيرت!کمرت بزنه اون نمازايی که می خونی!باز می خای کفر منو بالا بيآری؟خوب پول خود بود،خريدم ديگه!چی از جونم می خای؟...» «غلط کردی خريدی.خجالتم نمی کشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودی؟ يالا بگو ببينم پول از کجا اوورده بودی؟» هاجر آن رويش بالا آمده بود . چادر را کنار انداخت .خون به صورتش دويد و فرياد زد:

«به تو چه!» «به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنيکه لجاره!حالا حاليت می کنم...» او را به زير مشت و لگد انداخت. «آآخ...وای خدا...وای...به دادم برسين...مردم...» اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت.از روی بساط سماور شلنگ برداشت و خود را رساند.چند تا«ياالله»بلند گفت و وارد شد.عنايت از هول هول چادر حاجر را از گوشه اتاق برداشت و روی سر زنش کشيد و کناری ايستاد.

«باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابی اين کارا مسئوليت داره.خدارو خوش نميآد.» «به جون عزيزی خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش می کردم.زنيکه پتياره داره تو روی منم وای ميسه...» اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشيد .يک قدم جلوتر گذاشت؛دست عنايت را گرفت و درحالی که او را از اتاق بيرون می کشيد گفت:

«بيا...بيا بريم اتاق من، يه چايی بخور حالت جا بيآد...معلوم ميشه اين چند روزه ، نياورون ، کار و کاسبيت خيلی کساد بوده...نيس؟!» اوستا رجبعلی يک ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چای ريخت و جلوی هردوشان گذاشت. «خوب!می خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال کتک کاری دارين؟» هاجر بغضش ترکيد و دست به گريه گذاشت.

«چرا گريه می کنی؟آخه شوهرتم تقصير نداره.چه کنه؟دلش از زندگی سگيش پره.دق دلی شو،سر تو درنيآره، سرکی در بيآره؟» عنايت توی حرف او دويد و با لحنی آرام ، ولی محکم  و با ايمان ، گفت :«چی ميگی اوستا؟ اومديم و من هيچی نگم .ولی آخه اين زنيکه کم عقل، چادر نماز کمرش می زنهت؛ وضو می گيره ، با اين لاکای نجس که به ناخوناش ماليده ،نمازش باطله !آخه اين طوری  که آب به بشره نمی رسه که.» «ای بابا توام.ناخون که جزو بشره نيسش که.هر هفته چار مثقال ناخونای زياديتو می گيری و دور می ريزی. اگه جزو بشره بود که چيندن هو نوک سوزنش کلی کفاره داشت.» و روی خود را به هاجر کرد و افزود : «هان؟چی می گی هاجر خانم؟» «من چه می دونم اوس سا.من که يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم که .کجا مساله سرم ميشه؟«اين چه حرفيه می زنی؟ناقص العقل کدومه؟تو نبايس بذاری شوهرتم اين حرفارو بزنه.حالا خودت ميگيش؟حيف که شما زنا هنوز چيزی سرتون نميشه.روزنامه که بلد نيستی بخونی ، وگه نه می فهميدی من چی می گم. اينم تقصير شوهرته. اما نه خيال کنی من پشتی تو رو می کنم ها!تو هم بی تقصير نيستی . آخه تو اين بی پولی، خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببری بدی مانيکور بخری.اما خوب چه بايد کرد؟ ماها تو اين زندگی تنگمون ، هی پاهامون به هم می پيچه و رو سر و کول هم زمين می خوريم و خيال می کنيم تقصير اون يکيه .غافل از اين که، اين زندگيمونه که تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه...» «آره ، آره اوستا راست ميگی! خدا می دونه من هر وقت ته جيبم خاليه،مثل

برج زهرمار شب وارد خونه ميشم.اما هروقت چيزی تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل بهشته.گرچه اجاقمون کوره ، ولی اين جور شبا هيچ حاليم نميشه.» اوستا رجبعلی ف آن شب ، سماورش را يک بار ديگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر رفت شام کشيد و سه نفری باهم ، سر يک سفره شام خوردند.

*

و فردا صبح ، هاجر ، لاک ناخن های خود را با نوک موچين قديمی خود تراشيد و شيشه لاک را توی چاهک خالی کرد.مارک آن را کند و يک خرده روغن عقربی را که نمی دانست کی و از کجا قرض کرده بود ، توی آن ريخت و دم رف گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:59  توسط محمد | 

يلدا

- خط يك گوشی رو بردارين ، خودشه . - ممنون ... ممنون ... الو...؟ بفرمايين ؟- سلام ... شما آرزو هستين ؟- بله ، سلام ... شما !؟- اسمم يلداست . يه بار واستون نامه فرستادم ... فكر كنم يكی دو ماه پيش بود. دو سه بارم زنگ زدم نبودين ... می خواستم يه مشورت باهاتون بكنم  .

- باشه <<يلدا>> جون ، من در خدمتم . شما چندسالته ؟- ۱۹ سالمه و تا سوم دبيرستان درس خوندم ،درسم بد نبود ولی اتفاقاتی واسم پيش اومد كه ديگه نتونستم ادامه بدم . من واسه ی پيش دانشگاهی ثبت نام كرده بودم ، اما...! بگذريم .ببين من خيلی می ترسم ، می خوام كمكم كنی .قول بده ... قول بده كه كمكم می كنی ... ؟- خب اگه بتونم حتما كمكت می كنم ... ولی تاجايی كه تواناييش رو... - می دونم ، می دونم ... ازت چيز سختی نمی خوام . اولش اين كه يه دكتر خوب و مورداعتماد به من معرفی كنی ... اگه دير بجنبم اون وقت بايد شاهد بدبختی يه بيچاره ديگه مثل خودم باشم ، اما اگه الان اقدام كنم ، مشكلی پيش نمی ياد.

- يعنی چی !؟ منظورت چيه ... مگه حامله ای !؟- آره ... البته يك ماه ، شايدم يه ماه ونيم بيشترنسيت ... تو رو خدا، من كسی رو ندارم ، اين بچه رونمی تونم به دنيا بيارم و بزرگ كنم ، تازه من ناراحتی قلبی هم دارم ، ممكنه خودم جونم رو ازدست بدم ، می فهمی ... ؟- اگه اينجور باشه بايد يه گواهی از دكتر قلبت داشته باشی ... تازه پدر بچه ...- حرفش رو نزن ... پدر درست و حسابی دركار نيست ، يعنی نمی شه ثابتش كرد... آخه ...؟! توفقط بگو كمكم می كنی ... ؟ بايد بپرسم . تو بايد صبر داشته باشی ... پدر ومادرت چی ، از قضيه خبر دارن يا از پيششون فراركردی ؟

- بابام خيلی وقته مرده ، من ۷يا ۸ا ساله بودم كه تو يه تصادف مرد. خيلی دلم می خواد بتونم ازنزديك ببينمت و برات حرف بزنم . اونقدر حرف گفتنی دارم كه نگو. توی نمايشگاه هر روز به بهونه ديدنت اومدم ولی خبری ازت نشد. دوسه باری سراغت رو از همكارات گرفتم ، گفتن ... ساكت شد... گوش كردم ، به جز صدای ضربان قلب او كه انگار از تنفس كوتاه و تندش به گوشم می ريخت و نشان از تشويش و دغدغه ای تمام نشدنی و نهانی داشت ، گه هگاه صدای بوق اتومبيلی شنيده می شد. با اين حال او باخونسردی سفره دلش را برايم شود:
-
بچه تر از اون بودم كه بی پدری رو درك كنم ، اما وقتی پای اولين شوهر مامان به خونه وزندگيمون باز شد، تازه فهميدم جای خالی بابا،يعنی جای خالی همه چيز.
من چيز زيادی يادم نيست جز اين كه وقتی بابا بزرگ مرد و <<دايی جواد>> خونه ی پدری شون روفروخت و سهم خواهر و بردار كوچكترش رو داد،مامان مجبور شد با چندرغاز ارثيه به دست اومده با دو تا دختر آواره خونه مردم بشه ، بعد از يكی دوسال تحمل سختی و رختشويی و سبزی پاك كردن توی خونه اين و اون ، ترجيح داد راه دومی واسه زندگيش انتخاب كند. <<اسماعيل خان >> اولين شوهر مادرم ، مرد زن مرده ای بود كه چهار تا بچه ی قد و نيم قد داشت كه مادر و پدر پيرش از اونا نگهداری می كردن . <<اسماعيل خان >> كابينت ساز بود و وضع مالی خوبی داشت . خودشم آدم خوب و بخشنده ای بود.
مامان سه سالی زن اسماعيل خان بود. منو و<<ليلی >> بهش عادت كرده بوديم . اونم مارو دوست داشت ولی يه روز كه هيچ وقت از ذهنم پاك نمی شه اومد و ما رو برد گردش ، اون روز با همه روزايی كه همگی می رفتيم گردش فرق داشت .مامان از چند وقت قبلش عصبی و كلافه بود. اون روزم مثل مجسمه فقط در كنار ما بود. سن و سالی نداشتم كه درست حاليم بشه چی به مامان می گذره ولی خوب می فهميدم اون روز، آخرين روزه و قراره يه چيزی تموم بشه . ما از صبح رفتيم پارك و سينما، ناهار رو توی يكی از اون رستورانهای شيك پيتزا خورديم و بعدشم خيلی جاها رو گشتيم ، وقتی به خونه برگشتيم خيلی خسته بوديم . من توی راه متوجه گريه آروم مامان شدم ولی به روی خودم نياوردم . وقتی رسيديم منو و<<ليلی >> از زور خستگی بلافاصله خوابمون برد. ازفردای اون روز ديگه ما اسماعيل خان رو نديديم .اون كرايه تا آخر سال خونه رو يه جا به مامان داده بود ولی ما بعد از اون روز، يه ماه بيشتر ديگه توی اون خونه نمونديم . يادمه گه هگاه وقتی سراغ عمو اسماعيل رو از مامان می گرفتم ،می گفت يه كاری واسش پيش اومده و رفته سفر.اون سعی می كرد ناراحتی و عصبانيتش رو از ماپنهون كنه ولی فايده ای نداشت . بعدها فهميدم مثل اينكه مادر و پدر پير اسماعيل خان واسش يه دختر جوون پيدا كرده بودن تا خودش وبچه هاش رو سروسامون بده . اين ضربه بزرگی واسه مامان بود. خيال می كنم از مردن بابام سنگين تر بود; چون بعد از اون اتفاق خيلی حال وروزش به هم خورد. ما از اون خونه كه خيلی دوستش داشتيم و خاطرات زيادی ازش داشتيم ،دل كنديم و اسباب و اثاثيه مون رو بار وانت كرديم و رفتيم توی دو تا اتاق اجاره ای كه مامان توی كوچه <<نظاميه >> پيدا كرده بود. از اون جا اصلا خوشم نمی يومد. صاحبخونش مرد مسنی بود كه با داشتن زن و سه تا بچه دايم سرو گوشش می جنبيد. مامان دروغكی گفته بودشوهرم رفته ماموريت و صاحب خونه دو تا پاش رو كرده توی يه كفش كه يا كرايه رو دو برابر كنيد يا زودتر بلندشين كه پسرم و عروسم بيان پيشم بشينن . زن صاحبخونمون آدم مهربون ، ولی حسودی بود. اگر چه با بددلی حكايت مامان روقبول كرد ولی وقتی يكی دو ماهی گذشت و ازشوهر كذايی مامان خبری نشد و دو سه باری هم شوهرش رو ديد كه به بهونه چكه كردن سقف دستشويی بالا و تركيدن لوله آب ، دور و بر طبقه بالا می پلكه بالاخره صبرش لبريز شد و به بهونه دعوای ليلی با دختر لوس و ننرش سر يه جامدادی ما رو از خونشون جواب كرد. با اين كه بچه بودم اولش خيال می كردم به سرش زده ولی بعد كه روز اسباب كشی شوهرش سر كوچه آدرس و تلفن مغازش رو به مامان داد تا اگه كمكی لازمه واسمون بكنه ، فهميدم اون چيزی زن صاحب خونه بو برده ، خيلی هم دور از واقعيت نبوده .

ببين ، اينجا ديگه نمی تونم حرف بزنم ... يكی دونفر وايستادن ... اگه شد دوباره زنگ می زنم ... فعلاخداحافظ...هر چه صبر كردم از يلدا خبری نشد، تا اين كه يك روز... - الو... ؟- بله بفرمايين ... ؟- سلام از مجله تماس می گيرم ... حالت خوبه ؟- بله ، سلام خسته نباشين ، بفرمايين ... ؟- چند تا نامه داشتين ... يكی دوتا هم تلفن ...در ضمن يكی از تلفن های فوری از بيمارستان روان پزشكيه ... گفتن درباره دختری به اسم يلداست ...- يلدا... !؟وحشتی غير قابل توصيف تمام وجودم را دربرگرفت . سرم گيج می رفت ...تهوع شديددست از سرم بر نمی داشت اما نمی توانستم تا فردا صبر كنم . شماره تلفن و آدرس را گرفتم . با عجله خود را به بيمارستان رساندم و پرستاری را كه برايم پيغام گذاشته بود، پيدا كردم

- فكر نمی كردم به اين سرعت خودتون روبرسونين ... !؟- چند وقته يلدا اينجاست ؟ چطور از اينجا سردرآورده ... ؟- شما چقدر می شناسينش ... ؟- والله من فقط يه بار تلفنی باهاش حرف زدم ولی قرار بود دوباره با من تماس بگيره ... آخه اون در وضعيت جسمی خاصی بود... - می دونم ، فعلا كه بچه اش سقط شده ... حال وروز خوبی نداشت كه آوردنش اينجا... پليس توی پارك پيداش كرده بود، تقريبا بی هوش بوده ، بعد از اون كه توی بيمارستان به هوش اومد، سراغ بچه اش رو گرفته و به محضی كه حالش بهتر شده قضيه رو برای دكترش گفته ...اين طور كه معلومه بچه رو با كمك يكی ازدوستاش و يه زن كولی كه ظاهرا پول می گرفته واز اينجور كارا می كرده سقط می كنه ، يكی دوروزی هم بعد از اون جريان حالش بدتر می شه ،از يه طرف وضع جسميش و از يه طرفم وضع روحيش ...- ناراحت از دست رفتن بچه ست !؟- نه فقط بچه ... راستش دايم از كشتن يه جوون به اسم <<فرهاد>> حرف می زنه ...- چی !؟ يعنی خودش كسی رو... ؟- نه ، نه ... ولی معلوم نيست قضيه چيه ؟ شايدم قبل از سقط جنين شاهد مرگ كسی به اين اسم بوده ...؟ خلاصه هر چی هست ، سه چهار روزه كه حالش نسبتا بهتر شده و دايم اسم شما رو می ياره ...می گه فقط با شما حرف می زنه ... دكترش از من خواست اين قضيه رو پيگيری كنم ! حالا حالش چه طوره ؟- خوبه ... البته تحت نظر دكتر دارو مصرف می كنه ولی خيلی بهتره ... فقط نبايد زياد هيجان زده بشه ... اون دچار افسردگی شديده ... مانمی خوايم با ياد آوری گذشتش وضعش بدتر بشه ولی شايد بشه با دونستن اون چيزی كه به سرش اومده ، بهش بهتر و بيشتر كمك كرد. - بله ... بله فهميدم ... من ... راستش من غافلگيرشدم ... اصلا تجربه ای ندارم ، نمی دونم چطوری می تونم بيشتر به شما كمك كنم ... ولی سعی خودمو می كنم . - متشكرم ... بالاخره هر چی باشه به خاطرشغلتون بايد با بقيه فرق داشته باشين ، منظورم اينه كه هر چی باشه شما تجربه حرف زدن با اينجوردخترا رو بيشتر از بقيه دارين ...
او حق داشت ، اما من پاك قضيه را باخته بودم .خيلی ها معتقدند يك خبرنگار بايد با شهامت تر ازآدم های عادی باشد. ولی من يادم نمی آيد درچنين مواقعی با آرامش و به دور از اضطراب وترس دست به كار شده باشم . گاهی اوقات درچنين شرايطی وضعيت مضحكی پيدا می كنم . من از بچگی از محيط بيمارستان و قبرستان هيچ خوشم نمی آمد. معمولا بوی الكل حالم را به هم می زند. از نوجوانی تلاش كردم ترس را كناربگذارم و مثل خيلی از هم سن و سالهايم رويای دكتر شدن را در سر بپرورانم ، اگر چه راه برايم هموار شد اما قيد تحصيل پزشكی را زدم چون شجاعت كافی را در خودم نمی ديدم . نمی توانستم ترس خود را پنهان كنم . احساس می كردم با تمام وجود می لرزم . بدنم يخ زده بودو به سختی پشت سر پرستار قدم برمی داشتم . - اتاق ۳۰۴، همينجاست . شما رو تنهامی ذارم ولی منتظرتون می مونم . نمی دانم در جواب پرستار به او چه گفتم ، ولی او لبخندی زد و در را پشت سرم بست . يلدا با صورتی به سردی و سفيدی گچ ، روی تختش دراز كشيده بود و ملحفه سفيد را كه وقتی به او نزديكتر شدم تازه متوجه گل های رنگ و رورفته ی آن شدم ، تا زير چانه روی خود كشيده بودو با دو دست درست مثل كودكی كه قصدقايم شدن دارد، محكم نگه داشته بود. نمی دانم حواسش كجا بود، اما با باز و بسته شدن در اتاقش هيچ عكس العملی نداد.می ترسيدم ولی سعی كردم يك بار ديگر نقش آدم های شجاع بازی كنم :

- سلام ... يلدا جون ... خيلی منتظر موندم ...چرا ديگه اون روز به من زنگ نزدی ؟هيچ عكس العملی از خود بروز نداد. - يلدا... يلدا جون ، من آرزو هستم ... از مجله خانواده سبز... تو گفتی كه دوباره زنگ می زنی ...من خيلی منتظر موندم ولی ... - گفتم كه نمی شه بعضی حرفا رو پشت تلفن گفت ... ولی تو بالاخره اومدی ... ناگهان از جايش بلند شد و روی تخت نشست .من نه جرات نشستن در كنارش را داشتم و نه می توانستم همانجا مثل مجسمه بايستم . دلم را به دريا زدم و كنار او روی لبه ی تخت نشستم . پاهايم می لرزيد. توان نگه داشتن خود را روی لبه ی تختخواب نداشتم . - واست گفتم كه ما از اون خونه هم بلندشديم ... - آره گفتی ...- بعد از اونجا رفتيم و مامان با <<آقا نصرت >>آشنا شد. آقا نصرت زن و زنش رو هم خيلی دوست داشت ولی زنش بچه دار نمی شد.نصرت خان هم زير بار بچه پرورشگاهی و بی نه نه وبابا نمی رفت . قصد زن گرفتن هم نداشت ، اون با مامان طی كرد كه يه بچه واسش بياره ، در عوض واسمون يه خونه بخره تا ما راحت زندگی كنيم .مامان قبول كرد، اما از اونجايی كه می دونست آقا نصرت وقتی ازش بچه دار بشه دوباره اونو ول می كنه و می ره سر زندگی خودش و با زن و بچش خوش می گذرونه ... برای بچه دار شدن هيچ عجله ای به خرج نمی داد. شش ، هفت ماهی گذشت و از بچه خبری نشد.آقا نصرت قول داده بود به محض اين كه مامان حامله بشه واسمون خونه بخره . ولی مامان هروقت يك بار كلی پول بابت دكتر و بيمارستان وآزمايشگاه ازش می گرفت ولی بيشتر پولارو ازترس آينده پس انداز می كرد. تا اينكه يه روز آقا نصرت كاسه ، كوزه رو بهم ريخت و دعوای شديدی با مامان كرد. يادمه بهش گفت : واسه من زن كم نيست ، اگه به تو رو انداختم واسه اين بودكه خودتو بچه هات رو به اين بهونه سر و سامونی بدم . مامان كه ديد اوضاع به هم ريخته ، به پاهاش افتاد و قول داد يه بچه واسش بياره ... يلدا ساكت شد. برگشتم و به او خيره ماندم .ناگهان مثل آن كه بغض ۱۹ ساله در دلش تركيده باشد، با صدای بلند شروع به گريه كرد. سيل اشكهايش از دو طرف صورت جاری بود. بين گريه ،ناله می كرد طوری كه انگار درد نهفته درمويرگهای وجودش ، بيدار شده باشد. دقايقی كه برای من بسيار طولانی بود، گذشت تا او آرام ترشد. وقتی در آرامش دوباره آسمان چشمهايش بارانی شد درست مثل كودكانی كه در آغوش مادر، خود را پنهان می كنند تا از همه چيز در امان باشند، خود را به آغوش من انداخت و من ناخواسته و بدون اراده پا به پای او اشك ريختم .دلم نمی خواست او بداند كه من آن قدر ضعيفم .دوست نداشتم او ذره ای به احساس ترحم من نسبت به خود پی ببرد، اما نتوانستم جلو ابرازاحساسات خود را بگيرم .- آرزو... باور كن يادآوری اين چيزا خيلی سخته ... هيچوقت باورم نمی شد بتونم يه روز اين چيزا رو واسه كسی بگم . خيلی دلم می خواست ازنزديك ببينمت تا همش رو واست تعريف كنم .مامان يكی دو ماه بعد از اون جريان حامله شد. آقا نصرت به قولش عمل نكرد و بهونه آورد كه ممكنه مامان بچه رو بندازه ، قرار شد هر موقع بچه صحيح و سالم به دنيا اومد، اون يه خونه به اسم مامان واسش بخره . بالاخره روز موعود فرارسيدو مامان توی يكی از اون بيمارستانای خوب بچه رو به دنيا آورد. يه روز قبل از زايمان ، آقا نصرت مامانو برد دفتر خونه تا ازش امضا بگيره كه نسبت به اين بچه ادعايی نداشته باشه . بچه به دنيا اومده يه دختر بود. من فقط يه لحظه بچه رو ديدم . ولی مامان اصلا نتونست بچش رو ببينه . از آقا نصرت خبری نشد. اون فقط پول بيمارستان رو تا همون روز حساب كرده بود.به هر حال بعد از ظهر همون روزی كه ساك مامان رو دادن دستش ، از آقا نصرت هم ديگه خبری نشد. بعد از اون بود كه دوباره مامان اين ور و اون ور كلفتی می كرد. ما سه سال و نيم شرايط خيلی بدی رو گذرونديم . توی اون وضع همه سعی من اين بود كه درسم رو بخونم . اگر چه دايم از اين محل به اون محل و از اين مدرسه به اون مدرسه می رفتم ولی درسم خوب بود. ليلی هم خوب درس می خوند. روز به روز كه می گذشت از مامان بيزارتر می شدم ، می دونستم كه خودش رو به هردری می زنه تا نون ما و خودش رو در بياره ولی ازاين كه دايم به خاطر يه لقمه نون به اين و اون رومی انداخت ، ازش بدم می يومد. البته الان تازه می فهم كه اون بيچاره چی می كشيده . به هر حال ۱۶، ۱۷ سالم بود كه با <<منصور>>آشنا شدم . اون موقع يه كم وضعمون بهتر بود، يه خونه توی هاشمی اجاره كرده بوديم . مامان هم توی خونه يه خانمی كار می كرد كه بچه هاش خارج بودن . منصور خوش برو رو و خوش سروزبون بود. از همون روز اول دلش پيش من گيركرد..
منصور ۲۹ ساله بود و اين طور كه می گفت هيشكی رو نداشت و تو فكر رفتن به امريكا بود.من و منصور يه روز بالاخره كار خودمون روكرديم و دست مامان رو گذاشتيم توی پوست گردو بعد از اون من همش با منصور بودم .اون منو با <<شيلا>>، <<فتانه >>، <<شهرام >> و <<فرهاد>>آشنا كرد. ما همه توی اون باغ كرج زندگی می كرديم ، با بچه ها روزا اتو می زديم سوار ماشين بچه پول دارا می شديم و وسط راه پول وموبايلشون رو می دزديم . بعضی شبا هم توی باغپارتی می داديم . اون شبم پارتی داديم . فرهاد، يكی از دوستان منصور طبق معمول می خواست مواد مصرف كنه اما اون شب يه كم بيشتر از بقيه مصرف كرد بعدش ديگه به هوش نيومد. منصور گفت كه اون موادخوب نزده ، قاتی داشته . من جيغ زدم ، حالم به هم خورد. اونا جنازه فرهاد رو بردن بيرون .پس فرداش من از اونجا فرار كردم . همون موقع به تو زنگ زدم ولی نتونستم همش رو واست بگم ... من با پولی كه از منصور گرفته بودم باهاش اون بچه رو سقط كردم ... راحت شدم ... بعدمی خواستم بگردم دنبال <<فرهاد>> ولی نمی دونم <<فرهاد>> رو كجا بردن ...او دو دست مرا محكم در ميان دستانش فشرد.

ناگهان پرستار از در وارد شد و من نفس راحتی كشيدم ... زبانم بند آمده بود. يلدا به همان سرعت مرا پس زد و خودش مرا عقب كشيد و دوباره خودرا در رختخواب پنهان كرد و ملحفه را روی صورتش كشيد.

من بهت زده سرجايم خشكم زده بود. پرستاردستانم را گرفت و مرا از اتاق بيرون برد. نمی دانم چه موقع به هوش آمدم ، اما يادم هست كه خواستم هر چه زودتر مرا به خانه برسانند.می ترسيدم دوباره چشم باز كنم و خود را دربيمارستان ببينم . فردای آن روز وقتی كمی سرحال تر شدم تلفنی به من خبر دادند كه يلدا در بيمارستان دوراز چشمان پرستاران با آوردن چند قرص خودكشی كرده است .

اغلب شبها نمی توانم از ياد آوری صورت يلدا در آن حال و روز به خواب بروم . گاهی اوقات وقتی از مجله تماس می گيرند منتظرم كسی به من بگويد: يلدا تلفن زده . - الو... سلام ، آرزو هستم ...- آه ، سلام ... چند تا نامه دارين ... راستی يه دختره تماس گرفته و واستون پيغام گذاشته و گفته اسمش يلداست ، راستی مگه نگفتين يلدا مرده !؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:21  توسط محمد | 

نام من ليلاست!

من يك دختر فراری هستم. كسی كه مدتی است خانواده خود را نديده است. نمی توانيد تصور كنيد كه چه اندازه دلم برای بابا، مامان، سهيلا و برادر كوچكم سامان تنگ شده است. خواهش می كنم قبل از هر چيز نگرش خودتان را نسبت به من عوض كنيد! می دانم كه با ديدن واژه «فراری» موضوعات مختلفی را درباره سوابق من در ذهن خود رديف كرده ايد، اما من هيچكدام از آنها كه فكر می كنيد نيستم. من يك دختر فراری هستم اما اهل هيچ خلافی نبوده و نيستم. چه دليلی دارد كه يك دختر فراری الزاماؤ بايد يك مشكل اخلاقی و رفتاری داشته باشد؟ شما هم اگر به جای من بوديد الان فراری بوديد. از همان نوعی كه من هستم. شايد با خواندن اين مقدمه پيش خودتان بگوييد: همه شون همين چيزها رو می گن، همه شون می گن ما بی گناهيم، توی عمرمون هيچ خلافی نكرديم!

اما من واقعيت را می گويم، می خواهيد باور كنيد يا نكنيد! خود من هم تا پيش از فرار كردن احساس می كردم دختران فراری كسانی هستند كه يا بيش از اندازه لوس و ننر بوده اند يا آنقدر در آلودگی غرق شده بودند كه راهی جز فرار برايشان باقی نمانده بود؛ اما در اين جايگاه اعتراف می كنم كه اشتباه می كردم. يك دختر فراری می تواند بر اثر يك اتفاق احمقانه و ساده فرار كرده باشد، اتفاقی كه همگان تصور می كنند در فيلمفارسی های بی سر و ته اتفاق می افتد و بس!
اما تجربه به من می گويد زندگی از همين اتفاقات ساده و گاه مسخره تشكيل شده است. اگر بگويم كه سرنوشت زندگی من بر اثر يك اتفاق پيش پا افتاده رقم خورد، دروغ نگفته ام. اگر آن روز مدير مدرسه خانم سيمابی را مامور بازرسی از وسايل پگاه نمی كرد شايد من به اين روز نمی افتادم. اگر خانم سيمابی به هر دليلی به كلاس نمی آمد و پگاه با ديدن او دستپاچه نمی شد، اكنون در كنار خانوده ام زندگی آرام و بدون دغدغه ای را سپری می كردم. مطمئنم كه بدشانسی بود كه باعث شد من از ابتدای سال تحصيلی در كنار پگاه بنشينم كه آن روز او بتواند عكس های مستهجن داخل كيفش را از زير ميز به طرف من بياورد و با صدايی آهسته التماس كند كه آنها را برای دقايقی مخفی كنم تا خانم سيمابی پيدايشان نكند. حماقت و ساده لوحی گاهی می تواند چاشنی كاری شود تا آنچه كه نبايد اتفاق بيفتد رخ دهد. چيزی كه ما از آن به اسم رفاقت و هواداری از دوست نام می بريم. من می توانستم درخواست پگاه را رد كنم وبگويم اين خطر متوجه خود من هم هست اما يك احساس كودكانه همراه با دلسوزی ناشی از ديدن قيافه وحشت زده پگاه اجازه نداد كه چنين چيزی را بر زبان بياورم.

از همه مهمتر اينكه من نمی دانستم داخل پاكتی كه پگاه به من داده است دو عدد سيگار پر شده از حشيش هم هست. اگر چه مطمئن نيستم كه بازمی توانستم به او جواب منفی بدهم. شك ندارم اگر در هنگام حضور خانم سيمابی در كنار ميز ما، من دستپاچه نمی شدم و رنگ از صورتم نمی پريد او هرگز كيف مراهم بازرسی نمی كرد. من بايد قاطعانه در مقابل خانم سيمابی می ايستادم و اعلام می كردم كه پگاه آن پاكت را به من داده است كه برای مدتی به امانت نگهدارم اما گريه و زاری اجازه نداد حرفهايم را به درستی بيان كنم. حتی بعد از اينكه مرا به دفتر مدرسه بردند و در حضور چند نفر از مسئولين مدرسه مورد بازخواست قرار گرفتم باز هم نتوانستم حقانيت خودم را اثبات كنم. تا آخرين لحظه ای كه حكم اخراج من در حضور پدر و مادرم صادر شد، مطمئن بودم كه هر لحظه امكان ورود پگاه به دفتر مدرسه هست تا با شجاعت اعتراف كند كه آن پاكت متعلق به اوست و من هيچ گناهی ندارم. شما هر چه می خواهيد بگوييد، هر اسمی كه خواهيد برروی رفتار من بگذاريد اما من هميشه از بدبينی و بدگمانی متنفر بوده ام. من اميدوار بودم كه پگاه بعد از دو سال دوستی هرگز آن نامردی را در حق من نكند. بله گفتم نامردی، چون معتقدم مردها در اين مواقع بيش از زنها هوای يكديگر را دارند بخصوص اگر خودشان مرتكب خلافی شده باشند. اين عقيده من است، چيزی است كه در زندگی به آن رسيده ام حتی اگر خلاف واقع باشد. شما هم اگر جای من بوديد و می ديديد كه مدير مدرسه و مسئولين تربيتی اجازه يك لحظه صحبت كردن را هم به شما نمی دهند عصبانی می شديد و مثل آن روز من، چنان جيغ و فريادی راه می انداختيد كه نگو و نپرس. من قربانی يك حركت ابلهانه شده بودم و حق نداشتم به خاطر اين اشتباه جمله ای بر زبان آورم. در كجای دنيا يك متهم از حق صحبت كردن و دفاع از خود محروم می شود كه من شدم؟ اين مشكل فقط مربوط به مدرسه نبود. پدر و مادرم، همان كسانی كه هميشه با آنها دوست و رفيق بودم، نيز همين رفتار را با من داشتند. آنها به محض شنيدن اين موضوع كه در كيف من تعدادی عكس مبتذل يافت شده است چنان عصبانی شدند كه حاضر بودند ديگر خون در رگ های من جاری نباشد. من كه به قول خودشان عاقل ترين و آرام ترين بچه خانواده بودم. كشيده ای كه پدرم در حضور مادر و مسئولين مدرسه به گوشم نواخت چيزی نيست كه به سادگی فراموشش كنم. هنوز زنگ آن كشيده در گوشم می پيچيد. هنوز صدای شكستن غرورم در دالان های پر پيچ و خم شخصيتم شنيده می شود.
نمی توانم باور كنم آن كسی كه مرا كشان كشان از مدرسه بيرون برد و چون يك گوسفند قربانی در داخل اتومبيل انداخت پدرم بود.


نمی توانم قبول كنم آن كسی كه روبرويم ايستاد و آب دهانش را جمع كرد و بر صورتم انداخت مادرم بود. باوركردن هر يك از اين اتفاقات به راستی دشوار است. بعضی وقت ها فكر می كنم همه اينها يك خواب آشفته و آزار دهند است و به زودی از اين كابوس رها می شوم و يك صبح دل انگيز را با خوردن صبحانه در كنار خانواده تجربه می كنم، اما الان صبح است و من بيدارم. هوا سرد است و من دو هفته است كه بی سرپناه در يكی از پارك های تهران آواره ام. نمی دانم خوش شانسی بوده يا چيز ديگر اما هنوز با ماموری برخورد نكرده ام. گاهی فكر می كنم مطمئنا ؤ خانواده ام از فرار كردن من راضی هستند كه تلاشی برای يافتن من نكرده اند. شايد پدرم به همان رسم رايج گفته است:

ـ دختری كه يه شب نياد خونه، ديگه دختر ما نيست، مال مردمه! حساب ساعت هايی كه در خانه به خاطر رفتار تند و زننده پدر و مادرم اشك ريخته ام از دستم خارج شده است. تعجب نكنيد، من در مدت سه روزی كه قبل از فرارم در خانه بودم دست كم ۱۵ ساعت در روز اشك می ريختم. فقط زمانهايی كه از فرط خستگی خوابم می برد از گريه كردن خلاص می شدم. خواهش می كنم با روش كارآگاهانه حساب نكنيد سه روز، روزی ۱۵ ساعت می شود ۴۵ ساعت چون همه اعدادی كه می گويم تقريبی است. من از آن سه روز فقط يك خاطره مبهم و تلخ درذهنم باقی مانده است. جو بدی كه در آنجا بر ضدم به راه افتاده بود كار را به جايی رساند كه سامان برادر ده ساله ام با ديدن من قيافه اش را در هم می كشيد و زير لب می گفت:
ـ مسخره، خجالت نمی كشه!

مطمئنم كه سامان چيزی از عكس مبتذل نمی فهميد. فقط از پدر و مادرم شنيده بود كه من كار بدی انجام داده ام. تنها كسی كه مرا درك كرده و تلاش خود را برای آرامش من كرد كسی نبود مگر خواهر بزرگترم سهيلا. او بعد از شنيدن ماجرای آن پاكت با لحنی دلسوزانه گفت كه كار اشتباهی كرده ام و هر كاری كه خطا باشد تاوانی دارد و تو بايد تاوان اين رفاقت بی جای خود را بپردازی. اما سهيلا هم باور نمی كرد سه روز متوالی در خانه جهنمی به پا باشد. او يقين داشت كه پدر و ما در به زودی حقيقت را می فهمند و رای به بی گناهی من می دهند، اما انگار پدر و مادر دنبال بهانه ای بودند تا زهر چشمی هم از سهيلا و سامان بگيرند. هر چه مظلوميت من بيشتر می شد رفتار آنها تندتر و عصبی تر جلوه می كرد.

هرگز فراموش نمی كنم كه سهيلا چندين بار به خاطر دفاع از من دشنام شنيد و حتی متهم به همكاری و همدستی با من شد. شك ندارم كه اكنون سوالی در ذهنتان ايجاد شده است و آن اين است كه چرا اينقدر زود تصميم به فرار گرفته ام؟ لازم نيست دنبال جواب بگرديد چون جواب اين سوال در ذهن من روشن است زيرا خودم عامل آن بودم. در شهرستانی كه ما زندگی می كنيم اخبار و شايعات با سرعتی بيش از سرعت نور پخش می شوند. خبر اخراج من از مدرسه به خاطر به همراه داشتن آن چيزها در كمتر از چند ساعت در شهر پيچيد. من خوب می دانستم كه مفهوم اين اتفاق چيست. من از آن پس بايد در خيابان با چهره مردمی روبه رو می شدم كه با مهربانی و دلسوزی حال و احوالم را می پرسيدند اما در خفا راجع به آلودگی و فساد من صحبت می كردند. می دانستم كه از آن پس شب ها و در مهمانی ها مردم راجع به دختر آقا كريم صحبت می كنند و اينكه چه دسته گلی به آب داده و اينكه از همان كودكی سر و گوشش می جنبيده و شايعاتی می ساختند در مورد ارتباط من با پسر فلانی. شما نمی توانيد تصور كنيد من بايد در چه جهنمی روزگار را می گذراندم. باور كنيد تا شما در جايگاه من قرار نگيريد نمی توانيد در مورد درست يا غلط بودن فرار من اظهار نظر كنيد. من هم نمی توانم در مورد بسياری از رفتارهای شما اظهار عقيده كنم چون تجربه درك شرايط شما را نداشته ام. من فلسفه دان نيستم اما هميشه به اين موضوع فكر كرده ام كه همه انسانها درانجام هر كاری، چه درست و چه غلط، همه ی تقصير به گردن آنها نيست ; چون آنها برای رسيدن به آن مرحله شرايط خاصی را تجربه كرده اند كه ديگران نكرده اند! روزی كه می خواستم از در خانه خارج شود و خودم را به تهران برسانم شك و دو دلی چون خوره به جانم افتاده بود. لحظه ای ترديد می كردم و لحظه ای ديگرسفت و سخت بر عقيده ام پافشاری می كردم. الان كه خوب فكر می كنم می بينم اگر يك رفتار، بله يك رفتار ساده و مناسب از طرف پدر و مادرم می ديدم مطمئنا پشيمان می شدم. در آن سه روز برای اينكه خودم را از تصميم فرار منصرف كنم به خودم و عده می دادم كه به زودی رفتار پدر و مادر تغيير خواهد كرد اما نه تنها رفتار آنها عوض نشد بلكه روز به روز بدتر هم می شد. البته هنوز هم سعی دارم يك انسان منطقی باشم. شايد من هم اگر به جای پدر و مادرم بودم و دخترم در آن شهرستان كوچك چنين كاری می كرد همان رفتار را با او انجام می دادم كه پدر و مادرم انجام دادند! اما من بی گناه بودم. آنها بايد حرف های مرا می شنيدند و می پذيرفتند. دختری در سن من هر چقدر هم گناهكار باشد، هر چقدر هم حرفه ای شده باشد سرانجام به گناه خود اعتراف خواهد كرد اما من كه اين كار را نكردم يعنی صاحب حق بودم! خيلی دلم می خواهد برای يك بار ديگر هم كه شده با پگاه روبه رو شوم. می خواهم زل بزنم در چشمانش و خوب نگاهش كنم.

دوست دارم ببينم آيا روی نگاه كردن به من را دارد يا نه. البته من می بخشمش، به حرمت آن دوستی دو ساله. شايد اين بخشش هم نوعی كار ساده لوحانه از دسته ی همان كارهايی باشد كه در مدرسه انجام دادم و مرا به خاك سياه كشاند اما مهم نيست. آب از سر من گذشته است. اگر در پايان روز سوم يا چند روز بعد از آن من درصدی احتمال پشيمانی در وجود پدر و مادرم را می دادم، يا فرار نمی كردم يا خيلی زود به خانه برمی گشتم اما اكنون ممكن نيست آنها مرا ببخشند.

نه به خاطر آن پاكت بلكه به اين دليل كه ديگر من يك دختر عادی نيستم، من يك دختر فراری ام. آنها حق دارند كه ديگر مرا نبخشند. من در اين مدت آواره بوده ام. وقتی من نمی توانم به آنها اثبات كنم كه آن پاكت حاوی عكس متعلق به من نبوده است، چطور ممكن است بتوانم اثبات كنم در اين دو هفته هيچ تخلفی نداشته ام و كسی به من متعرض نشده است؟ چگونه می توانم به آنها بقبولانم كه در اين مدت فقط در خيابان و پارك و در هوای سرد روزگار گذرانده ام و دلم برای گرما تنگ شده است؟ روزگار بدی دارم. هر كس كه از كنارم رد می شود برايم به شكل هيولايی در می آيد كه قصد دارد بيش از پيش برايم بدبختی و مصيبت درست كند. نمی دانم حرف های من تا چه اندازه شما را قانع كرده است كه من بی گناهم اما هر چه باشد من يك دختر فراری هستم. نام من ليلاست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط محمد | 

فقط به خاطر او!


-
راستش رو بگو، تا حالا هيچ عاشق شدي!؟

- منظورت اينه كه...؟

- تو كاری به منظورم نداشته باش... طفره نرو، جواب سوال من، فقط يه كلمه س... آره يا نه؟

- خب راستش اينه كه تا حالا واسم پيش نيومده، اما منظورم اين نيست كه هيچ وقت بهش فكر نكرده باشم يا با عاشق شدن مخالف باشم. اتفاقاؤ برعكس، به نظرم آدمای عاشق نسبت به بقيه آدما خوشبخت ترن يعنی می‌شه گفت به اون بلوغی كه لازمش فاصله گرفتن از خودخواهی صرفه، رسيدن و از بقيه آدما با وجودترن.

- كه اين طور...! از كجا معلوم اونايی كه عاشق هستن با وجودتر از بقيه باشن؟

- خب معلومه چون مهمترين خصوصيت يه آدم عاشق، گذشت در سخت ترين شرايط و محبت بی ريا و بدون انتظار به معشوقه. در واقع به نظر من اولش بايد شهامت اينو داشته باشی كه عاشق بشي، چون عاشق شدن و عشق ورزيدن شجاعت می‌خواد. بعدش هم اينكه اگر ناملايمتی يا حرفی و رفتاری دور از انتظار از كسی كه دوستش داري، ديدي، حتی در بدترين شرايط نسبت به اون خوشبين باشي، بعد هم اونقدر به عشقت اعتماد داشته باشی كه به خودت بقبولونی حتماؤ كاری كه اون كرده به خاطر خير و صلاحت بوده. از اينا گذشته وقتی می‌تونی بگی واقعاؤ كسی رو دوست داری و عاشقش هستی كه اونو به خاطر خودش بخوای و به بهای داشتنش اسيرش نكني، درست مثل مادری كه بچش رو دوست داره چون پاره جيگرشه. اونقدر دوستش داره كه نه ازش توقع جبران محبت رو داره و نه به خاطر شادی و رضايت خودش حاضره دست و پای عزيزش رو ببنده و اونو توی قفس مهرش زندونی كنه.

- تو اين همه راجع به عشق فكر كردي، اونوقت تا حالا عاشق نشدي!؟
-
راستش من هميشه عاشقم، عاشق خونوادم، عاشق دوستام، عاشق همه مردم، عاشق كارم، عاشق زيبايی ها، مثل گلها، مثل بچه ها... البته از همه بيشتر عاشق كسی هستم كه مطمئنم اونم خيلی دوستم داره. كسی كه هر چقدر ازش فاصله گرفتم يا قدرش رو كمتر دونستم و بهش بی وفايی كردم، اون نخواست با بی محلی يا كم محلی ازم انتقام بگيره. هر موقع اونو از خودم رنجوندم اگه به كمكش هم نياز پيدا كردم، بيشتر از بقيه وقتا به دادم رسيد. اگه جايی مجبور شدم دروغ بگم، اون آبروم رو خريد. اگه جايی هم به دست آوردن دل ديگران رو به راضی نگه داشتن اون از خودم ترجيح دادم، بازم ازم رو برنگردوند.
-
فهميدم، منظورت خداست. اما بجز اون گفتی همه مردم رو دوست داري، ببينم همه اونايی كه دوستت دارن رو دوست داری يا حتی اونايی كه باهات دشمن هستن رو هم خاطرشون رو می‌خواي!؟

- واسه من دوست و دشمنی وجود نداره. می‌خوای باور كن، می‌خوای نكن. اينو نمی گم كه خودم رو آدم موجهی نشون بدم. البته پيش اومده كه از دست بعضی ها برنجم اما من همه آدمارو دوست دارم؛ چون اونايی كه دوستم دارن مسلماؤ من شانس
اينو داشتم كه خوبی هامو بهشون ثابت كنم. اونايی هم كه از من خوششون نمی ياد حتماؤ نتونستم اون طور كه هستم خودمو بهشون بشناسونم. تازه قرار نيست كه آدم محبوب همه باشه فقط كافيه سعی كنه همونی باشه كه از اين طور بودن به خودش بباله و افتخار كنه.
-
ببينم نظرت راجع به دختر فراری ها چيه يا راجع به بقيه آدمای منفوری كه جزو آدم بدا هستن؟ در نگاهش بی اعتمادی و ترس موج می‌زد. چشم به دهان من دوخته بود. می‌دانستم نمی شود چيزی را از او مخفی كرد. می‌گفت ۳۰ ساله است اما كمتر از آن نشان می‌داد. به هر حال او دختر سرد و گرم چشيده ای بود كه راهش را نسبت به بقيه با آگاهی از عواقبش انتخاب كرده بود. درست يا غلط بودن مسير و مقصد چيزی نبود كه من بتوانم به خود اجازه تحليل و تفسيرش را بدهم؛ چون هيچ وقت نتوانستم حتی برای لحظه ای خودم را به جای او بگذارم و نمی دانم اگر امثال من در شرايط و وضعيت امثال او بودند كدام راه را برای زندگی انتخاب می‌كردند. زندگی به من آموخته است كه از ابتدا تا انجام عمل بسيار فاصله است و اصولا گاهی دقيق ترين و با ملاحظه ترين آدمها، كه حتی به عنوان كارشناس و مطلع، برای امراض ديگران نسخه می‌پيچند، ناگهان برای مشكل خود از گرفتن يك تصميم عاجلانه در می‌مانند. تنها چيز مسلم برای من آن است كه، در زندگی شخصی ام از مواهب زيادی برخوردار بوده ام. البته مواقعی سختی هايی را از سر گذرانده ام اما به هر حال مجموعه «شرايط» آن گونه بوده كه «من» را چنين پرورانده است.
برای اولين بار طی پنج سال گذشته احساس كردم از آن دختر سرگردان خجالت می‌كشم. احساس می‌كردم به خاطر هيچ چيز، من بر او رجحان ندارم.
-
خب چی شد...؟ فقط راستش رو بگو... و الا از چشات راستش رو كشف می‌كنم. مطمئن بودم كه او حقيقتاؤ راستش را از سيمای من خواهد فهميد.
-
نيازی به دروغ گفتن يا قسم خوردن ندارم، ميترا جان، می‌دونی منم مثل «مهاتماگاندی» معتقدم: «بايداز گناه بيزار بود، اما گناهكار رو دوست داشت».در خطوط چهره اش تامل كردم، لحظه ای با همان نگاه كنجكاو به من خيره ماند، اما ناگهان لبخند زد
دستهايش را از اطراف فنجان چای كه مقابلش روی ميز قرار داشت، پيش آورد و هر دو دست مرا به آرامی در دست گرفت. دستهای من برخلاف هميشه يخ زده بود اما او از گرمای وجودش مرا گرم كرد. بعد با هم خنديديم. به نظرم هر دو به تفاهمی
رسيده بوديم كه می‌توانست اعتمادمان را نسبت به يكديگر بيشتر كند. لحظه ای بعد خنده از لبهايش محو شد، دستهای مرا رها كرد و دوباره دو طرف فنجان چايش را محكم چسبيد انگار كسی قصد داشت فنجان چای او را از دستش درآورد. گذاشتم تا راحت باشد و صبر كردم تا لحظه ای كه او صلاح بداند، سكوت را بشكند. كمی شكر داخل فنجان چايم ريختم، قاشق را برداشتم و محتويات شكر و چای را هم زدم، همان موقع برای لحظه ای نگاهم به روی صورتش جا خشك كرد. ناگهان قطره درشت اشكی از روی
گونه اش پايين لغزيد و داخل فنجان چای فرو افتاد. سرگرم نگاه كردنش بودم كه سرش را بالا آورد و به من خيره شد و گفت:
-
مدتهاست كه دلم می‌خواد ببينمت. می‌دونم كه كاری از دستت بر نمی ياد يعنی هيچ كس، كاری نمی تونه بكنه؛ ولی دلم می‌خواد يه جوری عقده دلم رو پيش تو باز كنم. از همون روزای اولی كه مجله تون دراومد، نوشته هات رو دنبال می‌كردم. بعد كم كم بدون اون كه ديده باشمت يا بشناسمت ازت خوشم اومد. نفس عميقی كشيد و بدون آن كه منتظر عكس العمل من باشد، ادامه داد: شش ساله و نيمه بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شدن. مدتی بعد، بابا رفت امريكا و اونجا موندگار شد. البته يادمه كه تا چند ماه اول پول يا هدايايی برام می‌فرستاد، اما به سال نرسيده با يه زن امريكايی ازدواج كرد و الطاف پدرانه اش هم برای هميشه پايان گرفت. اينطور كه بعدها از عموم شنيدم بعد از اون كه با اون ازدواج مصلحتي، تونست اقامت آمريكا رو
واسه خودش جور كنه، زن امريكايی اش رو هم طلاق داد و شش، هفت ماه بعد با يه زن دو رگه برزيلی ازدواج كرد كه حالا از اون دو تا بچه داره. مامان، پنج شش سالی با هر سختی بود، ساخت. كارهای جورواجور می‌كرد تا زندگی خودش، من، مادر و پدر پير و زمين گيرش رو اداره كنه. از خياطی توی خياط خونه و خونه خودمون گرفته تا فروشندگی توی لباس فروشی زنانه و كار توی كتابفروشی و دست آخرم توی آسايشگاه های خصوصی سالمندان، به هر دری می‌زد تا گليمش رو از آب بيرون بكشه. اون روزارو هيچ وقت از ياد نمی برم. مامان سعی می‌كرد جای خالی بابارو واسم پر كند. سعی می‌كرد به قول خودش بچش كم و كسری احساس نكنه. با اين حال اون نمی تونست با تقدير بجنگه. اون روزا از پارك رفتن بدم می‌يومد چون توی پارك بيشتر بچه ها رو می‌ديدم كه دستشون توی دست پدر و مادراشونه و من دايم دنبال وجودی می‌گشتم كه بتونه نقش بابا رو واسم بازی كنه. توی مدرسه هيچ كدوم از دوستام نمی دونستن، يعنی يه ندای پنهانی هميشه از درونم می‌جوشيد كه منو از برملاكردن رازم بر حذر می‌كرد. بعضی از دوستام واسه اينكه محبت سايرين و دلسوزی معلما رو پشت خودشون داشته باشن به دروغ يا راست، راز خونوادگيشون رو برملا می‌كردن اما غرورم اجازه نمی داد بذارم كسی راجع به من چيزی بدونه. به دوستا و معلمام گفته بودم بابام مهندس بوده و توی يه حادثه تصادف از بين رفته. شايد بعد از اين راز مسخره سر به مهر، مهمترين چيزی كه واسم پيش اومد و زندگيمون رو دچار بحران تازه كرد، مرگ بابا بزرگ بود. تا اون موقع خونه ما يه مرد داشت، هر چند پير و ناتوان، ولی بالاخره سايه يه مرد بالای سرمون بود. اگر چه بچه تر از اون بودم كه حاليم بشه چه اتفاقی واسمون افتاده اما مدت كوتاهی از اين قضيه نگذشته بود كه فهميدم با نبود بابابزرگ مامان چقدر دست تنهاتر از سابق شده. اون موقع ها كه بابابزرگ زنده بود، خودش جواب همه رو می‌داد، ولی بعد از مردنش بود كه فهميديم چقدر تنها و بی كسيم. گاهی اوقات احساس می‌كنم اين دنيا با همه بزرگيش واسم خيلی كوچيكه. ۱۲،َ۱۳ ساله بودم كه يه روز مامان بعد از كلی مقدمه چينی به من فهموند بايد كم كم عادت كنم كه بابام اسمش «...» و بايد مثل يه بابای واقعی دوستش داشته باشم. با اين كه از بابام خاطره كمی توی ذهنم بود و با اين كه چيزی از محبت پدری حاليم نبود، اما نمی تونستم ناپدريم رو مثل پدر خودم نيگاه كنم. «مصطفی» كارگر شركت گاز بود. از همسر اولش كه به خاطر ذات الريه توی جوونی زندگی رو وداع گفته بود، دو پسر ۱۴ و۱۸ ساله داشت. پسر بزرگش سرباز بود و دومی هم عقب افتاده ذهني. مامان بازم كار می‌كرد تا خرج مادر بزرگ و من روی دوش آقا مصطفی سنگينی نكنه. اون روزا بدترين روزهای زندگيم بود. خيلی از دختر بچه های همسن و سال من دنبال بازی و تفريح بودن، اما من
دايم توی لاك خودم فرو می‌رفتم. كم حرف بودم و بيشتر توی عوالم رويا فرو می‌رفتم. در واقع تنها لحظه های دل خوشی من همون موقع هايی بود كه خودم رو توی دنيايی غير از اونچه كه زندگی می‌كردم، می‌ديدم. از مدرسه چيزی حاليم نبود، يعنی فقط يه برنامه ای بود كه بايد هر روز تكرار می‌شد. خيلی درسخون نبودم اما نسبت به گذشته حسابی افت كرده بودم. سوم راهنمايی بودم كه ثلث دوم، چهار تا تجديد آوردم. روز گرفتن كارنامه معلم حرفه و فن علت گوشه گيری و سكوت و افت درسيم رو از مامان جويا شد. مامانم هم به خيال اين كه با گفتن حقيقت می‌تونه يه جوری توجه و كمك معلمم رو به من جلب كنه، قصه زندگيمون رو واسه خانم معلم گفت. من از پشت پنجره دفتر حرف زدن مامان و خانم معلممون رو می‌ديدم. حتی برای دقايقی ناظر اشك ريختن مامانم بودم. در واقع همون حال و روز اون بود كه منو متوجه وضعيت پيش اومده كرد. بعد از اون روز از
رفتن سركلاس «حرفه و فن» هم می‌ترسيدم و هم خجالت می‌كشيدم. دل توی دلم نبود، نمی دونستم كلاس رو چطور بايد بگذرونم. خانم معلم نسبت به قبل با من مهربون تر شده بود، اما انگاری خودم از يه چيزی كه نمی دونستم چيه، می‌ترسيدم.
يكی دو روزی از اون ماجرا گذشت. كم كم نگاه سنگين يكی دو معلم ديگه منو به خودم آورد تا اين كه اون روز كذايی از راه رسيد. زنگ تفريح يه گوشه روی سكوی سنگين كنار حياط مدرسه نشسته بودم، درست يادم نيست به چی فكر می‌كردم اما هر چی بود فقط وقت گذرونی بود. همون موقع «پونه» و «شهره» دو تا از بچه های شرور كلاس كه بقيه بچه ها بهشون
باج می‌دادن تا كمتر مورد اذيت و آزارشون باشن، به من نزديك شدن، پونه به مسخره رو به من كرد و گفت:به مامان جونت بسپار سبزی هايی كه اين دفعه واسمون خورد كرده بود خيلی درشت بود. شهره هم با خنده های اعصاب خوردكنش در ادامه حرفهای پونه گفت: بيچاره تازه شوهر كرده كه وضعش بهتر بشه اما اين طور كه معلومه خرج شوهر و بچه هاشم می‌ده.
ناگهان احساس كردم دنيا دورسرم می‌چرخه، چيز ديگه ای يادم نمونده جز اين كه وقتی به خودم اومدم خانم معلم حرفه و فن و خانم ناظم منو برده بودن بيمارستان. ساعد دستم می‌سوخت، سرم رو كه بر گردوندم متوجه پسرم شدم. از اون روز به بعد ديگه پامو مدرسه نذاشتم. اونقدر لجبازی كردم تا بالاخره مامان مجبور شد، پرونده مو از اون مدرسه بگيره و وسط سال تحصيلی منو با هزار منت و زور يه جای ديگه ثبت نام كنه. اون روز واسه اولين بار بعد از اين كه حالم سرجاش اومد سرمامان داد زدم كه ديگه حق نداره واسه گدايی نمره و درس من پيش معلمم آبروم رو ببره. راستش به خاطر همين خاطره تلخ برای هميشه از معلما بدم اومد. ديگه هيچ وقت نتونستم به كسی اعتماد كنم. با تموم بچگيم حاليم شده بود كه اگه مردم بفهمن چه مرگته بيشتر حالت رو می‌گيرن. تا می‌تونی بايد توی چشم مردم خودت غير از اون چيزی كه هستی نشون بدي. عمر زندگی مامان و آقا مصطفی پنج سال طول كشيد. با يه دختر ديگه كه توی شكمش بود، يه موقع به خودش اومد كه فهميد شوهرش معتاده. بعدها به من گفت اوايل زندگيشون می‌دونسته كه مصطفی يه كمی سوخته ترياك به خاطر آروم شدن درد ديسك كمرش مصرف می‌كنه ولی ديگه نمی دونست مصرفش از اين بيشتره و خودشم مواد واسه اين و اون واسطه گری می‌كنه.
اون روزا ۱۸ سالم بود كه مامان از مصطفی جدا شد و خواهر كوچيكم «مرجان» رو هم از شوهرش گرفت. مرجان از همون بچگی به خاطر نارسايی كبدش دايم تحت معالجه بود. بيچاره مامان دارو ندارش رو واسه معالجه مرجان خرج می‌كرد. مرجان بچه حساسی بود، تا زمين می‌خورد خون دماغ می‌شد. چهار سال و نيمه بود اما مامان مجبور بود مثل بچه های نوزاد لاستيكش كنه. دكتر نظرش اين بود كه تنها راه معالجه مرجان پيوند كبده كه اون روزا توی ايران هيچكس اين كار رو نكرده بود يا اگر هم انجام
شده بود نتيجه مثبتی نگرفته بودن. دكترا می‌گفتن اگه بره انگليس شايد بشه اميدی داشت ولی ما آه نداشتيم كه با ناله سودا كنيم. اون روزا روزای سختی بود كه همه ما واسه زندگی مرجان خودمون رو به آب و آتيش می‌زديم. مامان بزرگ توی خونه سبزی در و همسايه رو پاك می‌كرد، می‌شست و خورد می‌كرد. مامان توی خونه سالمندان به جای كارگر، پرستار يا هر شغلی كه می‌تونست يه جوری مدير آسايشگاه رو از اون راضی كنه انجام می‌داد، منم كه تازه ديپلم گرفته بودم توی دفتر يكی از موسسه های تايپ و دارالترجمه تونستم چند ماهی كار تايپ رو ياد بگيرم و در آمد بخور و نميری واسه خودم جور كنم. همون جا بود كه اولين بار با «مسعود» آشنا شدم. روز اولی كه ديدمش به خاطر نگرانی كه از تايپ پايان نامه اش داشت عصبی و برافروخته بود، هيچ كدوم از همكارام حاضر نشدن كار اونو قبول كنن، اما نمی دونم اين دست سرنوشت بود يا شايدم يه اتفاق
ساده، كه من كارش رو قبول كردم. كارای زيادی از اين و اون قبول كرده بودم، اگه می‌خواست به موقع پايان نامه اش رو تحويل بدم بايد پنجشنبه و جمعه هم می‌يومدم سركار. از مدير دفترمون اجازه گرفتم و اون قبول كرد به شرطی كه كس ديگه ای رو داخل موسسه راه ندم برم و به كارم برسم. با علاقه ای كه معلوم نبود واسه چی در من به وجود اومده بود، هر طور بود كار
پايان نامه رو تموم كردم. شنبه بعدازظهر بود كه مسعود با عجله زودتر از موعد مقرر اون جا رسيد. من داشتم چای می‌خوردم و راحت نشسته بودم. وقتی آرامش منو ديد آروم شد. همون دو ملاقات ساده باعث شد به اون دل ببندم. باورم نمی شد با اون همه نامردی كه از مردايی مثل بابام و مصطفی ديده و شنيده بودم يه روزی به مردی دل ببندم و بهش اعتماد كنم. مسعود روانشناسی خونده بود و حرفای قشنگی بلد بود. گاهی هم شعر می‌گفت. پدر و مادرش بيشتر اوقات خارج از كشور پيش دخترشون بودن. از دوستی ما پنج ماهی گذشته بود كه يه روز منو به خونه شون برد. اون روز خيلی ساده گذشت. از من پذيرايی كرد و آلبوم خونوادگيشون رو به من نشون داد. وقتی سنگينی برخوردش رو ديدم بيشتر از پيش ازش خوشم اومد،
اما چند دقيقه كافی بود تا بفهمم همه چيز نقشه بوده و مسعود واسم دام گذاشته. بعد از اون اتفاق وحشتناك وقتی در گوشه ای از خيابان به هوش اومدم فهميدم ديگه جام توی خونه و پيش مامان و مامان بزرگ و مرجان نيست. جايی رو نداشتم كه برم. با خودم فكر می‌كردم هميشه اين راز رو از مامان و بقيه پنهان كرد، ولی وقتی فهميدم بچه ای در شكم دارم ديگه چاره ای
نديدم جز اينكه از خونه و از كنار اون زن زحمتكش و دردمند و مامان بزرگ پيرم كه هميشه دستاش از خورد كردن سبزي، سبز و ترك خورده شده فرار كنم. از اون روز تا امروز نه سال گذشته. مامان بزرگ دو سه سال پيش مرد. مرجان هم يك سال و نيم بعد بيشتر زنده نموند. تا جايی كه از همسايه های قديمی مون تحقيق كردم مامانم سه سال پيش با يه پارچه فروش ازدواج كرده و زندگی نسبتاؤ خوبی داره. خيلی دلم می‌خواست می‌تونستم سراغش برم اما ديگه دلم نمی خواد به خاطر وجود نحس من زندگيش از هم بپاشه. توی اين نه سال سعی كردم سالم زندگی كنم اما ديگه به آخر خطر رسيدم. دكترا می‌گن دو سه ماهی بيشتر زنده نيستم. سرطان همه بند بند وجودم رو گرفته، از مرگ نمی ترسم. فكر می‌كنم آخرين آرزويی كه داشتم ديدن تو بود.
گارسون صورت حساب را روی ميز كنار دستم گذاشت. او دوباره دستش را پيش كشيد و دست مرا در دست گرفت و گفت:
نمی تونم با پول خودم مهمونت كنم اما بذار حساب خودم رو بدم. لبخند زدم و گفتم:
-
مهمون من هستي.
-
ممنونم.
دستش را پس كشيد و چيزی از داخل كيفش بيرون آورد و روی ميز گذاشت. بسته ای كادو پيچ شده كه روی آن يك رز سرخ چسبيده بود.
-
اين فقط يه يادگاريه، چيز با ارزشی نيست، كار دست خودمه. تو تنها كسی هستی كه تونستم باهاش حرف بزنم، يه دوست قابل اعتماد. تو هر چی خواستی منو به حساب بيار. دستش را دوباره فشردم. وقتی از هم جدا شديم، بغض فرو خورده ام تركيد. بسته را باز كردم. يك دستكش بافتنی بود. آن را دستم كردم، اما هنوز سرما را لای انگشتانم احساس می‌كردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط محمد | 

دختر فراری‌ام... چرا؟

بارها به اين نكته فكر كرده ام، فراری، دختر فراری، چرا و چگونه؟ چه عواملی باعث می شود كه يك دختر فراری شود، برای چه؟

زمانی كه خانه پدرم بودم، بارها مطالب روزنامه ها و مجلات رامی خواندم كه نوشته بودند، فراری، دختر فراری اين ور رفت، دختر فراری آن ور رفت، دختر فراری فلان كار را كرد و... و هميشه به اين مطلب فكر می كردم كه چرا آنان فراری شده اند و نشريات و جرايد نام دختر فراری را بر آنها می گذارند، البته تا حدی هم در رابطه با آن تحقيق كردم و متوجه شدم بيشتر آنها به خاطر مسائل خانوادگی از خانه گريزان می شوند.

هنگامی كه در محله ما مشخص شد، يكی از دوستانم به نام «زهره» به خاطر دعوای پدر و مادرش از خانه گريزان شده و لقب دختر فراری گرفته است، خدا را شكر می كردم به خاطر موقعيت اجتماعی ام، اما هيچگاه نمی توانستم، روزی خود را يك دختر فراری ببينم، آری من فراری ام، اما چرا؟ می خواهم برايتان از سرگذشت شومم بنويسم، سرگذشتی كه از مرگ مادرم آغاز شد.

من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، سه سال پيش يعنی زمانی كه ۱۵ سال بيشتر نداشتم، مادرم بر اثر بيماری سرطان درگذشت و مرا تنها گذاشت، من ماندم، يك خانه بزرگ و يك پدر. ديگر همه چيز من، پدرم شده بود، انيس من، مونس و همدم من. ديگر شب و روز من با پدرم صرف می شد و او هم انصافا تمام و كمال وقت خود را صرف من می كرد تا مشكلی عاطفی برايم پيش نيايد.
پدرم فروشگاه لوستر فروشی داشت و تقريبا كسب و كار او خوب بود، يك آپارتمان بزرگ در خيابان زعفرانيه تهران داشتيم و يك ماشين مدل بالا... اما افسوس كه مادرم خيلی زود ما را تنها گذاشته و غم عجيبی در دلمان به وجود آورد. داشتم برايتان می نوشتم، همه چيز خوب پيش می رفت، تا اين كه پدرم تصميم به ازدواج گرفت، يعنی من بايد صاحب نامادری می شدم، نامادری كه نمی دانستم كی و چی هست؟ اما پدرم خيلی از او تعريف می كرد، به هر حال با رضايت خانواده پدری، ازدواج او با مينا، يك زن ۳۶ ساله كه صاحب پسری ۱۶ ساله، يعنی همسن و سال من بود صورت گرفت. حميد پسر مينا، در اصفهان زندگی می كرد، يعنی در همان جايی كه به دنيا آمده بود و پدرش از مادرش جداشده و به خارج از كشور رفته بود. مغازه ای از پدر حميد برای او مانده بود و او در آنجا كار می كرد. مينا هم در اصفهان زندگی می كرد و گهگاهی برای مغازه خودشان كه يك لوكس فروشی بود، به تهران می آمد و لوازم تزئينی تهيه می كرد. در يكی از همان آمد و رفت ها بود كه به مغازه پدرم رفت و آنجا باب آشنايی آنها باز شد و پس از چندی تصميم به ازدواج گرفتند. اما گويا حميد راضی نبود و می گفت: مادرم نبايد ازدواج كند و كسب و كارمان را در اصفهان به امان خدا ول كند و به تهران برود. اما مينا هم برای خودش عقايدی داشت، او می خواست، در يك خانه بزرگ و لوكس زندگی كند و پس از مدتها ماشينی مدل بالا زيرپايش باشد، خب پدر همه اينها را داشت پس ديگر درنگ جايز نبود.
پيش از ازدواج، پدر مرا با خود به رستوران برد تا در آنجا با مينا آشنا شوم، مينا هم با رويی گشاده از من پذيرايی كرد و پشت سر هم «دخترم، دخترم» می گفت كه دروغ نگويم، مهر او بر دل من نشست و من هم تصميم گرفتم او را مادر صدا بزنم. دو ماهی از ازدواج پدر و زندگی مينا در خانه ی ما نمی گذشت كه متوجه حركات مشكوك مينا شدم، تلفن های مشكوك به اين ور و آن ور و...
خيلی دوست داشتم. سر از كار او درآورم. در همين زمان بود كه حميد هم از اصفهان چند روزی به خانه ما آمد. حميد پسر خوب و مودبی بود و در حرفهايش مشخص بود كه از ازدواج مادرش به هيچ عنوان راضی نبوده است. حميد می گفت: «مادرم، باعث شد كه زندگی ما متلاشی شود، او حركات مشكوكی انجام می داد و دائما پدرم با او دعوا می كرد، تا اين كه آخر، پدرم طلاق او را داد و يك مغازه برای من گذاشت و به خارج از كشور رفت. از آن روز به بعد من به همراه مادرم تنها زندگی كردم، اما، امان از دست مادرم كه به هيچ عنوان دوست ندارم او را مادر صدا بزنم، حال او می خواهد زندگی پدرت را بپاشد، او زن مورد اطمينانی نيست، خيلی بايد مراقب خودتان باشيد

به فكر فرو رفتم، آخر چه طور می شود يك پسر چنين با مادرش رفتار كند، مگر مينا چه كار می كند. حميد ادامه داد: مينا، مادر من است اما مشكل اخلاقی دارد.
به خودم گفتم: آخر چه طور چنين چيزی امكان دارد؟ مگر می شود؟ اگر اين طور بود، پدرم حتما می فهميد. كه حميد ادامه داد: به چه چيزی فكر می كنی، به اين كه لابد پدرت نفهميده! معلوم است، نمی فهمه، چون مينا ماری است خوش خط و خال. او آمده برای تصاحب ثروت پدرت.
به هر حال حميد رفت و روزها به همين منوال می گذشت و شك من به مينا بيشتر و بيشتر می شد. يك شب از نبود مينا، نهايت فرصت را بردم و به پدرم گفتم: مينا برای تصاحب ثروتت آمده، او تو را دوست ندارد و زمانی كه تو در خانه نيستی، من شاهد تلفن های مشكوك او هستم، او با آدم های مشكوك در رابطه است. پدر چرا نمی فهمی؟ اما پدرم به جای اين كه به حرف های من اعتماد كند، در كمال بی رحمی سر من داد زد و شروع به ناسزا گفتن كرد: «دختره ابله، تو نمی فهمی، تو شعور نداری، تو به مينا حسادت می كنی، آيا او تا به حال از گل بالاتر به تو گفته؟»
واقعا هم اين طور بود، او با من واقعا مهربان بود، اما گويا پس از بازگشت او به خانه، پدرم گفته های مرا درباره مينا با او در ميان گذاشت و از فردا بود كه مينا عوض شد. صبح زود كه می خواستم به مدرسه بروم، گفت: زری خانم خودم شما را می رسانم، متوجه شدم كه صبح سوار ماشين پسرها می شوی و آن ها تو را به مدرسه می رسانند، گرچه به پدرت هم گفتم.
خدای من او چه می گويد؟ من و اين كارها؟ خلاصه روزها به همين منوال می گذشت تا اين كه يك روز او مرا كشيد كنار و گفت: زری خانم، لطف كن، دوستان پسرت وقتی زنگ می زنند، گوشی را خودت بردار، نه من كه بعد گوشی را قطع كنند، البته اين را هم به پدرت گفتم...
ديگر كاملا مشخص بود كه مينا با من چپ افتاده و كاری ديگر نمی شد كرد. مشخص بود كه او كاملا بر روی فكر و ذكر پدرم، تسلط پيداكرده. نمی دانم چه طور می شد، نظر پدر را در رابطه با خودم عوض كنم.

يادم می آيد يك روز چنان به خاطر گفته های مينا از دست من شاكی بود كه با كمربند به جانم افتاد و گفت: «چشم و دلم روشن، حالا پسرها می آيند، زنگ خانه را می زنند و تو را می خواهند»!؟

نه بابا، اين حرفها چيه، دروغ می گه...
خفه شو، ببند اون دهنتو... ديگه نمی خوام چيزی بشنوم.
باز هم روزها و شب ها می گذشت تا اين كه دوباره حميد برای ديدن مادرش به خانه ما آمد. پدر و مادر شب به مهمانی رفتند و من و حميد در خانه تنها مانديم. از هر دری صحبت كرديم و گفتيم، درس، كار، دنيای موزيك و سينما و...
صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم حميد دم در ايستاده و مينا به او ناسزا می گويد: احمق، اين دختره عوضی است، تو چرا حرفش را گوش كردی...
ـ مادر معلوم است كه چی می گی؟ چرا مزخرف حرف می زنی؟
و در خانه را محكم بست و رفت.

شب كه پدرم به خانه آمد، يك راست به سراغ من می آمد و دوباره همان آش و همان كاسه. ديگر نمی توانستم. اين وضع را تحمل كنم. زندگی برايم تيره و تار شده بود و من ديگر تحمل اين همه سختی را نداشتم. تصميم گرفتم از خانه بروم. كيف و وسايلم را جمع كردم و از خانه بيرون زدم.
كجا بايد می رفتم؟ كجا؟ا نمی دانستم، ابتدا به خانه يكی از دوستانم رفتم و جريان را برای او گفتم، اما او گفت: زری، تنها دو سه روز می توانی اين جا بمانی، چون به دروغ بايد به پدر و مادرم بگويم كه والدينت به مسافرت رفته اند و گر نه، شك می كنند. دو سه روز به همين شكل گذشت و سپس به خانه دوست ديگرم رفتم، دو سه روز هم آنجا بودم، ديگر هيچ راهی برايم نمانده بود، به ياد نوشته های جرايدی افتادم كه نوشته بودند معمولا دختران فراری در پارك ها زندگی می كنند، پس به ناچار به پاركی رفتم در مركز شهر... حال شانس آوردم كه تابستان بود و جا برای خوابيدن در پارك بود. شب اول را با ترس و لرز در آنجا گذراندم و خدا خدا می كردم كه اتفاقی برايم نيفتد. شب اول هيچ اتفاقی برايم نيفتاد چرا كه سعی كردم خودم را از چشم نگهبان آن پارك بزرگ و افراد مشكوك مثل خودم پنهان كنم. روز دوم بی هدف در خيابان ها راه می رفتم، ديدم پسری با ماشين جلوی پايم ترمز كرده، پول زيادی همراهم نبود. گرسنه بودم، خسته بودم، ناتوان بودم، اصلا متوجه نشدم كه چطور شد، سوار ماشينش شدم و به همراه او رفتم، اسمش كيومرث بود، به من گفت از خانه فرار كردی؟ پرسيدم: از كجا اين قدر مطمئنی؟ گفت: من شيطون هايی مثل تورو خيلی خوب می شناسم، از قيافت معلومه ديشب رو در پارك يا جای ديگری گذراندی، خستگی از چشمات می باره. تعجب كرده بودم و خيلی جدی به او گفتم: «آره تو درست می گويی، من فراری ام، يك نامادری احمق و يك پدر نادان مرا به اين روز انداختند، حالا كه چی؟»

ـ حالا كه هيچی، دختر عجيب و غريب، می خوام به تو كمك كنم، اگر اعتماد كنی، می توانی به خانه ما بيايی.

 خانه شما؟ مگر پدر و مادرت چيزی نمی گويند؟
-
نه بيا، مشكل ندارد، آنها حاضرند به دختری معصوم مثل تو كمك كنند.
به خانه آنها رفتيم، اما خبری از پدر و مادرش نبود، كيومرث گفت: به تو دروغ گفتم، خواستم تو را به اين جا بكشانم، اگر می گفتم پدر و مادرم خانه هستند تو نمی آمدی، اما خيالت راحت باشد، من پسری نيستم كه مشكلی برای تو درست كنم، خيالت راحت باشد. و به واقع هم همين طور بود چهار روز در خانه آنها بودم و مشكلی برای من به وجود نيامد، در آن مدت فهميدم كه او بچه گرگان و از يك خانواده پولدار است و پس از قبولی در دانشگاه به تهران آمده و پدرش برای او يك خانه كرايه كرده است.
بگذريم. دو هفته از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود. كيومرث فصل تعطيلات دانشگاهی اش بود، اما پس از آشنايی با من تصميم گرفت كه در تهران بماند.۱۵ روز بعد از حضور من گذشته بود و من ديگر عاشق كيومرث شده بودم. شب ها به رستوران می رفتيم و برايم خريد می كرد. و پس از مدتی سرانجام اتفاقی كه نبايد می افتاد، افتاد و من...
سه ماه از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود و ما با هم زندگی می كرديم تا اين كه ديدم، او يك روز با يك دختر ديگر به خانه آمد. او هم مثل من فراری بود. اما بسيار بی پروا و گستاخ و مشخص بود كه سال هاست فراری است. كيومرث به من گفت: «زری جان، ديگر به اندازه از تو نگهداری كردم، مهمانی بس است، اگر جای ديگری سراغ داری بروی برو
به همين راحتی، مرا فروخت، مرا كه به او دل بسته بودم و حتی بارها صحبت از ازدواج به ميان آمده بود، اما همه حرف بود و خيال باطل. من هم وسايلم را جمع كردم و رفتم. حال از آن روزها نزديك يك سال می گذرد و من ديگر نمی دانم كی هستم، هر روز و هر شب يكجا بودم، يك روز خانه اين بودم، يك روز خانه آن، يك روز اجير فلان خانه شدم و روز ديگر... و حالا ديگر من يك فراری حرفه ای و بی پروايم. فراری. من به همين راحتی لقب دختر فراری را گرفته ام. خيلی دلم می خواهد بروم پيش پدرم و انتقام خودم را از او بگيرم. خيلی دلم می خواهد بدانم آيا مينا اموال پدرم را تصاحب كرد يا نه؟ اما نمی دانم با چه رويی بروم و به آنها چه بگويم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط محمد | 

دختر فراری؛ ماندن به چه قيمت؟

ـ برو بيرون،... گفتم زود برو بيرون... به من نزديك نشو، يه قدم ديگه برداری داد می زنم تا همسايه ها بريزن اينجا... خيال می كنی اگه اين كار رو بكنی من ناراحت می شم. تازه خودت كه مردم را می شناسی، هيچ كس هيچ چيز رو از چشم من نمی بينه، همه می گن لابد دختره خودش مشكل داشته... بهتره صدات رو ببری...

ـ گفتم به من نزديك نشو، واسم مهم نيست چی بگن... اگه يه قدم ديگه نزديك بشی جيغ می زنم. برو گمشو حيوون آشغال.

ـ بسه بسه دختر چش سفيد. اين عوض دستت درد نكنه است. اگه من نبودم كه بعد از اون گور به گور شده كه من بدبخت رو زير دست هر كس وناكس ول كرد، تو و اون ننه و داداشت، گوشه خيابونها بودين. به خيالت دختر شاه پريونی و بايد يه پسر پولدار بياد دستت رو بگيره. وايسا منو بيشتراز اين عصبانی نكن...

ـ خفه شو حيوون... تو ناسلامتی پسر ناپدری من هستی كی اين طوری مثل گرگ به جون وآبروی دختر نامادريش می افته. اگه زن می خوای چرا نمی ری يكی ديگه رو انتخاب كنی. بگو مامان واست پاپيش بذاره.

ـ زن...!؟ به موقش خودم بلدم زن بگيرم اما حالا وقت بعضی تسويه حسابای قديميه، اين طوريشو نشنيده بودی؟ ولی من هم ديدم وهم شنيدم. يعنی خودم قربانيش بودم.
و بعد تعريف كرد: «۱۰، ۱۱ ساله بودم كه برادرنامادريم همون زن دوم بابام قبل از ننه تو، به زور كمربندش به بهانه اين كه نمره امتحان علومم، پنج شده بود، به اسم تنبيه منو، كتك می زد. هر دوسه روز يه مرتبه اون حيوون روانی به بهانه های مختلف می يومد خونمون، جرات نداشتم از ترس كتك خوردن، قضيه رو به ناپدريم كه از كودكی درمغازه او كار می كردم و مرا پس از مدتی پسرخوانده، خود خواندبگويم. زن بابام هم يه جور ديگه با سيخ كباب زدن وداغ كردن به بهانه های مختلف آزارم می داد و...» تمام وجودم از ترس می لرزيد پيراهنم را به خود چسبانده بودم و سعی می كردم بين اسباب واثاثيه ای كه دور تا دور اتاق چيده شده بود راه گريزی از نگاههای ناپاك و دستهای آلوده «حبيب» پيدا كنم. عقلم به جايی نمی رسيد، نمی دانستم چطور او را مجاب كنم تا دست از من بشويد.

حبيب گوش كن... به خدا اين كار درست نيست... ببين آخه گناه من چيه كه تو از اون بی انصاف يه زمانی اذيت و آزار ديدی؟ مگه نه اين كه مامانم از وقتی با بابا ازدواج كرد تو رو هم مثل بچه خودش بزرگ كرد و بهت رسيد. تا وقتی بابا زنده بود كه تو هميشه مثل من و سعيد بهش مامان می گفتی و عزت و احترامش رو نگه می داشتی...؟ من نديدم مامان هيچ وقت سرت داد بزنه يا دعوات كنه... يعنی... بسه بسه... گوش كن قول می دم زياد اذيت نشی... ببين قول می دم اتفاقی نيفته... نه، نه، گفتم جلو نيا... ناگهان در خانه با آهنگ سنگينی بر هم خورد. مامان، مامان... به سودابه نشون بدم چی خريديم...

آه خدا رو شكر اين صدای سعيد بود، به نظرمی رسيد درست در نيمه راه سقوط از فراز يك بلندی به عمق دره ای بی انتها، به طور معجزه آسايی نجات پيداكرده بودم. حال خود را نمی فهميدم، صدای سعيد برادر كوچكم همان قدر كه مايه آرامش و خرسندی مرا فراهم كرد، باعث بروز عصبانيت و تشويش خاطر حبيب شد، او كه در يك لحظه مثل گرگ گرسنه ای كه
طعمه را از دهان و چنگالش ربوده باشند، به خودمی پيچيد و مستاصل در دو سه قدمی من، به سر وموهايش چنگ می زد. لحظه ای بعد به خود آمد و برآشفته و عصبی گفت: حواست رو جمع كن دختر... اگه يه كلمه به ننت راپورت منو بدی ديگه جاتون توی اين خونه نيست... بايد برين خونه مردم كلفتی، جل وپلاستون رو هم می ريزم توی خيابون، حاليت شد... تو كه نمی خوای از ارث بابا محروم بشی، هان!؟.. !بعد هم مثل فش فشه از جايش كنده شد و به يك چشم برهم زدن از خانه بيرون زد. تا به خودم آمدم مادر و سعيد توی اتاق بودند. مطمئن بودم صورتم به قدر كفايت بيانگر حال و روزم هست با اين حال جملات آخر حبيب وترس از دربه دری و سرگردانی و گرسنگی مرا ناخودآگاه بر آن داشت تا در مقابل سوالات چپ و راست مامان كه انگار ناراحت و مشوش به نظرمی رسيد و از مشاهده حالت آشفته من كنجكاوشده بود، سكوت كنم.
ـ حالت خوبه سودابه؟ چته؟ ه چی شده؟ كسی اذيتت كرده دختر؟ توی مدرسه اتفاقی افتاده... داداشت موقع رفتن خيلی عصبانی به نظرمی رسيد... اگه حرفتون شده بگو...!
ـ نه... نه... هيچی... فقط زور می گه...

مامان با تعجب نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت: يعنی چه دختر جون، حبيب خيلی زحمت ما رو كشيده، بعد از مرگ بابای خدابيامرزت، اون هميشه و همه جا هوای ما رو داشته، اگه حمايتهاش نبود كه معلوم نبود چه بلايی سر ما می يومد!؟
اعصابم به هم ريخته بود. ديگر در آن خانه احساس امنيت نمی كردم. می دانستم حبيب وقتی تصميم به كاری بگيرد، ديگر چيزی جلودارش نيست. رنج رويارويی او با حوادث رقت باری كه زندگی اش را دچار طوفان و بلايا كرده بود، مرا برآن می داشت تا از اين پس از او فاصله بگيرم. مدتی پيش وقتی برای اولين بار حكايت دردناك كودكی حبيب را از زبان مادر شنيدم با تمام وجود بر خود لرزيدم. ناپدری در آخرين روزهای عمرش از ترس مرگ و يا برای آرامش وجدان ناآرامش، لب به سخن گشوده و پرده ازراز حبيب برداشته بود. ناپدری ام تا قبل از ازدواج با مادرم دوبار طعم تلخ شكست را چشيده بود. آن طور كه شنيده ام وتا جايی كه به ياد دارم او مرد آبرومند، تودار وصبوری بود كه در گوشه ای از بازار پارچه فروشها حجره ای از مرحوم پدرش برای او به ارث مانده بود. درست مثل خانه ای قديمی كه در خيابان «اميريه» از پدر برايش برجا مانده بود. بعد ازسالگرد پدر، او با وساطت و بزرگتری عمه اش به خواستگاری نيره خانم می رود.
خيلی زود بساط عروسی فراهم شد و عروس وداماد در همان خانه قديمی در كنار مادر و خواهرداماد كه دختر جوانی ست زندگی مشتركشان را آغاز می‌كنند. مدتی بعد از عروسی، تنگی نفس و گاه گرفتگی مجراهای تنفسی عروس، عاملی بر دگرگونی حال او شده و عرصه را بر وی تنگ می كند. اين رويدادبا بارداری، روز به روز افزايش يافته و دست آخربه هنگام زايمان زن جوان را دچار ناراحتی و دردسر می كند. تا اين كه به هنگام زايمان جان به جان آفرين تسليم می كند. دو سال بعد از اين واقعه عمه جوان نامزد كرد و اندك زمانی مادر بزرگ در شرايطی كه از مدتها قبل زمين گير شده بود، درگذشت. يك سال و نيم بعد از فوت مادربزرگ عمه به خانه بخت می رود و بابا تنها يك روز بعد ازعروسی خواهرش با سيمين ; زن معلوم الحالی كه پشت سرش حرف و حديث زياد بود، پيوندزناشويی می بندد، سيمين كس و كار درست وحسابی نداشت جز يك برادر معتاد كه به خاطر سو پيشينه اش، بين آشنايان و اطرافيان طرد شده بود. اين طور كه بابام برای مامان تعريف كرده، رفتارهای عجيب و دور از اخلاق خسرو باعث شده بود از همان ابتدا ناپدری پای برادر زنش را از خانه اش ببرد. اما مدتها گذشت تا او بفهمد سيمين پنهانی از شوهر، بردارش را به خانه راه می دهد و گاه از اموال خانه و پول خرجی كمكی هم به او می كند. خسرو در اين رفت و آمدها دوراز چشم شوهر خواهر، نمك خورده ونمكدان می شكند و روزی كار بالا می گيرد و قضيه برملامی شود كه ديگر خيلی دير شده است. از طرفی در اين مدت، حبيب كه از دوران كودكی درحجره پدر كار می كرد وفادار به پدر باقی ماند ومحرم اسرار او شد، تا اين كه پدر او را پسر خوانده خود كرد...

روزی يكی از همسايه ها سراسيمه خود را به حجره می رساند و خبر از خودسوزی همسر محمدتقی خان می دهد. خبر كوتاه، گنگ وباورنكردنی بود اما واقعيت داشت، كسی نفهميد چرا سيمين دست به چنين عمل غافلگيرانه ای زده است. اما در گوشه زيرزمين خانه همسايه ها حبيب كوچولو را در حالی كه كتك سختی خورده بود پيدا می كنند. حبيب مدتها تحت معالجات جسمی و روحی پزشكان بود. اما اين درمان ادامه پيدا نكرد و همين كه حال و روز ظاهری كودك خبر از بهبود او داد، بزرگترها مطمئن شدند او سلامتی كامل خود را بازيافته است. اما پس مدت كوتاهی از اين حادثه او با پرخاشگری، ناسازگاری و آزار و اذيت همكلاسی هايش سرو صدای اوليای مدرسه را درمی آورد. دو سال و چند ماه پس از اين حادثه ناپدری ازطريق خواهرش با مامان آشنا می شود. مامان وعمه راضيه در كلاس خياطی ليلا خانم با هم آشنا ودوست شدند. نتيجه اين آشنايی، به ازدواج آن دوختم شد. در آن زمان پدر اصلی من فوت كرده بود و مادرم به همراه من و سعيد زندگی می كرد.

مامان از آنجايی كه قلب رئوفی داشت و خودش نيز دركودكی مادرش را از دست داده و زيردست زن پدر بزرگ شده بود، با تمام وجود بدون انتظاربرای حبيب مادری كرده و طی سالهای بعد كه به نظر می سيد روحيه حبيب بهتر شده است، وضع درس و مشقش نيز ظاهرا روبه بهبود گذاشت ، اما اغلب او بدون اطلاع سايرين خود را در اتاقش حبس می كرد، از اجتماع گريزان بود و لااقل دوسه سالی پنهانی از چشم بابا سيگار می كشيد. مامان از همان روزهای اول پی به ماجرا برده بود اما سعی نداشت با برملا كردن قضيه پسر را رو در روی پدر خانواده اش قرار دهد. بابام دست بزن نداشت، ياد ندارم با من يا مامان يا حتی حبيب دعوايی كرده باشد. با اين حال جذبه خاصی داشت، جوری كه ما از اوحساب می برديم شايد همين جذبه بود كه باعث شد در زمان حياتش از گل نازك تر به ما نگويد، ولی وقتی بابا سكته كرد و زمين گير شد تقريبا رفته رفته حبيب امور منزل و حجره را در دست گرفت و با از كارافتادگی و تشديد بيماری بابا اختيار امورات شخصی مان نيز به دست او افتاد. با اين حال هيچ وقت خيالش را هم نمی كردم روزی برسد كه حبيب رو در رويم بايستد و وقيحانه عزم خود را برای ريختن آبرويم جزم كرده و گوهر عفتم را هدف قرار دهد.
هنوز پنجاه روز بيشتر از فوت بابا نگذشته است. ترس از در به دری و تهديدهای حبيب نمی گذارد درست فكر كنم. درسم خوب است وآرزوهای زيادی برای آينده ام دارم، اگر فقط چهارسال وقت داشته باشم، بارم را می بندم ووضع مامان و سعيد را سروسامان می دهم. نمی دانم هر آنچه گذشته را بايد برای مامان بگويم يا نه!؟... شايد بهتر باشد قبل از فكر كردن به دانشگاه و ادامه تحصيل به فكر كار باشم اما آخرچه طوری ممكن است؟ من هنوز ديپلم نگرفته ام. كجا به يك دختر دانش آموز دوم دبيرستانی كارمی دهند!؟ احساس ضعف می كنم. نه ناهار خورده ام و نه ميلی به شام دارم، حس می كنم شقيقه هايم هر آن است كه متلاشی شود. تمام وجودم در تب نگرانی و تشويش می سوزد ، احساس تهوع لحظه ای دست از سرم برنمی دارد. هر صدايی ناگهان مرا از جا می كند . امشب به بهانه اين به هم ريختگی حال و روزم، مادر را متقاعد كرده ام تا پيش اوبخوابم! او دليل اين آشفته حالی را نمی فهمد ومن از اين كه نمی توانم همه چيز را برای او تعريف كنم بيش از هر چيز ديگر عصبی و كلافه ام. نمی دانم كی شب به انتها رسيد. اما تيغ اولين روشنايی صبح خواب پراكنده و سبك مرا بريد. گرسنه ام اما رغبتی هم به صبحانه خوردن ندارم به خصوص كه مجبورم روبه روی حبيب بنشينم ووانمود كنم كه هيچ اتفاقی نيفتاده است. درمدرسه هر طور شده وقت را می گذرانم.

شب هم می گذرد اما انگار اتفاقی قرار نيست بيفتد. شايد آنچه ديروز مرا برآشفت فقط يك توهم سياه زودگذر بوده است. دو سه روزی از ماجرا می گذرد تا اين كه... سرم درد می كند. مادر می خواهد برای شركت در مجلس ترحيم دختر خاله اش به مسجد برود ومن علی رغم ميل خود مجبورم به خاطر گريز ازتنها ماندن در خانه با حبيب، خود را مهيای رفتن بكنم. در اين حال روز حبيب آرام و مهربان ليوان آب قندی به دستم می دهد تا به بالارفتن فشارپايين افتاده ام كمك كند، دلم به حالش می سوزد. حتی چند لحظه ای از خودم بدم می آيد. لابدآن روز حبيب ناخواسته دستخوش بعضی فشارهای روانی بوده است. نبايد اين طورعجولانه درباره برادرم كه ما را تحت حمايت خود گرفته است قضاوت می كنم.

حس می كنم سرم گيج می رود. دنيا درلحظه ای پيش رويم كدر و تار می شود. مامان جلوی پاشنه در اتاق ايستاده، چهره اش را به درستی نمی بينم فقط جمله ای می گويد و من گذرا جوابی به او می دهم كه برای خودم نيزمفهوم نيست. ديگر چيزی نمی فهمم تا اين كه...
ناگهان به خود آمدم نمی دانم چند دقيقه يا ساعت را به آن حال گذرانده بودم اما وقتی هوش و حواسم سرجايش آمد از وحشت آنچه برمن گذشته بود برخود لرزيدم. باور كردنی نبود. پس آن محبت چاپلوسانه يك نقشه شوم بود تا مرا بفريبد. مدت كوتاهی كافی بود تا پی به شرايط جديد ببرم. خدايا حبيب... چطور به خودش اجازه داد اين طور زندگيم را به باد دهد!؟...
گفته بودم مرغ من يه پا بيشتر نداره... ديگه باهات كاری ندارم... حالا خودت می فهمی كه زيادم اتفاقی مهم نيفتاده... پاشو پاشو گريه زاری بسه ديگه... به جای اين بی قراری بهتره به فكر يه جا واسه خودت و ننه ت باشی چون همين روزاست كه بايد دست و پاتون رو جمع كنين وبرين يه جای ديگه جل و پلاستون رو پهن كنين...

واقعا كه شرف گرگ بيشتر از توست... من به جهنم، مامان و سعيد چه گناهی كردن...!؟ خفه شو... زودباش برو خدا رو شكر كن جونت رو نگرفتم... حبيب با نهايت پست فطرتی من و مامان رو ازخونه مون بيرون كرد. تا اون روز خيال نمی كردم حبيب با چاپلوسی و زرنگی حجره و خانه را ازدستمان در آورده، تازه فهميدم دليل آن همه رسيدگی های ظاهری حبيب به ناپدری در ايام ازكارافتادگی و بيماريش چه بود. او توانسته بود همه چيز را به اسم خود كند. تنها دستمايه ما مقداری طلا و پول پس اندازی مادر بود و دويست هزارتومان پولی كه حبيب با هزار منت به ما داد... حالا ديگر جدی جدی بايد دست از درس خواندن و مدرسه رفتن و آرزوهايم می شستم. ازهمه بدتر آن كه زندگی من و مامان معلوم نبود ازاين پس بايد چطور اداره شود!؟ و بالاخره آنچه نبايد اتفاق می افتاد، افتاد... من و مامان و سعيد روانه كوچه و خيابان شديم. سه چهار روز را در خانه خاله زهرا گذرانديم اما شوهر بداخلاق و خسيس خاله حالمان را گرفت وهمان روزهای اول به ما فهماند كه نمی توانيم روی كمك او و خاله حسابی باز كنيم. دلم می خواست می مردم و اين روزها رانمی ديدم. در ميان آگهی های كار روزنامه هاجستجو كردم تا بلكه بتوانم زندگی خود و كرايه اتاقی را كه از ديروز تا حالا در خانه ای ۷ اتاقه تقريبا شبيه به خانه قمرخانم اجاره كرده ايم بدهم. يكی از جاهايی كه تلفنی تماس گرفتم دلم را تا اندازه ای گرم كرد. صدای آن سوی تلفن صدايی بود كه حس اعتماد از آن به وضوح دريافت می شد.

آدرس را گرفتم و اميدوارانه راه افتادم به طرف شركت خصوصی بازرگانی بالای ميدان هفت تير. پيرمردی كه پيدا بود آبدارچی آنجاست پشت ميز منشی دفتر نشسته بود، مرا كه ديد با قيافه ای بهت آلود گفت: اگه واسه مصاحبه اومدی دير رسيدی دخترجون، منشی گرفتن. حس كردم سرتاپايم را آب يخ ريختند. ناگهان همان لحظه در اتاق روبه رو باز شد. مرد جوانی با ظاهری آراسته و لبخندی گرم وصميمی رو به پيرمرد كرد و گفت: مش قربان! امروز از وقتی پشت ميز نشستی خيلی واسمون كلاس گذاشتی ها... از چای خبری نيست!؟ مش قربان مثل فش فشه از جا كنده شد و درحالی كه سعی داشت خود را جمع كند به طرف آشپزخانه رفت. حسی پنهان به من گفت او اگر مدير شركت نباشد، حتما يك سمت مهمی دارد. گفتم: آقا من نيم ساعت پيش با آقايی راجع به كارصحبت كردم... اسم شما؟ سودابه... سودابه ی.... فهميدم... شما با من صحبت كرديد، بفرماييد داخل اتاق... ولی اون آقا گفتن شما ديگه مصاحبه نمی كنين. منشی گرفتين... ! اون بابا واسه خودش گفت، من قولش روبهتون دادم، يادم نرفته، مگه نگفتی به كار نيازداری!؟

انگار خدا دنيا را به من داده بود! او پسر مديرشركت بود و من تصور می كردم ديگر زندگی ام نجات يافته، هرگز باورم نمی شد«فريبرز»رفته رفته دل به من ببازد. ای كاش می توانستم به او پاسخ مثبت دهم، اما او تصورش را هم نمی كرد كه سودابه، دخترمنزهی كه او می خواهد و فكر می كند نيست. آقای رئيس (پدر فريبرز) مرا تحت فشار قرارداد تا تكليف خودم را با فريبرز روشن كنم. من هم سادگی كردم و به او گفتم كه حبيب چه بلايی به سرم آورده اما او حريصانه مرا برای خود صيغه كرد با اين شرط كه پسرش بويی از قضيه نبرد و من حق ماندن و كار كردنم همچنان برقرار باشد.

تنگنای زندگی نكبت بار موجب شد سه چهارماهی تن به اين بلاتكليفی مسخره خردكننده بسپارم و حالا نتيجه اش فراتر از ننگی ست كه وجودم را مثل خوره تهديد كرده و می كند. نمی دانم چه كنم!؟ نه روی ماندن دارم، نه پای رفتن... نمی دانم به چه اميد از آن اتاق كرايه ای و آغوش مادری كه تنها اميدش بعد از خدا به من است فرار كنم... اينها را با عجله برايت نوشتم تا تو به فريادم برسی. مطمئنا آن روز كه تو نامه ام را دريافت كنی من دركنار مادر و سعيد نيستم. شايد هم جرات مردن پيدا كردم نمی دانم... اما تو را به خدايی كه می پرستی به خاطر آنچه اعتقاد داری و برايت عزيز است، مادرم و برادرم را تنها نگذار...

● ● ● مات و مبهوت مانده ام آدرس مادر سودابه وسرنوشت و دستهای بسته من برای كمك به او وخانواده اش بيش از هر چيز در اين زمان پريشانم می كند. مدتهاست كه به خاطر همين ناتوانايی ها از ادامه اين راه دل و دست شسته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:10  توسط محمد | 

دختر فراری بالاتر از خطر

نسيم خنك صبحگاهی كه از پنجره اتاقم می‌وزد، پوست صورتم را نوازش می‌دهد. از ساعت هفت و نيم صبح بيدارم اما دلم نمی‌خواهد از بستر بلند شوم. گاهی پلكهايم را باز می‌كنم، نيم نگاهی به ساعت ديواری مقابل تختخوابم می‌اندازم، اما هنوز تصميم ندارم از رختخواب جدا شوم. فردا امتحان شيمی‌دارم با اين حال علاقه‌ای به دوباره ورق زدن كتاب و جزوه در خودم احساس نمی‌كنم، به نظرم تمام مطالب را مثل تصاوير يك فيلم به خاطر سپرده ام. من شيمي، فيزيك، رياضيات را بهتر از بقيه بچه ها می‌فهمم و با دل و جان درك می‌كنم. از درس خواندن لذت می‌برم و احساس می‌كنم مدرسه رفتن و درس خواندن نيز بخش ديگری از زندگيم را تشكيل می‌دهد اما بخشی كه بيش از معمول به آن عادت كرده ام و ديگر برايم همراه با اشتياق نيست. در عوض دوست دارم پرهايم را باز كنم كمی‌هم مثل بقيه بدون نگرانی و دغدغه از كنترل های بی حد و حصر پدرم اين سو و آن سو سر بكشم. او هنوز مرا يك دختر بچه نادان می‌شناسد. انگار نمی‌خواهد باور كند كه من حالا ديگر ۱۷ ساله هستم. دايم خيال می‌كند يك لشكر از آدم های شرور و فريبكار برای آزار و اذيت و فريب من صف كشيده اند. از اين كه می‌بينم او نسبت به همكلاسی هايم با ديدی بدبينانه قضاوت می‌كند اعصابم به هم می‌ريزد. او اصلا" نمی‌تواند احساسات دختر ۱۷ ساله اش را، آن هم در شرايطی كه در اوج جوانی دلواپسی های خوكردن به وضعيت اطراف و آدم های دوربرش را دارد، درك كند.

فكر می‌كنم برخلاف آنچه مرسوم است آدم از بی پدری يتيم نمی‌شود اما با از دست دادن مادر همه چيز را يك جا از دست می‌دهد. اگر امروز مامان زنده بود، اين همه سوء تفاهم بين من و پدر نبود. اگر مامان زنده بود دلم نمی‌گرفت و اين قدر احساس تنهايی و بی كسی مرا در خود فرو نمی‌برد. حس می‌كنم روز به روز منزوی تر و افسرده تر می‌شوم ديگر كارنامه‌ای مملو از نمرات عالی و معدل بالا و يا حتی لوح تقدير و شاگرد اول كلاس مدرسه هم مرا خوشحال نمی‌كند، البته وجود اين جور چيزها بيشتر خاطر جمعی پدر را فراهم می‌كند كه دخترش هنوز سر به راه است و درسخوان. اما ديگر از اين سر به راهی خسته شده ام. اگر چه هنوز آنچه دوستان همسن و سالم بسيار تجربه كرده اند برای من چيز غريبی ست اما خيال می‌كنم می‌توانم نم نم مثل فتانه و بقيه بچه ها اين چيزها را امتحان كنم و راه بيفتم. خيال نمی‌كنم از حل كردن فرمول های فيزيك و شيمی و مسائل جبر و مثلثات مشكل تر باشد. فقط كافيست اراده كنم مثل بقيه جوانهايی كه اين روزها از تجربه كردن «بالاتر از خطر» اندك نگرانی ندارند، من نيز دست پاچلفتی بازی را كنار بگذارم و به جای خواندن رمانهای خارجی و غرق شدن در قصه ها و روياها و خود را به جای قهرمان آنها تصور كردن و لذت بردن، به دنبال درك لذت‌هايی باشم كه تا امروز با آنها بيگانه بوده ام. گر چه نمی‌دانم آيا مفهوم لذت برای من همان تعريفی را را دارد كه برای ساير دوستانم دارد؟ يا از اصل و اساس با آن تفاوت دارد. جدا از اين دلم نمی‌خواهد اين جوری از پدر انتقام بگيرم. او عادت كرده خانه را هم مثل پادگان محل خدمتش ببيند. او خيال می‌كند من هم سرباز زير دستش هستم كه بايد ذره‌ای از فرامين و دستوراتش تخطی نكنم. دلم می‌خواهد به او ثابت كنم علی رغم آن كه خيال می‌كند خيلی می‌فهمد و به قول خودش مار خورده است و افعی شده است، يا مثلا" خوب می‌تواند با نگاه بفهمد كه طرفش چند مرده حلاج است، هيچ نمی‌داند و هنوز اول راه است. او خيال می‌كند بچه آدم مثل اتومبيلش است كه اگر يك جا از سربالايی نمی‌كشد حتما" اشكال از موتورش است يا اگر دم به دقيقه خاموش می‌كند لابد عيب و علت از فلان قطعه اتومبيل است.

از اين مهم تر خيلی دوست دارم به پدرم ثابت كنم كه آنتن قوی هم كه خيال می‌كند برای پائيدن من بسيار مناسب است و تمام و كمال عمل می‌كند، عددی نيست. پدرم خيال می‌كند همسرش همه فن حريف است. اوايل كه پايش به خانه ما باز شد و به قول پدر شد عضو ديگر خانواده، تلاش می‌كرد سياست مهر و محبت را در محيط خانه به جريان بگذارد يا شايد هم فيلمش را بازی می‌كرد اما بعدها حوصله اش سررفت و از پيله بازيگری خارج شد. شايد هم بنا به عادت حسادت های زنانه فهميد كه بايد كم كم جلوی نادختری‌ای كه روز به روز جوانتر می‌شود ايستاد و نشان داد كه اين خانه يك خانم بيشتر ندارد. با اين حال خيلی خوب می‌فهمم كه با تمام وجود دوست دارد از آنچه در ذهن و دل من می‌گذرد ظرف كمتر از چند دقيقه سر در بياورد و زير و بم روحيات مرا كشف كند. جوری وانمود می‌كند كه انگار يك روانشناس حرفه‌ای است و خوب می‌داند دخترها توی اين سن و سال دنبال چه چيزهايی هستند. در سن و سال من دخترها ديگر قبل از آن كه ديپلم بگيرند، ابروها را نازك كرده يا چتری‌ها و دو طرف سر را «های لايت» می‌كنند. من از ترس پدر مجبورم روزی يك نخ مو را از زير دو لنگه ابرويم كم كنم. اما نمی‌دانم نامادری چگونه به اين سرعت پی به جای خالی اين دو نخ مو زير ابروهايم برده است. واقعا" كه اين مسائل چقدر در دوره و زمانه‌ای كه دخترها را كمتر از پسرها می‌توان مهار كرد و پائيد، مسخره و دور از انتظار به نظر می‌رسد. با اين كه پدرم بالاخره از چوقلی های همسرش رفته رفته به تغيير چهره روز به روز من پی برد و مطابق معمول كه می‌خواست يادآوری چيزی يا دوری و انزجار از رفتاری را به من بفهماند، اول با جملات محكم اما نرم و بعد با سرزنش و تندی و دست آخر همراه با تهديد و تمسخر سعی كرد خشم خود را از يك كار چنين پيش پا افتاده‌ای فقط به اين خاطر كه همسرش غيرعادی بودنش را تذكر داده بود، به من نشان دهد.

ساعت نه و نيم صبح است. اما هنوز هيچ اشتياقی به برخاستن از رختخواب در خودم احساس نمی‌كنم برعكس بقيه روزهای تعطيل كه سر و صدای تلويزيون يا راديوی پدر مرا از خواب ناز روز تعطيل می‌پراند، امروز خانه در سكوت و آرامش است. فكر می‌كنم پدر و نامادری هم بالاخره به خاصيت خواب روز جمعه كم كم آگاه شده اند، شايد هم... نكند كسی در خانه نيست.
ناگهان فكری از ذهنم گذشت از جا برخاستم و به سرعت خود را به پذيرايی و نزديك اتاق پدر رساندم. در اتاق پدر نيمه باز بود، اما از لای در متوجه شدم پدر روی تختخواب خوابيده بود. اثری از «فرشته» نبود، معلوم می‌شود برای خريد از خانه خارج شده است. گوشی تلفن داخل پذيرايی را كه از ديشب زير تختم پنهان كرده بودم، داخل پريز زدم و شماره گرفتم. احساس می‌كردم ضربان قلبم به سرعت می‌زند. معده ام می‌سوخت، عرق سردی از پيشانيم روی گونه ها و لبم می‌چكيد. نمی‌دانم از او می‌ترسيدم يا از اين كه ناگهان پدرم از خواب بيدار شود و گوشی داخل سالن را بردارد، يا اين كه فرشته ناگاه از راه برسد و مچم را بگيرد؟ هر چه كه بود، تصميم خود را گرفته بودم، می‌خواستم اين راه را تا آخر بروم. دلم می‌خواست به خودم ثابت كنم كه هميشه با يك تلفن و يك آشنايی كار به جاهای باريك نمی‌رسد. مگر اين جوانانی كه هر روز و هر لحظه با هم اين طرف و آن طرف می‌روند و خوش می‌گذرانند چه اتفاقی برايشان می‌افتد!؟ شماره اشغال بود، دوباره شماره گرفتم. انگار كه جانم از گلويم بالا می‌آمد، نمی‌دانستم چرا اين قدر می‌ترسيدم. در حالی كه يك بار از نزديك او را ديده بودم. «فريد» از آن پسرهايی بود كه در همان برخورد اول آدم احساس می‌كرد، سالهاست او را می‌شناسد. من هم تشنه واژه ها و عباراتی از جنس بلور و پراز حس مهر و محبت بودم، پدر هيچ وقت بلد نبود آنچه در دلش می‌گذرد، بيان كند اصلا" نمی‌دانستم او واقعا" به من چه احساسی دارد و خوب می‌دانستم كه او نمی‌خواهد قدمی‌از مواضع قدرتش عقب نشينی كند. به عبارت بهتر بيشتر دوست داشت فرماندهيش را در خانه نيز به خانواده اش تمام و كمال به اثبات رساند. بالاخره اين خط لعنتی آزاد شد. دو بوق به گوشم رسيد يا شايد هم يك بوق و بعد...

ـ الو... الو...!؟

ـ فريد؟

ـ به، به... خانم خانما... چه عجب ياد ما كردي؟ بابا ‌ای والله...

ـ سلام «فريد» دنبال فرصت می‌گشتم. ببين بابا خوابه اگه يه وقت لحن صدام عوض شد، تو

كوت كن، خودم يه طوری قطعش می‌كنم.

ـ خيل خوب كوچولو. انقدر نترس مگه می‌خوای قتل كني!؟

ـ حوصله ندارم بهم گير بدن.

ـ زن بابات كجاس؟

ـ نمی‌دونم، فكر كنم رفته خريد.

ـ د، چطور اين موقع روز بابات خوابه، نكنه زن بابات چيز خورش كرده باشه!؟

ـ نخير فعلا" كه نفس می‌كشه.

ـ چه نااميد كننده گفتی فعلا" كه نفس می‌كشه. ازش بدت می‌ياد؟

ـ نمی‌دونم. به نظرم بود و نبود اونا برام فرقی نداشته باشه.

ـ خب از اينا گذشته كی به ما افتخار می‌دی يه گپ خودموني، توی يكی از اين پاتوقا با هم

اشته باشيم هان؟

ـ خيلی زود. فردا امتحان شيمی دارم بعدش ديگه كلاس نداريم. اما بابا و فرشته نمی‌دونن خيال

می‌كنن بعدش كلاسم.

ـ‌ای بلا، پس اين بار قصه، قصه كلاسه!؟

ـ كه اينطور... اما كور خوندی بچه جون...

ديگر نفهميدم چطور شد ناگهان گوشی را با شنيدن صدای سرشار از عصبانيت و خشم پدرم سرجايش كوبيدم. نمی‌دانستم چگونه و چطور می‌توانم حرفهای تلفنی‌ام را با فريد انكار كنم. نمی‌دانستم آن لحظه اگر پدر در را با اصرار و لگد و تهديد بگشايد و به داخل اتاقم بيايد چه عكس العملی از او سر می‌زند؟ با تمام وجود می‌ترسيدم. پدرم تند و عصبی دايم با مشت و لگد به در می‌كوبيد و در همان ميان نيز به من و مادرم كه سالهاست دستش از دنيا كوتاه شده بد و بيراه و فحش و ناسزا می‌داد. ناگهان برای چند لحظه احساس كردم الان است كه در را بشكند و وارد شود اما انگار آبی روی آتش خشمش ريخته باشند، ساكت شد. تازه داشتم نفس می‌كشيدم كه صدای چرخان كليد در جای قفل در، مرا به خود آورد. پس او كليد يدك داشت. پس اين همه وقت كه «فرشته» و پدر دايم مطالب دفترچه خاطراتم را به رخم می‌كشيدند و يا آن دو نخ سيگار پنهان شده در كشوی ميز تحريرم را به من نشان داده و تهديدم می‌كردند، قضيه اين بوده!؟..!
درست يادم نمی‌آيد پدر چگونه مرا زد، اما طوری زد كه من يا از ضربه اش و يا شايد هم از ترس كتك خوردن غش كردم و از حال رفتم. بالاخره هر چه بود از همان لحظه‌ای كه به هوش آمدم تصميم گرفتم از اين خانه بگريزم. مطمئنا" هيچكس از گرسنگی در گوشه و كنار خيابانهای اين شهر نمی‌مرد. فكر می‌كردم ممكن است اولش سخت باشد، اما هر چه باشد بهتر از تحمل اين همه فشار و دغدغه و دلواپسی است.

بالاخره آن روز موعود از راه رسيد پدرم سر كار بود من هم ساكم را پيچيدم و از خانه بيرون زدم. تنها كسی را كه می‌شناختم و مطمئن بودم مرا در می‌يابد «فريد» بود. با او تماس گرفتم و او درست مثل اين كه دو بال به جای دو پا داشته باشد به سرعت برق و باد خود را به محل قرارمان رساند.

«فريد» جوان دلربا، مغرور و محكمی‌بود. آنچه را می‌خواست، به دست می‌آورد و راحت تر از هر كس توانست مرا مثل جن‌زده ها با فرامين خود هدايت كند. پدر و مادر او خارج از كشور بودند و خودش در يك آپارتمان لوكس و زيبا در خيابان فرشته زندگی می‌كرد، تمام آن روز من و فريد با هم تهران را زير پا گذاشتيم، سينما، پارك، كافه تريا، بوتيك. يكی دو روز در خانه اش بودم اما فريد بالاخره مهر سكوت را شكست و به زبان آورد و اعتراف كرد كه مجانی حاضر نيست به كسی باج بدهد. همان شب از خانه‌اش بيرون زدم تا خود را حفظ كنم. اما سه جوان مست با اتومبيل به دنبالم افتادند. از آنجايی كه از آن غريبه‌ها بيش از «فريد» می‌ترسيدم بار ديگر به او پناه بردم. حاضر شدم تن به خواسته‌اش بدهم.

از آن روزها لااقل يك سالی می‌گذرد و من بعد از او ديگر اين حقيقت تلخ را پذيرفته ام كه هيچ كس به آدم، به خاطر خدا يا از روی محبت بی غرض لطف نمی‌كند. اما اين تجربه يا شايد اين راه «بالاتر از خطر» به قيمت تباهی و بی پناهی من تمام شد. اين روزها بيش از هر زمان احساس يتيمی‌می‌كنم و بيش از هر زمان با تمام وجود نياز به سر پناهی به نام خانواده و وجود پر محبتی به نام مادر مرا در بغض و اندوه فرو برده است. اگر او بود امروز به جای اين كه منتظر نگاه های آلوده باشم می‌توانستم با آن استعداد سرشار به درسم بپردازم. اگر...!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:7  توسط محمد | 

تارهای عنکبوتی


تو بايد الهه باشي نه ؟

من ... من ...؟! شما...؟

تو منو نمي شناسي ... عوضش من تو رو خيلي خوب مي شناسم

از كجا...؟ شما فاميل مايين ؟

نه ...

از دوستان خانوادگي ....؟

نه خانم ... خيلي به خودتون مطمئن نباشين ... به اين سرعت نمي تونين منو بشناسين ...

اگه خودتونو معرفي نكنين گوشي رو مي ذارم ...
تو اين كار رو نمي كني ، چون هيچ وقت قلب كسي رو كه تو رو دوست داره نمي شكني .
زبانم بندآمده بود. تا حالا از كسي اين كلمه را نشنيده بودم . به خصوص كه آن شخص يك مرد جوان باشد. حس مي كردم ضربان قلبم به سرعت مي زند. شك داشتم ... صداي او نرم و آرام و خيلي محجوب و سنگين بود. نه آهنگ صدايش و نه شيوه حرف زدنش به آنهايي كه مي شناختمشان نمي خورد.
خواهش مي كنم لطفا خودتون رو معرفي كنين و الا...؟

خيلي دوست داري بدوني اسمم چيه ؟ باشه اسمم ، اميره تو كه منو نمي شناسي .
پس شما منو از كجا مي شناسين ؟

توي راه مدرسه ديدمت . راحت شدي ؟ چه فرقي مي كنه . مهم اينه كه تو با همه دختراي ديگه اي كه من ديدم فرق داري . راستش مي خواستم اگه بشه بيشتر ببينمت . لازمه تو هم بيشتر منو بشناسي . آخه واسه چي ؟ من اصلا نمي دونم شما كي هستين ؟ يا شماره تلفن خونه ما رو چطوري گيرآوردين ؟ ولي شما رو به خدا ديگه زنگ نزنين . اگه بابام يا داداش ابوالفضل يا داداش امير حسين بفهمن ، خونتون پاي خودتونه . نگاه كن بناي ناسازگاري ديگه نذار. اين قدر هم بهونه نگير.نمي دانستم چه جوابي بايد به او بدهم . اولين باري بود كه يك پسر جوان تلفني به من ابراز علاقه مي كرد و يا درباره ازدواج حرف مي زد. تا جايي كه من شنيده بودم اين جور حرفها را بزرگترها مي زنند. آخه چه جوابي مي توانستم به او بدهم !؟
ناگهان صدايي در خانه مثل پتكي بر سرم فرودآمد، دستپاچه شده بودم . ببين من ديگه نمي تونم حرف بزنم . معذرت مي خوام . فكر كنم بابامه . باشه من فردا زنگ مي زنم ((الهه )).
نه ، نه ...

نترس اگه تو گوشي رو برداشتي حرف مي زنم .

اما...

گوشي را با عجله گذاشتم و سعي كردم خودم را به خواب بزنم . روي زمين دراز كشيدم و سرم را روي دستهايم گذاشتم .

الهه ! بابا چرا اينجا خوابيدي ؟ يعني چه ... الان چه وقت خوابيدنه دختر جون !؟ الهه ...؟
بله ... سلام بابا جون ...

سلام ... مادرت كو؟

مامان و مريم و دخترش رفتن بازار خريد واسه امشب .

مگه امشب چه خبره ...

مگه شما نمي دونين ... زيور خانم و پسرش

مي يان اينجا واسه آبجي مريم ...

پدر نگذاشت جمله ام را كامل كنم و با عصبانيت گفت :

مگه من نگفتم پاي اين زن و پسرش رو به خونه ما باز نكنن . چرا اينا حاليشون نيست . اين پسره يه پاش اينجاس يه پاش قشم و كيش ... اصلامعلوم نيست چه كارس . چه جوري اموراتش رو مي گذرونه . يه بار دخترمو دستي دستي بدبخت كردم رفت ، بس نيست ؟ مگه اينجا خودشو و بچش از گرسنگي مردن ؟ هنوز يه سال نيست از اون مرتيكه ترياكي طلاق گرفته .بابا خيلي عصباني بود. آن قدر كه توجهي به دستپاچگي و حال نزار من نداشت . او ظرف چهارسال گذشته ، يعني درست از وقتي كه داوود(شوهر قبلي آبجي مريم ) به خواستگاري اش آمد .هر وقت ياد ماجراي بدبختي مريم ، دختر زيبا ومحجوب خانه مان مي افتد كلافه و عصبي مي شود.بابا، در خانواده متدين و متوسطي به دنيا آمده و بزرگ شده و لااقل در امور خير بروبچه هاي خانواده كم نگذاشته . فاميل او را به خاطر زبان وقدم خير در اين طور مواقع خيلي قبول دارند،ولي روزگار با او سرناسازگاري داشته چون علي رغم خواستگاران خوبي كه براي ازدواج دختران فاميل و در و همسايه معرفي كرده و تقريبا همه آنها نيز عاقبت به خير شده اند، اما دو دختربزرگترش شانس نياوردند. آبجي فخري ، همسرآقا كامران ، تاجر لوازم خانگي شد كه دو سال بعد از ازدواج تازه فهميد شوهرش قبلا زن داشته وبه خاطر بچه دارنشدن او را طلاق داده ، ولي ازآنجايي كه هم زرنگ بود و هم پولدار خوب توانست دختر بزرگ حاج آقا تراب را به چنگ آورد. بابا اصلا از اين آقا كامران خوشش نمي آمد. اگر چه كامران زندگي خوب و مرفهي براي خواهرم و دو فرزندش مهيا كرد، اما در باطن هيچ كس به جز ما نمي داند فخري در زنداني به نام خانه كامران روزگار را به سختي مي گذراند.
وقتي فخري ازدواج كرد من نه سال بيشترنداشتم ، اما خوب يادم هست كه درست از شبي كه فخري به عنوان عروس به خانه كامران رفت ، يك سال و نيم گذشت تا ما توانستيم او را ببينيم . كامران آدم عجيب و غريبي است . فرداي روز عروسي كه همه فاميل در خانه ما منتظر عروس و داماد بودندو مامان و خاله طاهره وزن دايي نيره ، كلي غذا تدارك ديده بودند، ساعت از سه بعدازظهر گذشت و خبري از عروس و داماد نشد. بابا،داداش ابوالفضل را به در خانه كامران فرستاد تا ببيند چرا عروس و داماد مهمانان را منتظرگذاشته اند، اما ابوالفضل هر چه زنگ مي زند كسي در را به روي او باز نمي كند. از آنجايي كه خانه كامران بزرگ و دو طبقه بود و در طبقه پايين پدر ومادرش زندگي مي كردند، ابوالفضل زنگ خانه آنها را مي زند، اما بعد از كلي معطلي مادرشوهر آبجي فخري از آيفون به برادرم مي گويد:عروس و داماد براي ماه عسل رفتن شمال ، تا يكي دو هفته هم برنمي گردند.

داداش ابوالفضل عصباني مي پرسه : ((مگه مي شه !؟ پس چرا كسي حرفي به ما نزد. كلي مهمان در خانه ما انتظارشان را مي كشند))، اما مادرشوهر آبجي فخري با آرامش جواب مي دهد كه بي خود مهمان دعوت كرده ايد. بايد قبلا با پسرم هماهنگ مي كرديد. تازه قرار نيست بعد از اين كه عروس و داماد هم از ماه عسل برگشتن ، به اين زودي عروس خانواده اش را ببيند.

داداش ابوالفضل آن روز برافروخته وخشمگين به خانه برگشت و مهمانان بعد از آن كه ناهار روز پاتختي را خوردند بدون آن كه بدانندقضيه چيست به خانه هايشان بازگشتند. آن روز هيچ كدام از اهل خانه ما ناهار نخوردند. دو سه هفته بعد لااقل تا دو ماه ، بابا و داداش ابوالفضل ومامان به هر دري زدند كه فخري را ببينند، اما فخري اجازه نداشت از خانه شوهرش بيرون برود، كسي هم حق نداشت به ديدنش برود. هيچ كس هم جواب درست و حسابي نمي داد. بالاخره بعد از دو ماه مادرشوهر فخري پيغام داد كه بي خود خودتان را به زحمت و دردسر نيندازيد، تا عروسمان بچه اولش به دنيا نيايد نمي توانيددخترتان را ببينيد.
هيچ وقت يادم نمي رود يك چشم مامان اشك بود و يك چشمش خون . يك سال و نيم طول كشيد تا ما آبجي فخري و پسر اولش كيوان را ديديم . از آن روز به بعد هم كمتر از ۶، ۷ ماه ما خواهر و بچه هاي خواهرمان را نديديم . آقا كامران مثلا همه امكانات را براي زن و بچه هايش فراهم كرده ، اما آبجي فخري بدون اجازه كامران و مادرش حق مهمان دعوت كردن و مهماني رفتن و خريد كردن را ندارد.آبجي مريم هم سه سال بعد از فخري به خانه بخت رفت ، اما افسوس كه شوهرش ، داوود شاگردفرش فروشي كه در دكان پدر خدابيامرزشان با دو برادر بزرگترش مشغول به كار بود، رفته رفته معتاد مي شود و كار به جايي مي رسد كه از داخل مغازه شان پول مي دزدد، و اين اتفاق باعث مي شود برادران بزرگتر كه به دنبال بهانه اي براي محروم كردن داوود از ارث پدري مي گشتند، اورا از مغازه بيرون كنند. آبجي مريم و داوود ودخترشان ريحانه شش ماهي در خانه ما زندگي مي كردند ولي هر روز وضع بدتر مي شد. بابا مجبور بود لااقل مايحتاج مريم و فرزندش را برآورده كند و پول توجيبي داوود را هم بدهدنتيجه آن كه داوود متاسفانه روز به روز آلوده شد،به طوري كه بابا كارد به استخوانش رسيد و مريم با بخشيدن مهريه و گرفتن حضانت ريحانه از او جداشد. الان يك سالي هست كه از آن ماجرا مي گذرد. مريم فقط دو سال زندگي مشترك داشت كه به قول خودش چيزي از آن نفهميده است

وقتي رنج دو خواهرم را مرور مي كنم ، از ترس بر خود مي لرزم ، اما من نيز در خانه پدري هيچ عاقبت خوشي براي خودم متصور نيستم . بابا سعي دارد تمام سختگيري هايي را كه براي دو دختر بزرگش به كار نبسته ، براي من به اجرا درآورد. ازهمه بدتر آن كه چون آبجي فخري درسش خيلي خوب بود، ولي بابا بر اثر ساده لوحي و به خاطر درنظر گرفتن بعضي از رسومات قديمي اصرار داشت دختر بايد زودتر به خانه بخت برود،حالا كه تيرش به سنگ خورده ، مي خواهد به زورمرا به دانشگاه بفرستد. وضع زندگي ما بد نيست اما نان خور زياد است ;از يك طرف آبجي مريم و دخترش و از طرف ديگر مخارج سنگين دانشگاه داداش امير حسين واز طرفي هم خرج سنگين تر مدرسه غيرانتفاعي من . بابا يك كارگر فني بود كه يك سال پيش بازنشسته شد، ولي به خاطر آن كه خود را پيش سر و همسر از سربلندي و سرافرازي نيندازد، دوباره به صورت قرارداري در اداره شان مشغول به كارشد. با اين حال عادت ندارد در مقابل خواستهاي ما نه بگويد. دلم نمي خواهد دل پيرمرد را بشكنم ،ولي من برخلاف آبجي فخري اصلا استعداد ويژه اي ندارم و برعكس دلم مي خواهد ازدواج كنم . اما جرات بر زبان آوردن خواسته ام را ندارم .مي دانم كه ظرف دو سه ماه گذشته يكي دوخواستگار داشته ام اما مامان از ترس بابا نگذاشت قضيه جدي شود. شايد اگر مريم به خواستگارجديدش ، كه پسر زيور خانم ، همسايه سركوچه مان است ، جواب مثبت بدهد وضع كمي بهتر شود.زيور خانم يكي از اتاقهاي طبقه پايين خانه قديمي شان را آرايشگاه كرده و با همان جاي كم ، امورات خود و سه فرزندش را مي گذراند.

پشت سر اين زن حرفهاي زيادي بين در وهمسايه پيچيده است . او سالها پيش شوهرش را در يك تصادف رانندگي از دست داد. آن روزهازيور خانم دو كوچه پايين تر از ما مستاجر بود ولي كسي نفهميد چه طور ظرف كمتر از يك سال بعد از فوت شوهرش ، كه جز يك تاكسي قراضه چيزي در اين دنيا نداشت ، خانه اي دو طبقه و نقلي خريد. بعضي ها مي گويند زيور خانم صيغه يك مرد پولدار و زن دار شده و اوست كه برايش خرج مي كند. با اين حال زيور خانم خودش از خياطي و كاركردن خانه اين و آن حرف مي زند ولي باوركردني نيست كه با خياطي و كلفتي توانسته باشد خانه اي به اين جمع و جوري و قشنگي بخرد.بابا اصلا از زيور خانم خوشش نمي آيد.مخصوصا از وقتي كه فهميده او چند وقتي است كه خواستگار مريم شده و مي خواهد مريم را براي پسر بزرگش بگيرد بيش از پيش از او بدمي گويد. دلم براي مريم مي سوزد. راستش دلم براي خودم هم مي سوزد. نمي دانم اين جوانك كه معلوم نيست شماره تماس مرا از كجا يافته ، واقعاخواستگار است ، يا نه و چه تيپ آدمي مي تواندباشد. اعتراف مي كنم كه دلم مي خواست او راببينم . خيلي زودتر از فردا...

الو... بفرمايين .

سلام الهه ... منم امير. چه طوري ...؟

مرسي ... خوبم .

مي شه حرف بزني ...؟

نه زياد.

مي شه ببينمت ؟

مدرسه ها لااقل يه ماهي هست كه تعطيل شده ، چطور بعد از يه ماه تازه تماس گرفتي ؟

چون يكي دو روزه كه تونستم شماره تلفنت رو پيدا كنم . حالا ممكنه يه جايي قرار بذاريم ؟

من عصر به كلاس خياطي مي رم ، ساعت ۵.مي توني بعد از اين كه خواهرم منو رسوند و رفت يك ساعت بعد بيايي منو ببيني . ولي نيم ساعت بيشتر وقت نداري چون خواهرم مي ياد دنبالم .
من مي تونم نيم ساعت زودتر به هواي خريدن تورو كاغذ الگو بيام كنار پل فلزي ولي زياد نمي تونم منتظر بمونم . ساعت شش اونجام . فقط تو رو خدا زود بيا. تموم اون طرفا من و خونوادم رو مي شناسن ، نمي تونم كاري كنم كه انگشت نما بشم . باشه ، باشه ، مي يام ، مطمئن باش ...
خب اگه ديگه كاري نداري بايد برم .

خداحافظ

خداحافظ.

آن روز اميد آمد، اما اي كاش هرگز نمي آمد;زيرا آن ملاقات كوتاه كافي بود تا مرا اسير عشق ناخواسته ونادانسته اش بكند. و نتيجه آن اتفاق ساده محبت سوزاني شد كه در گرماي تابستان وجودمان را گرم مي كرد. انگارهمين ديروز بود. سال گذشته همين روزها زيرآفتاب با هم قدم مي زديم و براي آينده مان نقشه مي كشيديم . او به من مي گفت : ((بدون من هرگززنده نخواهد ماند)) ولي چه كسي باورش مي شدآن آشنايي كه با يك مزاحمت تلفني آغاز شده بود و به يك عشق ختم شد، چنين آسان زندگي ام را دچار توفان كند. او رفت تا به قول خودش مقدمات خواستگاري و عروسي مان را فراهم كنداما ديگر خبري از او برايم نرسيد. يكي دو ماه بعد از رفتن امير، اتفاقي از زبان داداش ابوالفضل درباره شريكش علي رضا و برادر سر به هوا و معتادش امير، كه مدتي را در شهر ما بود و طي آن مدت تا توانست ابوالفضل وبرادرش علي رضا را سركيسه كرد، چيزهايي شنيدم .

باورم نمي شد فريب يك جوان معتاد را خورده باشم ; چون اصلا به نظر نمي آمد معتادباشد. خيلي آراسته و تروتميز بود. خدايا چكار كنم ؟ چه طور مي توانم به داداش ابوالفضل بگويم آن جوانك بي سروپا خواهركوچكترش را با وعده ازدواج بي صورت كردهاست !؟

با تمام وجود دلم مي خواست انتقام دل شكسته ام را از همه مردان بگيرم . بعد از امير با جوانان بسياري آشنا شدم ، از آن به بعد اين من بودم كه ديگران را انتخاب مي كردم . مردان بعدي ، مرا با نام خودم نمي شناختند، من براي آنها حميرا بودم . دختري بي پروا ولي دست نيافتني كه مردان را در برهوت سوزان خواسته هايشان تالب چشمه جوشان عشق مي بردو تشنه برمي گرداند.من و مهسا و عطيه مخفي گاهي داشتيم كه در آن جمع مي شديم و با دوستانمان قرارمي گذاشتيم و جشن مي گرفتيم . كسي نمي دانست حميرا همان الهه سر به زير است . خيال مي كردم خيلي زرنگ هستم تا اين كه يك روز مردي درميان مهمانان پاتوق ما بود كه مرا به خوبي مي شناخت . اگر چه آن روز ماهيت اصلي آقاي كامران ، شوهر آبجي فخري را شناختم و فهميدم خواهرم با چه مرد كثيفي سالهاست كه زندگي مي كند اما اين ديدار باعث شد من به ناچار ازشهرمان فرار كنم .در تهران بود كه با نگار آشنا شدم . نگار سندقطعي بدبختي ام شد. او، من و فرهاد آپارتماني بانام شوهر نگار اجاره كرديم ، آنجا ماواي ما شدبراي انتقال و فروش مواد مخدر به نوجوانان وبچه مدرسه اي ها. با اين كه مي دانستم همين كارباعث بدبختي و سيه روزي خواهرم شد و آبجي مريم و ريحانه را به خاك سياه نشاند، اما در تهران چاره اي جز اين راه برايم باقي نمانده بود.رفته رفته خودم هم آلوده شدم . روزها خماربودم . با اولين تزريق نشئه مي شدم و تا شب درخواب بودم . سر شب براي فروش مواد، دور و بر سينماها، پاركها و آموزشگاه هاي مختلف پرسه مي زديم . گاهي هم براي دست گرمي كيف قاپي مي كرديم و ضبط اتومبيل مي دزديم .اغلب با خودم فكر مي كنم آخر اين راه به كجا ختم مي شود و كي تارهاي اين خانه عنكبوتي ، كه و يا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:4  توسط محمد | 

از کنار هم می گذريم

از كنار هم گذشتيم بدون آن كه وسوسه شناخت يكديگر و ترديد از آنچه كه اغلب مردم نامش را سرنوشت می گذارند، باعث شود كمی تعلل به خرج دهيم .فكر می كنم پنج ، شش سالی بود كه به آن پارك نرفته بودم و حالا فرصتی پيش آمده بود تا علی رغم گرمای نفس بر آغازين روزهای تابستان ، آن هم ساعت هفت و پانزده دقيقه شب ، كمی از سبزی مناظر و لطافت گلها بهره ببرم و از لحظات تنهايی و دوری از دل مشغولی هايی كه پيش آمده استفاده كنم .نزديك استخر، آنجايی كه چند قوی زيبا بال و پر در آب می شستند و با بازيگوشی های خود دل ناظران را ازتماشای پاكی ، زيبايی و طراوت طبيعت خدادادی می بردند، او از كنارم گذشت و من به قدر پلك برهم زدنی ديدمش . وضع سروظاهرش به وضوح نشان می داد كه از چيزی فرار می كند و بدتر آن كه خمار بود. ناخواسته رويم را برگرداندم . نه از روی عادت برای فرار از ديدن رنج و فلاكت يك شهروند همجنس ، بلكه به اين خاطر كه نمی خواستم او را با نگاه های پرسشگرانه و احيانا دلسوزانه خود دچار بغض و بيزاری از خودش كنم . من گذشتم واو نيز از كنار من . پس از آن دقايقی را زير درختان سرو و چنار پارك ، به وقت كشی گذراندم . نمی خواستم آن زمان را با انديشه چيزی جز لذت بردن از طبيعت آنجا بگذرانم . به بازی بچه ها نگاه می كردم . كودكی شيطان نردبان سرسره را گرفته بود و بالا می رفت و در همان لحظه سه نفر جلويی اش غر می زدند كه زودتر بجنبد وكودك برای آن كه حالشان را بگيرد، قبل از سرخوردن بچه جلويی ، دو دستش را از اطراف سرسره رها كرده و بافشار و شتاب بسيار، دوستش را از جا كنده و با خود به پايين كشاند.بچه جلويی كه معلوم بود از بلندی هراس دارد، مدام جيغ می زد و بعد ناگهان يك قدم مانده تا زمين با سر روی ماسه نرم زمين بازی غلت خورد.صدای گريه كودك با فرياد مادرش كه آن سوتر مشغول حرف زدن با خانم كنار دستی اش بود، در هم آميخت .لحظه ای بعد مادر آغوش مهربانش را بر روی كودك آسيب ديده اش باز كرد و بچه بيشتر از آن كه از درد سر وپايش بنالد، به خاطر پاسخ به عطش محبت در درونش ، خود را بيش از پيش درآغوش مادر رها كرد.خنكای نسيم پارك با فريادهای ناگهانی چند زن آن سوتر مرا از چرت كوتاه عصر آن روز گرم جدا می كرد. خودرا جمع كردم . به محل تجمع نزديك می شدم . زن جوانی كه معلوم بود باردار

است ، جلوتر كنار ديوار دستشويی زنانه از حال رفته و سايرين تلاش می كردند او را از محل دور كرده و به هوش بياورند. دو سه نفر با اشاره چند زن بدون درنگ وارد ساختمان دستشويی شدند و دقايقی بعد در حالی كه جلوی دهان و بينی شان را گرفته بودندبيرون زدند.

يكی از آنها با تلفن همراه خود مشغول شماره گيری شد. الو...، ببخشيد اينجا توی دستشويی زنانه پارك ، جنازه يه دختر جوون افتاده ...!؟بله ، بله ... والله كسی اونو نمی شناسه ...؟ يكی ازخانمها می خواسته بره دستشوی كه اونو توی يكی از دستشويی ها پيدا كرده ... باشه ... باشه منتظرمی مونيم .پايم جلو نمی رفت ، حس غريبی مرا از رفتن به داخل و مشاهده آنچه زن را ترسانده بود به وحشت می انداخت . اطراف محل حادثه پير وجوان ، زن و مرد، پچ پچ می كردند. حكايتهای نوشته يا نانوشته زيادی به گوشم می ريخت . چنددقيقه بعد وقتی امدادگران وارد عمل شدند، جزيكی دو نفر بقيه ، صحنه حادثه را خالی كردند،انگار نه انگار كه اتفاقی رخ داده است !؟چند نفر از آنان وارد محل حادثه شده و دو سه نفری جنازه دخترك را بيرون آوردند و من درآن زمان كوتاه بود كه توانستم با نگاهی كامل تر وحساس تر او را بشناسم . چه كسی می توانست باوركند!؟او همان دختر جوان درمانده ای بود كه ساعتی قبل از كنارم می گذشت . لبهايش كبود شده بود و چهره اش گويی يخ زده و... آخرين بار چه كسی اونو ديده ؟ من ...نفسم بند آمده بود. اصلا صدای خودم را كه به نظر در گلو خفه شده بود، نمی شنيدم . شما... نسبتی باهاش دارين ؟نه ... فقط حدود يك ساعت و نيم پيش كه تازه وارد پارك شدم ، لب استخر، خيلی كوتاه ،آن هم وقتی از كنارم گذشت او را ديدم . پس يك ساعت و نيم پيش زنده بود... بله ؟ بله ... بله ، همين طوره . اون وقت ... منظورم همون وقتيه كه ديدينش ، چه ريختی بود...؟ سرحال بود يا بی حال ...؟ راستش فقط می دونم توی اين دنيا نبود،اصلا منو، كه از كنارش گذشتم ، نديد. يعنی می خواين بگين ...؟ همين طوره ، من اصلا نمی شناسمش ... ولی مطمئنم آخرين باری كه ديدمش حال خوبی نداشت .دختر جوانی پشت سرم زمزمه ای كرد، برگشتم و به او نگاه كردم ، گفت : اسمش الهام بود... من چند روزی اين دور وبرا می ديدمش . گاهی يكی دو نفری باهاش حرف می زدن و چيزی بهش می دادن . بعضی وقتا هم می رفت از اون دكه توی پارك كيك يا نوشابه می خريد.مكثی كرد و ادامه داد: روز اول و دوم همچين بفهمی ، نفهمی از دورزاغ سيامو چوب می زد، بعد كم كم باهام راحت شد، يه دفعه هم اومد پيشم و روی بوم نقاشيم سرك كشيد.بعدش پرسيد: چرا اين قدر منظره می كشی ؟ چيزی ديگه ای بلد نيستی نقاشی كنی ؟گفتم : چرا، ولی منظره رو بيشتر دوست دارم .حتی يه بار هم بهم گفت : می تونی آدمها رو هم بكشی ; يعنی صورت بكشی ... ؟گفتم : آره .فرداش اومد و گفت حاضری يه تابلو واسم بكشی ؟ نه ، اصلا روی يه كاغذ فقط شكلم رو بكش .گفتم : باشه ، می خوای قاب بگيری ، بزنی توی اتاقت يا به يه نفر هديه بدی ؟

اخماش توی هم رفت و سرش رو پايين گرفت و گفت : من اتاق ندارم ، يعنی خونه ندارم كه اتاق داشته باشم . به نظرم همون روز بود كه بيشتر با هم دوست شديم . من اونجا روی همون نيمكت روبه رو كناراون درخت بلند سرو نشسته بودم كه اومد نشست پيشم ... دو تا آبميوه خريد، يكی واسه خودش ،يكی واسه من . اولش نمی خواستم قبول كنم ، بعدازش گرفتم . وقتی نی رو از كنار پاكت آب ميوه خواستم وارد كنم ، نی كج شد، خيلی محكم بود.

اون واسم نی رو با مهارت رد كرد، بعد آبميوه روداد دستم و با پوزخند معنی داری بهم گفت : می شه آدما رو از همين حركات كوچيك شناخت .با تعجب نگاهش كردم ، مثل روانشناسا حرف می زد. گفتم : چه جوری ؟گفت : راحته ، ديگه ، همين كه نمی تونی راحت يه نی رو وارد پاكت آبميوه بكنی ، بدون اون كه كج بشه يا آبميوه روت بريزه ، معلوم می شه از اون بچه آب پرتقالی ها هستی كه آب خوردن رو هم مامان جونت داده دستت . دختر جوان دوباره مكث كرد و به فكر فرورفت . انگار داشت خاطرات آن روز و آن ديداررا مرور می كرد.

حالا واقعا الهام درست حدس زده بود...منظورم راجع به شماست ؟ خب راستش آره . من اصولا عرضه هيچ كاری رو درست و حسابی ندارم .چشمم به تابلوی زيبای منظره ای كه به دستش گرفته بود افتاد، گفتم : چه طور...!؟ مگه اين تابلوی زيبا و هنرمندانه كار شما نيست ...!؟لبخند تلخی زد و گفت : همچين كه شما می گين هنرمندانه نيست .راستش كار ديگه ای بلد نيستم . می دونين ... منم يكی دو سال پيش می خواستم مثل الهام از خونه فرار كنم . خب ...؟ بعد فكر كردم فايده ای نداره ...

 

يعنی نه جايی رو داشتم و نه كسی رو كه بخوام به اتكای اون از خونه بيرون بزنم . شايد خيال كنين به قول الهام چون از گل نازك تر بهم گفتن دلم گرفت وخواستم فرار كنم . ولی راستش اين نبود.خونوادم خيلی چيزا به من دادن ولی اصولاهيچ وقت محبتی ازشون نديدم . می دونين تا حالااين حرف رو به كسی نگفتم ، حتی به الهام كه واسم
درد دل كرد.در چهره اش صداقتی پنهان بود كه با قطره اشكی كه ناگاه از چشمهايش بر روی گونه فروريخت ، آن چهره جدی جای خود را به معصوميت كودكانه ای بخشيد. به نظر ۱۸، ۱۹ ساله می رسيد، ظريف و لاغر با پوستی روشن . اگه به الهام نگفتم ، به خاطر اين نبود كه اونوقابل حرف زدن نمی دونستم ، بلكه به خاطر اين بود كه اونو از خودم بدبخت تر و دلشكسته ترديدم ، گذاشتم راجع به من هر جور خوششمی آد و راحت تره فكر كنه . دلم نخواست با گفتن ناراحتی هام نارحت ترش كنم . راستش از اون روزتا حالا كه واسم از خودش گفت ، همون يه ذره آرامشی رو هم كه داشتم ، به هم ريخت .به نظرش ، پدرش با كمك زن جوونی كه بعدها باهاش ازدواج می كنه ، مادرش رو با يه نقشه ماهرانه به قتل رسونده تا بتونه اموال و ارثيه پدرش رو بالا بكشه . اين طور كه الهام می گفت ،پدر مادرش از ملاكين بزرگ بوده و راضی به ازدواج دخترش با پدر الهام نبوده ولی اونا عاشق هم بودن و سالها همسايه ... پدر الهام بعد ازسربازی مدتها بی كار بود، اما توی اون شرايطعاشق روح انگيز، دختر آقا هدايت (همسايه پولدارشون ) می شه . اگر چه پدر دختر راضی به وصلت اونا نبوده ولی وقتی اصرار دخترش رومی بينه و اين كه چند روز به خاطر مقابله با مخالفت پدر لب به غذا نمی زنه ، از ترس اون كه دختريكی يكدونش از دست بره ، راضی می شه . بعد ازازدواج اونا آقا هدايت دست داماد رو می گيره وسرمايه بهش می دهه و كار و كاسبی واسش راه می اندازه ، ولی داماد آدم باعرضه ای نبود و هرروز ضرر پشت ضرر و... سرمايه رو كم كم از دست

می ده . اين طور كه الهام می گفت زندگيشون ازراه كمك های بابا بزرگش اداره می شد. بعد ازفوت اونم كل املاك و دارايی هاش بين اونو و دوبرادر كوچكترش قسمت می شه . با اين حال سهم روح انگيز اون قدری بوده كه باعث وسوسه <<خسرو>> بشه . الهام از كجا اون قدر مطمئن بوده كه باباش مادرش رو به قتل رسونده ؟

دايم حرف از يه سری مدارك می زد كه می تونست قاتل بودن پدر و نامادريش رو ثابت كنه . پس چرا اقدام قانونی نمی كرد !؟راستش نمی تونست ، چون يه جورايی پای خودش هم گير بود. الهام از مدتها پيش آلوده به مواد شده و مجبور بود واسه درآوردن خرجيش ،هم مواد بفروشه هم تن به خود فروشی بسپاره .می ترسيد، می گفت بابام با كمك وكيلش تونست حق مامان و منو بالا بكشه . من چه كسی رو دارم تا بهم كمك كنه ؟ پدرش به خاطر اين كه بچه خودش نتونه از ارثيه مادريش استفاده كنه ، درقبال چندرغاز پول ازش رضايت نامه امضا شده گرفته بود. دخترك هيچ حساب و كتابی ازدارايی های مادرش نداشت . خيال می كرد يه ميليون تومن خيليه ... الهام فقط ۱۷ سالش بود.

هر چی هم كه تونست از باباش بگيره ، نامادری حقه بازش با آلوده كردنش به هروئين از چنگش بيرون كشيد. الهام می گفت بابام كوره و نمی بينه زن جوونش كه فقط از من ۵ سال بزرگتره با پول بادآورده اون كه به قيمت خون مامانم تموم شده چی كار می كنه ؟<<شراره >> نامادری الهام توی خونه مادر الهام كه باباش اونو با قولنامه جعلی به اسم خودش كرده بود، پارتی راه می انداخته و با دعوت از عده ای دختر و پسر جوون ، اونو هم با خودش ورفقای نابابش همراه می كرده . الهام دايم از بهزاد،رفيق شراره واسم می گفت . اين طور كه معلوم بودبهزاد واسه اونو بقيه جوونايی كه توی خونه اونا رفت و آمد می كردن ، مواد و مشروب می برده .شراره اونو به شوهر برادر خودش معرفی كرده بود، اما واسه اين كه يه روزی دروغش بر ملانشه و خيالش از طرف خسرو راحت تر باشه كم كم شوهرش رو هم آلوده به مواد می كنه . الهام می گفت نمی دونم شراره و بابام چه معاملاتی می كنن كه دايم بابا چك امضا می كنه . من از
حرفای الهام اين طور فهميدم كه شراره داره اون مال بادآورده رو از دست شوهرش به اسم معاملات سودآور توی كيش و اين طرف و اون طرف درمی ياره .ديروز حالش خيلی بد بود، وقتی اومد پارك مثل هميشه حوصله حرف زدن نداشت . دايم بی قرار و ناآرام از جاش بلند می شد و دور استخرقوها دور می زدند. ازش پرسيدم : الهام ! چته .... ؟گفت : من بابام رو كشتم ... منم قاتلم !؟ يعنی چی !؟می گفت : بابام خواب بود. زياد درد نكشيد، نه نه ...

اصلا سر از حرفاش در نياوردم ، ولی دايم می گفت كشتمش ... به سزای اعمالش رسوندمش و... يه همچين چيزايی ... يعنی واقعا پدرش رو كشته ... ؟نمی دونم ، به نظرم ديروز خيلی مصرف كرده بود. حتی نمی تونست درست حرف بزنه . الهام تزريقی بود؟ من هيچ وقت ازش نپرسيدم ، ولی جای سوزن روی ساعد دستش معلوم بود. يه ساعت پيش وقتی سرگرم نقاشی كردن از استخر قوهابودم از جاش بلند شد، گفتم : اگه می ری دكه چيز بگيری ، من چيزی نمی خوام ، واسه خودت بخر. جوابم رو نداد، سرم رو از روی تابلوم كناركشيدم و راه رفتنش رو نگاه كردم ، تلوتلومی خورد. معلوم بود می خواد بازم بكشه . هيچ وقت نشد حرفی از ترك مواد بزنه .... نه . شما چی ....؟ يعنی ...؟ نه ... نه ... منم چيزی بهش نمی گفتم . راستش هيچ وقت به خودم اجازه نمی دم راجع به چيزی كه نمی دونم ، نظر بدم . الهام تو اون شرايط نمی تونست ترك كنه . اين اواخر خيلی مصرفش رو بيشتر كرده بود. فكر كنم به خاطر همين حالش به هم خورد ولی كسی نبود به دادش برسه . باعث تعجبه ، اين وقت عصر، توالت ودستشويی پارك شلوغه ، چه طور كسی اين همه مدت اونو پيدا نكرد...

وقتی غيبتش طولانی شد، تو شك نكردی دنبالش بگردی ؟ نه ، چون وقتی مصرف می كرد، بعدش ديگه پيشم برنمی گشت . می رفت پناهگاه خودش . آخه اون يه پناهگاه داشت ولی من جاش رونمی دونم . به نظرم اين طوری حداقل راحت شد.افسوس كه نتونست حقش رو از بابا و زن باباش بگيره ... هيچ وقت ... هيچ وقت ...كلمات آخر حرفهای دختر جوان را نشنيدم .همان طور كه بی صدا آمد، بدون خداحافظی وآرام از من جدا شد. سرم سنگين و بدنم داغ بودو عرق سردی بر پيشانی ام نشسته بود.فردای آن روز عكس الهام و گزارش مرگ رقت بار در دستشويی پارك ، چاپ شده بود و زير.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:59  توسط محمد | 

بچه مردم

 

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر کس ديگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بايست  زندگی می کردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را

يک جوری سر به نيست کنم . يک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز  ديگری به فکرش نمی رسيد.نه جايی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که  معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسايه ها تعريف کردم ،... نمی دانم کدام يکی شان گفت : «خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شيرخوارگاه بسپری. يا ببريش دارالايتام و...» نمی دانم ديگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که : «خيال می کنی راش می دادن؟ هه!» من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان  وقتی اين را گفت ، باز دلم هری ريخت تو و به خودم گفتم: «خوب زن، تو هيچ رفتی که رات ندن؟» و بعد به مادرم گفتم: « کاشکی اين کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمينان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينکه يک دنيا غصه روی

دلم ريخت . همه شيرين زبانی های بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم.

وجلوی همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم يکی شان زير لب گفت :«گريه هم می کنه!خجالت نمی کشه...» باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای يک بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خيلی وقت دارم که هی بنشينم و سه تا و چهارتا  بزايم . درست است که بچه اولم بود و نمی بايد اين کار را می کردم...ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که ديگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزارنداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم  می گفت.نمی خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادی ندانم؟خوب او هم همين طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه يک نره خر ديگر را-به قول خودش- سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خيلی صحبت کرديم. يعنی نه اين که خيلی حرف زده باشيم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم : «خوب ميگی چه کنم؟» شوهرم چيزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:

«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتادهيه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .» راه و چاره ای هم جلوی پايم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نيامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم.صبح هم که از در خانه بيرون می رفت ، گفت: «ظهر که ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»

               و من تکليف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم، نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی ديگردست من نبود. چادر نمازم را به  سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام نزديک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بديش اين بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .اين خيلی بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.کفشش را هم پايش کرده بودم.

لباس خوب هايش را هم تنش کرده بودم.يک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برايش خريده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،اين فکر هم بهم هی زد که : «زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»

       ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خيلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. ديگر لازم نبود هی فحشش

بدهم که تندتر بيآيد.آخرين دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم.

گفتم :«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا می خرم!»

يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای ديگر ، هی ا ز من سوال می کرد.يک اسب پايش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش  خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتی زمينش گذاشتم گفت : «مادل!دسس اوخ سده بود؟»

گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده . تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توی ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:

«پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.» و من باز هم برايش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده

شديم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسيد. يادم است که يکبار پرسيد: «مادل !تجا ميليم؟»

من نمی دانم چرا يک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم : ميريم پيش بابا. بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد : «مادل! تدوم بابا؟» من ديگر حوصله نداشتم .گفتم: جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شکستم ؟از خانه که بيرون آمديم، با خود عهد  کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟ بچهکم ديگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رويش را به من می کرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پياده می شديم ، بچه ام هنوز می خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلی بودند.و من هنوز  وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر شدند.آمدم کنار ميدان .ده شاهی از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حاليش کنم.آن طرف ميدان ، يک تخمه کدويی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و گفتم: بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدی خودت بری بخری. بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت: «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم : نه من اين جا وايسادم تو رو می پام .برو ببينم خودت بلدی بخری.

بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اينکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور بايد چيز خريد.تا به حال همچه کاری يادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود!مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلی بد شد. نزديک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم -هيچ اين طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديک بود  طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام  سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز می خواست چيزی از من بپرسد. نفهميدم چه طور خود را نگه داشتم . يک بار ديگر تخمه کدويی را نشانش دادم و گفتم : «برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريکلا.» بچهکم تخمه کدويی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگيرد و گريه کند،گفت : «مادل من تخمه نمی خوام .تيسميس می خوام . » من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل کرده بود ، اگر يک خرده گريه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گريه نکرد .

عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم : «کيشميش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو ديگه.» و از روی جوی کنار پياده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم: «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پيدا نبود که بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت : «مادل تيسميس هم داله؟» من گفتم : «آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .» و او رفت . بچه ام وسط خيابان رسيأه بود که ي: مرتبه يک ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم . و بی اين که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خيابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پياده رو دويدم و لای مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت : «مادل !چطول سدس؟» گفتم : هيچی جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش می رفتی ، نزديک بود بری زير هوتول. اين را که گفتم ، نزديک بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ، گفت : « خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .» شايد اگر بچهکم اين حرف را نمی زد، من يادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام . ولی اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده بودم که دوباره به ياد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به يآد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد.افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرين ماچی بود که از صورتش برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم: «تند برو جونم، ماشين ميآدش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله برمی داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توی هم بپيچد و زمين بخورد.

آن طرف خيابان که رسيد ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخيد و به طرف من نگاه کرد ، من سر جايم خشکم زد . مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای يم همان طور زير بغل هايم ماند.

درست مثل آن دفعه که سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو می کردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ،بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزی نمانده بود به تخمه کدويی برسد. کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم .آخرين باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل اين بود که بچه مردم را نگاه می کردم . درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه می کردم.درست  همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از ديدن او حظ می کردم.و به عجله لای جمعيت پياده رو پيچيدم . ولی يک دفعه به وحشت افتادم .نزديک بود قدمم  خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سياه مرا چوب زده باشد.از اين خيال ، موهای تنم راست ايستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پايين تر خيال داشتم توی پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که يکهو ، يک تاکسی پشت سرم توی خيابان ترمز کرد .مثل اين که حالا مچ مرا خواهند گرفت.

تا استخوان هايم لرزيد. خيال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پاييد ، توی تاکسی پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است که مچ دستم را بگيرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم.مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشيدم و فکر ديگری به سرم زد. بی اين که بفهمم ، و يا چشمم جايی را ببيند، پريدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور شد و من اطمينان پيدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بيرون کشيدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکيه دادم و نفس راحتی کشيدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربيآورم.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:56  توسط محمد | 

داستان های زنان

نويسنده : جلال آل احمد

 

« ننه جون شما هيچ کدوم يادتون نمي آدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ...» خاله اين طور شروع کرد. يکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قليان کدويی گردويی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسيار تماشايی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قليان را زير لب داشت ، اين گونه ادامه می داد : «... تو همين کوچه سيدولی - که اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من  خودم با بيم رفتيم تموشا ، قربونش برم ! - رو يه سنگ مرمر يه زری ،  ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بيم می خوندم . اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زير و زبر که نداش که ... آره اينو می گفتم . تو همون کوچه ، يه کارامسرايی بودش خيلی خرابه ، مال يه پيرمردکی بود که هی خدا خدا  می کرد ، يه بنده خدايی پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...» خاله پس از آن که يک پک طولانی به قليان زد و معلوم بود که از نفس دادن قليان خيلی راضی است ، و پس از اينکه نفس خود را تازه کرد ، گفت : «... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما آخر نفهميديم از کجا پيداش شده بود . من خوب يادمه روزای عيد فطر که می شد ، با ييشای صناری که از اين ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چيتی ، چيزی تهيه می کرد و ميومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پيرهن مراد بخيه می زد. ولی هيچ فايده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ، خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلی ، چيزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نميآدش .

خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود به يه سوپر شوور کنه !»» يک پک ديگری به قليان و بعد : «« عاقبت يه دوره گردی ، که هميشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پيدا شدو گرفتش . مام خوش حال شديم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون سال دمپختکی شب عيد - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال ميومدن - يه روز يه شيرينی پزی که از قديم نديما با شوور بتول - راستی يادم رفت اسمشو بگم – با  مشهددی حسن رفيق بود سر کوچه می بيندش و ميگه :« رفيق ! شب عيدی ، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شيرينی و باقلايی و نون برنجی می پزيم ، ... خدا بزرگه ، شايد کار و بارمون بگيره » مشهدی حسنم حاضر ميشه و  شيرينی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گير بيارن ! مشهدی حسنه به فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه کنن . با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو قرون کرايه بهش بدن . اما پيرمرده ميگه : «من اصلن پول نمی خام . بيآين کارتونو بکنين ، خدا برا مام بزرگه !» خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هايش کر شده و ما مجبوريم برای  اين که درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ، بی صدا گوش  کنيم . او به قدری گيرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نيم ساعت پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش نشسته بودند . در اين ميان تنها گاه گاه صدای غرغر قليان خاله بود که بلند می شد و در  همان فاصله کوتاه ، باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را  که به قليان زد ، دنبال کرد: «« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شريکش ، رفتن تو کارامسراهه و  خواستن يه گوشه رو اجاق بکنن و پاتيلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک  کلنگ به يه نظامی گنده گير می کنه ! يواشکی لاشو وا می کنن و يک دخمه گل و گشاد ...! اون وقت تازه همه چيزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفيقش حالی  می کنه که بايد مواظب باشن . پيرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در  کارامسرا رو می بندن  و ميرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ يه  سرداب دور و دراز پيدا ميشه . پيه سوز شونو می گيرن و ميرن تو. دور تادور سرداب ،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که رديف چيده  بودن و در هر کدومم يه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفيقش ديگه تو دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! ليره ها بوده ، يکی نعلبکی ! خدا علمه اين پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قايم کرده بودن . بی بيم  می گفت ممکنه اينا وقف سيد ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما هرچی بود ، قسمت ديگری بود ننه جون ...»» خاله چشم های ريزش رو ريزتر کرده بود و  در چند دقيقه ای که گمان  می کنم به آن ليره های درشتی که می گفت - ليره های به درشتی يک نعلبکی – فکر می کرد. چه قدر خوب بود که او ي: دانه از آن ها را - آری فقط يک دانه از آن ها را - می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنيا آمده بود ، می گذاشت ! چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست  يک سينه ريز و يآ «ون يکاد» يا يک جفت گوشواره سنگين با آن ها درست کند و برای  عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شايد خيلی فکرهای ديگر هم می کرد... «...آره ننه جون!نمی دونين قسمت چيه!اگر چيزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بياد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفيقش ، هفته عيد،  شيرينی پزيشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که يارو پيرمرده نفهمه ، سه چار ماهی که از قضايا گذشت ، به بونه اين که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،  کارامسراهه رو زا پيرمردک خريدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت خيرشو ببينين و رفت. کم کم ما می ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند  سنگين می بنده ؛ النگوای رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن های  مليله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير...!مث يه شازده خانم اومد و  رفت می کنه . راسی يادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود ، بتول يه دختر برا مشهدی حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولادشون نشد.» يک پک ديگر به قليان و بعد : «مشهدی حسن رفيقشو روونه کربلا کرد و از اين جا ليره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خريدن . هرچی فقير مقير بود ، از خويش و قوم و ديگرون ، بهش يه خونه ای  دادن و همم خيال کردن خدا باهاشون يار بوده و کارشون رو بالا برده . هيشکی هم سر از کارشون در نيآورد.خود مشهدی حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن کربلا.

من خوب يادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل  براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونين ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چيه و آخرش کجا سربه نيست ميشه ، حالا زن حاجی محل  ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خيلی دلم تنگ شده .

ای ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگی. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز که هنوزه اين آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ...ای خدا! از دستگاتکه کم نميشه...ای عزيز زهرا!...» خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گريه  کنند يا نه .من حس می کردم که همه خيال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه می خواند. ولی خاله زود فهميد که بی خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش ، چشم هايش را پاک کرد و يک پک محکم ديگر به قليان زد و ادامه داد : «...زن حاجی ، يعنی بتول ، بعد از اون دختر اوليش ،...که حالا به چهارده سالگی رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو  می کردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون  بتول انگار فهميده بود که حاج حسن خيال زن ديگه ای رو داره.آخه خداييشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با اين همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و  ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود که پيغمبر خودش فرموده که  تا چارتا عقدی جايزه و صيغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه اين بود

که به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجی زن ديگه ای نگيره . آخه ننه شماها نمی دونين هوو چيه !من که خدا نخاس سرم بيآد . اما راستش آدم چطو دلش ميآد شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچی دعانويس بود ،ديد. هرچی سيد ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدين پخت ؛  شبای چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه پسر کاکول زری زاييد...» باز خاله ساکت شد و يکی دو پک به قليان زد و در حالی که تنباکوی سر قليان ته کشيده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛  معصومه سلطان ؛ قليان را با کراهت تمام ، از اين که از شنيدن باقی حکايت محروم می شود ؛ بيرون برد و ادامه داد : «...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بياره .راس راسی می تونه يه روزه يه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم ، تازه حسين آقا ، پسر حاجی حسين ، به دنيا اومده بود که بی چاره بدبخت

خودش سل گرفت !نمی دونين،نمی دونين!ديگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.  از حکيم باشی های محل گذشت ، از خيابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره  -موکتوره-چيه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هيچ فايده نکرد.هردفعه  فيزيتای ، گرون گرون و نسخه های يکی يه تومن بود که می پيچيدن. اما کجا؟... وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بايس بميره ،بايس بميره  ديگه! دست آخر که حاجی همه دارايی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد! و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد. هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور  فرستاد.خونه نشيمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد، دخترم -توعروسی يکی از هم مکتبياش-اونو ديده بود که تو دسته اين رقاصا نيست که  تو عروسيا تيارت درميارن،...تو اونا ديده بود داره می رقصه.» خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقيقه ای در آن ميان جز بهت و  سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که : «خاله جان آخرش چطور شد؟» خاله جواب داد: «نمی دونم ننه . حالا لابد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمی شنوه ، و يا ديگه نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه.

آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط محمد | 

قسمت سوم - فرهنگ لغات اورازانی

                             9

                             فرهنگ لغات اورازانی

در ضبط لغات رعايت اين نکته شده است که از ذکر اصطلاحات مشابه با فارسی و يا لغات دخيل از زبان رسمی خودداری بشود و برای رعايت دقت نسبی بيشتر ضبط لغات به الفبای لاتين نيز داده شده است : متاسفانه چون حروف مخصوص باينگونه موارد در دسترس نبود بهمين اندازه اکتفا شده که از حروف موجود در چاپخانه بحدالکثر امکان استفاده بشود . ناچار بايد قبلا ذکر بشود که چه حروفی از الفبای ما قرار داده شده است :

j به جای ج - c به جای چ - h به جای ح - xبه جای خ - z به جای ز - sبه جای س  - shبه جای ش - qبه جای ق - g به جای گ . اما در مورد حروف صدادار :

a به جای آ - ow به جای نوعی از واو مجهول که در لهجه محلی فراوان به کار می رود . مثل اورازان - افتو - او - پوجار . اما در مورد بقيه حروف و صداها احتياج بقرار داد نيست .

                   *        *        *

آبا - جد

آبست - آبستن

آردگی - فضای دور سنگ آسياب که آرد در آن جمع می شود .

اچين واچان - اين چنين و آن چنان

اراداس - اره داس

ارس - آرنج

اريان - در آسياب محفظه ای است که حبوبات را در آن می ريزند تا از سوراخ پايين آن کم کم ا زراه ناوک بوسط چرخ آسياب بريزد .

اسپرک - جا پای چوبی که پايين دسته بيل می گذارند .

اسبج - شپش

اسبی - سفيد

استون - ستون

استه - استخوان

اسکول - غار

اشکم - شکم

اشکمبه - شکمبه

اشناقک - سوت

افتو - آفتاب

المبه - چوب درازی که با آن گردو را از درخت پايين می کنند .

اليجه - کرباس رنگين

الک کردن - پرتاب کردن

انگل - پستان گاو و گوسفند

اميج - مايه ماست

اهر - سنگچين دستی

او - آب

اوسال - افسار

اول - تيره

ايزار- سفره کمری

ايسه - الان

بال - ساعد دست - آستين لباس

بالبند - النگو

ببه - کودک خردسال

بپتی ين -پختن

بتکاندن - کوبيدن ، زدن

بچی ين - چيدن

بخوردی ين - خوردن

برار - برادر

بربی ين - بريدن

بربی جی ين - برشته کردن

برسی ين - رسيدن

بروتن - فروختن

برکر-ديگ بزرگ

بزاستن-زاييدن

بدوستن-دويدن

بسپيجی ين-مکيدن

بسويی ين-ساييدن

بشکاجی ين-شکافتن، سوراخ کردن

بشوردی ين -شستن

بشين - رفتن

بغله-تنگه

بلگ-برگ

بم-بام

بمردی ين -مردن

بن جی ين -خرد کردن

پاچال-گودال پای دستگاه نساجی

پارس-چوبی که سرعت سنگ آسياب را با آن کم و زياد میکنند (مانند دنده ماشين)

پالفه-جعله بزرگ کندو مانندی که در پستوها بعنوان انبار حبوبات بکار ميرود.

پردو-توفال سقف .چوبهای يک اندازه که روز تير می اندازند وروی آن را با خاک و کاهگل می پوشانند.

پسينه -پستوی خانه

پف-کف سفيدرنگی که جگر گوسفند را پوشانده

پنير -پنير

پوچول-کفش بطور عام.پای افزار

پولک-دکمه

پيشينه-خوراک عصر

پی سر - پشت سر

پی ير -پدر

تيله - طويله

تالان تالانی - هرج و مرج .خر تو خر

تته -سبد بزرگ

تراز-مقدار شير سالانه چارپا

ترفند-ترفن.حيله

تلم - گاو دوساله که هنوز نزاييده

تله -گاودانه .تلخه

تله کاسه-خوراکی که در ايام عزا به خانه عزادار هديه می فرستند

تليت -مخلوط.قاطی

تمان-تمام

تنبان پولکی-شلوار دکمه دار شهری.

تنبوره-استخوان دنده

تنچه -روغن داغکن بی دسته و لبه دار

تندور -تنور

تندوره شون -چوبی که تنور را با آن بهم می زنند

تنقول - شکم

توره -تکه آهنی که سنگ رويين آسياب را ميگرداند و خود ش به «ساز»متسصل است.

تور-ديوانه

توکن-روغن داغ کن

تيخ -تيغ

تيهان -تيون

جد - چوبی که بگردن گاوهای نر ميگذارند و چپرکش را بآن می بندند

جوار-بالا

جورب-جوراب

جوز-گردو

جون -جوان

جير-زير

جيف-جيب

چاشت - سرظهر، موقع ناهار

چپر -چارچوبی که با آن خرمن را ميکوبند

چپش-بزغاله دوساله

چخماخ-چخماق

چرخه-چرخ ريس

چرخه زی- زه چرخ ريس

چرنل-جوهر ، مرکب رنگين

چرم -چارخ ، چارق

چکبند-شکسته بند

چل-چرخ .بخصوص بچرخ آسياب اطلاق می شود .

چموش-کفش چرمی ، ارسی

چو - چوب

چوچک-گنجشک

چوقا - يک نوع پارچه پشمی زمستانی

خالک -خاله

خان -تخته ای که پايه کوتاهی دارد و خمير را روی آن پهن می کنند.

خجير -خوب

خربن-زمينی که خرمن را در آن بپا می کنند  ،خرمن گاه

خسته - هسته ميوه

خمس-علف کوهی است که نخود وحشی دارد.

خوآر-خواهر

خوينه -کپه گندم خردشده و آماده برای باددان .

خوتی ين - خوابيدن

خيوه -پاروی ساخت  محل :چوبی را کج می کنند و روی آن پوست می کشند و دسته ای هم بان ن می دهند.

دار-زمينی که دارند شخمش می کنند . بهمطن ضبط بعمنی درخت.

درزن-سوزن

درشتی ين-دررفتن.

دروش -درفش

دخاله-شانه دودندانه (ابزار باددان خرمن)

دشانی ين-تکان دادن

دفدين-چوب هموار کننده عرض کرباس.

دل-وسط .ميان

دم بستن -بستن

دمی جار-ديم زار

دمرقول-داس سنگين دسته آهنی

دم سرگردانی -عقرب ، کژدم

دو-دوغ

دوال-زوال باريکی که تخت گيوه را با آن می کشند.

دون -گل برای اندود کردن.

ديزندان-سه پايه روی تنور

ديم -صورت .رو

دينج-آرام ، بی سرو صدا

رانی -ران پوش قاطر

رب-رف

روخانه-رودخانه

ريکلو-گوجه ريز

زاغ-زرد

زاما-داماد

زفان-زبان

زيله-حلوای بی شيرينی

زله -زهر

زن پی ير -پدر زن

ساز - ميله آهنی آسياب که با چرخ می گردد و سنگ رويين را می گرداند.

ساق- سالم

سج-قروقوروت

سرارون-جاروی بزرگ

سر-تاپاله هايی که در طول زمستان کف آغل انباشته می شود بعد آنرا لوزی شکل ميبرند و ميسوزانند .

سرخ-سرخ

سرنه -در تنور

سلت-سطل

سگ رو -گربه روی کف حمام

سمچو-حلقه چوبينی که در موقع شخم و خرمن کوبی بگردن گاو می اندازند .

سواله -پوست سبز روی گردو

سولاخ - سوراخ

سيف - سيب

سينه زل - زنگ و زينت سينه قاطر

شانه ميگ -شانه نساجی

شفر-گزن- آلت بريدن چرم

شلت - درختی است شبيه تبريزی .سفيدار

شلم - شلغم

شو - شب

شوپرک-شب پره

شوشک-شاخه های باريک بد که با آن سبد می سازند .

شوکن - شبانه

شيرانگن -علف شيرداری که از شير آن برای زخم بندی استفاده می کنند.

شرپت-غذايی از شير

شيلانک-زردآلو

صب-صبح

صفره-صرفه

صو-صاف

فينی- بينی

قاب-قوزک پا

قار-قهر

قاچی لی- برهنه

قاطر-استر

قبرقه-استخوان کنف ، کعب

قته ميت - قطع اميد  ، نااميد شدن

قرت - گلو ، حلقوم

قرته بنی - سنجاق زير گلو

قرمز-قرمز

قره افتو- دولچه مسی بزرگ

قزان-ديگ

قسر-چارپای نازا، يا تاکنون نزاييده

قلاچ-کلاغ

قلبال-غربال

قليون ناهار-صبحانه ، چاشت

قو- چوب پوسيده مخصوص که برای آتش گيرانه بکار می بردند.

قياق-يک نوع سرشير است که از روی ماست تازه می گيرند.

کاچه ليس-قاشق بزرگ چوبی گود ، چمچه

کارتن - عنکبوت

کاهار - بزغاله سه ساله

کاوی - ميش آبستن

کبود - آبی

کتاه - کوتاه

کتر - کبوتر، اسم بسياری از زنان اهالی

کتره - قاشق چوبی صاف و بزرگ

کتری- قوری مسی

کرس-اسطبل بره و بزغاله

کشی - تنک قاطر

کشکوروت -کلاغ سياه ، سفيد و دراز دم

کلبر-سوراخ هواکش تنور

کلتوک - سرشير

کلشک- کوپای گندم نکوبيده

کله پچ- ديزی مسی

کله -اجاق

کله کولی-بز نر

کليجه - شولا ی نيم تنه

کليک - يک نوع تيغ است ، علف

کم - زنبور زرد کوچک (گته کم ، زنبور قرمز بزرگ)

کما - علف خوشبويی است شبيه شبت که علوفه چارپا است .

کندس - ازگيل

کنديل - کندو

کوپا- کوپای علف يا گندم.

کوس - فشار ، زور

کولی - بز

کولاچيه - چمباتمه

کوک - کبک(در لهجه اهالی نسا- دزج)

کيچيک - کوچک

کيشکه - آدم نحيف و ريزه

کيلی - قفل ، کلون در

کين تلق - در کونی

گافه - ويرانه(؟)

گپ- حرف ، سخن

گت - بزرگ

گت ننه - مادر بزرگ

گدوک - راه پيج و خم دار روی کوه

گردستن - شدن

گرچلک - سبد

گرز - علف خوسبوی کوهی است

گسنه - گرسنه

گل - خاک ( فقط در مورد زيارت اموات - سرخاک رفتن بکار می رود )

گنگ- ناوکوچکی که ته تنوره آسياب ميگذارند.

گوآلو- آلوی کوهی(اهالی نسا آلو را هيلو می گويند .)

گور - تاريکی زياد

گورس -ارزن

گوره ماس - غذايی است از شير و ماست .

گوزور- تاپاله

گوهان -گاوآهن

گون - تيغ کوهی صمغ دار تندسوز

گيل داس - داس سنگين هيزم شکنی

لار- چمن پرپشت

لنگری - بشقاب بزرگ و گود مسی

لوچه - لب

ليله - نی نی ، کودک خردسال

ماچکول- سوسمار بزرگ

مار - مادر

مارزله دار-سوسمار باريک و کوچک

مرجو-عدس

مرغانه - تخم مرغ

مزار - گورستان

مشتر - مشتری ، خريدار

مکو - ماکو

مگس - زنبور عسل

مهل - مهلت

مورچانه-مورچانه

ميجک -مژه

ناهار - قبل از ظهر

نظامی -شلوار شهردوز

نمازير - عصر

(اهالی نسا از دهات مجاور اورازان نماشدير گويند)

نهره- کوزه سفالی بزرگی که يک دسته دارد و در آن ماست ميزنند و کره می گيرند .

نو - ناو ، دره

نومزا-نامزد

واش- علوفه ، علف

وجار - بوته ای کوهی که دامنه های ريز قرمز می دهد.

وز- پهلو

ورده - غلطک نان پختن

ورزو- گاو نر

وره - بره

وره کولی - بزغاله

ول - کج . ضد راست

ولگ -برک

ولک - قلوه

وند - بند

وی - بد

ويدار- درخت بيد

ويگيتن - گرفتن

هاخری ين - خريدن

هاداين - دادن

هاکشيدن- کشيدن

هيرم - نرم .(برای اينکه زمين را بشخم بزنند قبلا در آن آب می بندند . اين عمل هيزم است .)

هيمه - هيزم

يال - کودک .بچه

 

 

                             10

الف- چند تعبير و جمله و مثل اوارازانی

 

افتوی دل - ميان آفتاب

ايسه مينی ديه - حالا می بينی ديگر ، الان می بينی ديگر

اينجه کتيه - اينجا افتاده (اينديا بکته - اينجا افتاده )

خانه کی يی شينه ؟ خانه مال کيست ؟(شکی کيا - اينجا مال کيست )

اينه تندوری ميان دشانين - اينرا مطان تنور بتکانيد

باروله - بارکج است .(باريانه - بارکج است )

بدادروابو- بگذار در باز باشد.( بدر برآ چردبی - بگذار در باز باشد.)

بشيم خاکی سر- برويم سر قبرستان

بيومنی وربنشين - بيا پهلوی من بنشين

بوسسته به - گسيخته بود

پامی بن تيخ بگنيه - کف پايم تيغ رفته است .

پايست - پاشو . بايست

پدرسوته - پدر سوخته .(بروی پدر تکيه می کنند )

پيش ميکوه - جلو می افتد . (پرونی ميجينه - جلو می زند )

تمان گردی - تمام شد . (تمونی آکر - تمام کرد .)

تنقولی بزيه - شکمش را پر کرده . سير و پر خورده 

چاقوره صوبدا - چاقوش را تيز کرد.

چبه اوی پيش استای -چرا پيش او ايستاده ای؟

خادر گلو خادر پلو - خواه در گلو خواه در پهلو

دل شو- برو بيرون . برو ميان برو تو .(بشه بر- برو بيرون )

در کيليه - در قفل است .

دهوا مرفه می کنی ؟ - دعوا مرافعه می کنی ؟

ديميتی بشو - صورتت را بشوی .

ردآبه پرون چشماها - از جلوی چشمم دور شو .

راه انگن - راه بينداز

ريش کفن پيت - ريش بکفن پيچيده (فحش است)

قرت انگن - قورت بده

کلا بمند - کلاه مانده . يعنی بميری و کلاهت بی صاحب بماند (فحش است .)

کوس صبت مينی - حرف زور می زنی.

کوهستان کمگستانه - کوهستان کمکستان است

کيبا نو پسينه د در ميشو - کدبانو از پستوی پر در ميآيد .

مردگانی خدا زنکانن - خدای مردان زنانند.

ميخاس نيلی - ميخواستی نگذاری .

نکن اچان - آنطور نکن .

وسه - بس است .

ويشه - پس ميآيد .

 

ب - دو لالايی

لالالالا حبيب من

خدا کرده نصيب من

دختر دارم فاطمه سلطان

پسردارم محمد نام

لالالالا حبيب من

خدا کرده نصيب من

ورونده هاش نقره داره

اشکم پيچش قلمکاره

لالالالا حبيب من

خدا کرده نصيب من

دختر دارم سه و چاهار

گت ترينش منی يادگار

کيچيکينش منی به بدار

لالالالا حبيب من

خدا کرده نصيب من

 

 

2

لالالالا گل قالی

بابات رفته جايش خالی

لالالالا گل گندم

ترا گهواره می بندم

لالالالا گل فندق

ننت رفته سر صندوق

لالالالا گل خوينه

گدا آمد در خونه

لالالالا گل زيره

ببات رفته زن بگيره

ننت از غصه می ميره

لالالالا می مهپاره

پلنگ سرکوه چه ميناله

 

ج - دو بازی بچگانه

دمداری - در حدود پانزده تا از دخرها (بازی تنها دختران است ) دنبال هم رديف می شوند و پشت هم را می گيرند . جلويی آنها جلودار است و جواب گو.غير از اين عده يکنفر گرگ می شود و مثلا بسراغ گله می آيد در حاليکه ميگويد «گرگم و گله می برم » و جلودار از عده خود حفاظت می کند که «چوپانان نمی گذارند » البته دست آخر گرگ قايق می شود و يکی يکی عده را می گيرد و از صف جدا می کند و بگوشه ای می برد و مينشاند . وقتی همه بآن گوشه برده شدند دست يکديگر را می گيرند و باز يکيشان پيش می افتد . پرسان پرسان که «راه مازندران کجاست ؟» ديگری جواب می دهد «از اين جاست » بعد همه با هم می گويند «سلقم - سلقم » و بعد هرکدام سر جای خود چرخی می زنند و دوباره دست يکديگر را می گيرند اين سر و آن سر صف را می کشند و زورآزمايی می کنند. هرکدام از بازيکنان که دستش رها شد باخته است وبايد درکونی (کين تلق) بدهد.

 

خرپشت خرواز - مثلا بازی کنان ده نفرند (بازی هم پسرانه است و هم دخترانه اما مختلط نيست) بدو دسته پنج نفری تقسيم می شوند و بوسيله طاق يا جفت معين می کنند که کدام دسته سوار باشد و کدام دسته پياده . يا کدام دسته «خرواز» و کدام دسته «خرپشت» . بعد در اطراف کوچه يا ميدان خرپشت ها دور از هم کنار ديوار خم می شوند و دستشان را بديوار می گذارند و پنج نفر ديگر روی کول آنها سوار می شوند . سوار اولی کلاهش را بر می دارد و برای سوار ديگر پرتاب می کند . و می گويد «شنبه» واو کلاه را برای نفر بعدی پرتاب می کند و ميگويد «يکشنبه » و او برای بعدی و می گويد «دوشنبه » همينطور کلاه را برای هم پرتاب ميکنند و روزهای هفته را يک بيک نام ميبرند تا جمعه . و بعد دسته ها عوض می شود . اما اگر از دسته سوار کسی نتواند کلاهی را که برايش پرتاب شده در هوا بگيرد قبل از اينکه بجمعه برسد بازی برميگردد. يعنی سوارها پياده می شوند و پياده ها که تا بحال سواری ميداده اند بدوش آنها بالا می روند . و همينطور بازی ادامه دارد تا خسته شوند يا دلشان را بزند.

 

د - قصه

پيرمرد مسافری از راه رسيد و در خانه پيرزنی را زد  . درکه باز شد گفت :

-«دبی اما - دبی شما - مهمون نمی خاد خونه شما ؟»

پيرزن گفت : بسم الله و پيرمرد را برد توی اطاق نشاند و آب برد که پاهايش را بشويد . پيرمرد پاهايش را که شست و استراحت کرد بصدا درآمد که :

-«دبی اما - دبی شما - قليون نمی خاد مهمون شما؟»

پيرزن رفت و قليان خودش را چاق کرد آورد و نشست با هم درد دل کردند تا مدتی از شب گذشت و پيرزن برخاست که برود و بخوابد . باز پيرمرد درآمد که :

-« دبی اما - دبی شما - قاتق نمی خاد مهمون شما ؟»

پيرزن شنيد و رفت سفره آورد  و نان و قاتقی برای مهمان گذاشت . پيرمرد شامش را که خورد صاحبخانه سفره را جمع کرد و رفت که بخوابد . باز پيرمرد بصدا درآمد که :

-« دبی اما - دبی شما - ورخست (بغل خواب)نمی خاد مهمون شما؟»

پيرزن اين را که شنيد عصبانی شد رفت سيخ تنور را برداشت و آمد و پيرمرد را از خانه بدر کرد.

«اين قصه را سيده گلزار پيرزن 65 ساله گفته .»

 

                             11

                   چند نکته ی دستوری

الف - وضع صفت و موصوف

در لهجه اهالیب اوارازان صفت هميشه قبل از موصوف می آيد . با اين وضع که آخر صفت هميشه مفتوح است . قرمزبز= بز قرمز. گته قزان = ديگ بزرگ . تله کاسه = کاسه تلخ (تلخ کاسه)

 

ب - وضع مضاف و مضاف اليه

نيز مضاف اليه هميشه قبل از مضاف درميآيد . با اين فرق که کسره مضاف بصورت اشباع شده (ياء) در آخر مضاف اليه در ميآيد . مثل : يزدان بخشی قبری ديم = نزديک قبر يزدان بخش. اسکولی ميان = ميان غار . پايی بن = بن پا . بزانی شير = شيربزها . اوری پيش = پيش او .

 

ج - علامت مفعول صريح (را )

(را) علامت مفعول صريح در لهجه محلی بصورت راء مفتوح خلاصه ميشود نه بصورت راء مضموم که در لهجه تهران است . و در اغلب موارد نيز (ر) حذف می گردد و مفعول صريح فقط بعنوان علامت مشخص (فتح)ای را حفظ می کند . مثل : چاقوره صوبدا= چاقو را تيز کرد . اينه تندوری ميآن دوشانين = اينرا ميآن تنور بتکانيد .

 

د- حرف اضافه (از)

حرف اضافه (از) بصورت (دی) و در دنبال کلمه می آيد نه پيش از کلمه . چه در مورد مفعول بواسطه و چه در موارد ديگر. مثل : پيه رش صحرا دی بيومه = پدرش از صحرا آمد . اوره خودی راست کرد = او را از خواب بيدار کرد .

 

ه - محل حرف نفی

در افعالی که پيشوند دارند مثل : هاکشين = کشيدن . هاکتی ين = افتادن . هاخرين = خريدن . دمبستن = بستن . دمی نی ين = گذاشتن . ويگی تن = گرفتن . حرف نفی پس از پيشوند درميايد .مثل : هانکشی = نکشيد . هانخری =نخريد . دنمی بنده =نمی بندد . دنی نن = نميگذارد . و نمی گيره = نمی گيرد. اما افعالی که با حرف اضاف «ب» استعمال می شوند از اين قاعده مستثنی هستند . و نيز در فعل نهی اين قاعده مرعی نيست .

 

و- فعل(است)

فعل معين «است» که در آخر کلمات درلهجه تهران بصورت کسره خلاصه می شود (مثل سفيده =سفيداست ) درلهجه محلی بصورت فتحه خلاصه می شود .مثل :باروله=بار کج است . کوهستان کمکستانه = کوهستان کمکستان است .

 

ز- جمع فقط با (ان)

تقريبا بدون استثنا تمام انواع اسامی در لهجه محلی با (ان) جمع بسته می شوند . در تمام ايامی که راقم اين سطور در آن نواحی بسر برده است حتی يکبار بخاطر ندارد که اسمی با علامت جمعی غير از (ان) جمع بسته شده باشد . مثل: ريکان= ريگها . داران= درخت ها .  يالان = بچه ها . سيفان = سيب ها و الخ.

 

ح - علامت نسبت

«ای» علامت نسبت درز بان رسمی است مثل تهرانی و پايينی . گرچه گاهی «اين» هم در اينمورد بکار می رود . اما در لهجه اوارازان علامت نسبت همشه «اين» است . در اخر کلمه . حتی اگر اسم منسوب هم جمع بسته شود باز چيزی از اين پسوند نمی افتد . مثل : جوارين =بالايی . جيرين = زيری. نسايين = تهرانين = تهرانی و الخ.

 

                   چند نکته مربوط به صوت شناسی

الف- قلب و تحريف کلمات عربی

 اغلب کلمات عربی مورد استعمال در لهجه محلی بصورت مخصوصی نرمش يافته يا قلب و تحريف می شود . در مثال های زير ، بعنوان مثال در اغلب موارد (ع) يا افتاده است يا بصورت (ه) در آمده .

دعوا          دهوا

صاف        صو

صرفه       صفره

مزرعه     مزرعا

ساعت      ساهت

قطع اميد      قته ميت

 

ب- تبديل حروف

1- حروف «غ- ق» در لهجه محلی اغلب بصورت «خ» درميآيد .

مثلا در لغات زير :

تيخ - وخت - چخماخ که بترتيب بجای تيغ - وقت - چخماق بکار می رود .

2- حرف «ز» در لهجه محلی اغلب بصورت «ج» درمی آيد و گاهی بصورت «ک» در لغات زير :

جير - پوجار - دميجار - ريک ، که به ترتيب بجای زير - پاافزار - ديمی زار - ريز ، می آيد .

3- تبديل حرف «ب» است به «ف» . در لغات زير :

سيف - جيف - فينی - زفان ، که به ترتيب به جای سيب و جيب و بينی و زبان ، می آيد و بالعکس «رف» در لهجه محلی «رب» می شود .

 

4- معادل حرف «ر» کلمات فارسی در کلمات محلی اغلب «ل» بکار می رود . در لغات زير :

چل - غلبال - چمبله - اصطل - بلگ - اوسال ، که بترتيب به جای چرخ - غربال - چمبره - استخر - برک و افسار می آيد .

 

5- «ه» غير ملفوظ در آخر کلمات فارسی در لهجه محلی در برخی موارد به صورت «ک» می آيد . گاهی ماقبل مضموم و گاهی ماقبل مفتوح .اما اين «ک» هيچوقت ما قبل مکسور نيست . مثلا در لغات زير :

خالک - شوپرک - اسپرک ، که بترتيب بجای خاله - شب پره - اسپره می آيد .

 

ج- تشديد حروف

1- در لهجه محل حرف «چ» اگر ميان دو حرف صدادار قرار گرفته باشد بشرط اينکه مصوت دومی بلند ، يعنی «آ-او-ای» باشد ، مشدد است . در کمات :

قاچی لی - گورا چان -اچين واچان - بواچال - کولاچيه و غيره...

 

پايان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:28  توسط محمد | 

قسمت دوم

                             4

تشريفاتی که در اورازان برای عزا قايل می شوند حتی از تشريفات عروسی نيز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسی مرده باشد . وقتی کسی مرد از خانواده او يا همسايه او يا همسايه ها کسی به بام می رود و مناجات می کند و به فارسی و عربی اشعار و دعاهايی می خواند . مردهايی که در ده هستند يا در مزارع اطراف کار می کنند صدای مناجات را می شنوند و جمع می شوند و با هم به قبرستان می روند و دسته جمعی قبر را می کنند . کندن قبر به نيمه که رسيد عده ای به ده برمی گردند و به خانه مرده می روند و مرده را برای شستن می برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوی حسينيه است . اگر زن باشد پرده ای به دور چشمه می کشند . بعد ميت را کفن می کنند و همان دم حسينيه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز می خوانند ؛ و در ميان پيرمردها هميشه کسی هست که امام جماعت بشود و کار لنگ نماند . تابوت ندارند .ميت را با طناب روی نردبانی می بندند و به دوش می گيرند . بقيه مراسم همان است که در ساير نقاط هم ديده می شود . تشييع جنازه و تلقين ميت و دفن . روی ميت اول سنگ می چينند . بعد روی سنگ خاک می ريزند . دفن که تمام شد دسته جمعی به خانه صاحب عزا می روند . و در اطاقی جمع می شوند و فاتحه می گذارند و قرآن می خوانند . هرکدام برای خود و با صدای بلند و همهمه ای برمی خيزد . سه روز يا بيشتر صبح و عصر کارشان همين است ؛ و درين چند روز از در و همسايه برای صاحب عزا خوراک می فرستند و آنرا «تله کاسه » می گويند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار می دهد. آش کشک وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.ديگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عيد نوروز و عيد فطر به گورستان می روند و سرقبر خويشان فاتحه می خوانند و نان و حلوا می برند . حلوای مخصوصی هم دارند که «زيله » به آن می گويند . کره را که آب می کنند و روغن می گيرند به درد و ناصافی ته آن آرد می زنند و روی آتش می گذارند تا آرد قهوه ای بشود. ديگر حتی شيرينی هم به آن نمی زنند .

در تابستان 1324 که دوماهی در اورازان بسر می بردم خبر مرگ يکی از روحانيون اورازانی که ساکن تهران بود ولی در همان فصل برای تبليغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسيد . خبر دو سه هفته بعد رسيد . يکی از خويشان مرده ، سيد جعفر نام ، که در سفر مازندران با او بود و قتی به ده برگشت خبر را آورد . سيد جعفر که صاحب عزا هم بشمار می رفت استطاعتی نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار کند . ناچار همه اهالی در عزا شرکت کردند .

هرکسی  چيزی گذاشت . بيست و چهارمن (180کيلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد  ، و توتون و تنباکو و قهوه مجلس را نيز دکاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سيد جعفر در خانه اش قرآن خوانی برپا شد . در تمام ساعات روز غير از موقع شام و ناها رکه اهالی به خانه های خود می رفتند مجلس داير بود . در طول اين مدت زنها نيز در مجلس ديگری در همسايگی جمع می شدند و زمزمه و نوحه سرايی می کردند . البته اينجا ديگر از قراءت قرآن خبری نبود . شرکت در مجلس عزا در سه روز اول اختياری بود ولی روز سوم از يکی دوساعت قبل از ظهر تمام اهالی از زن و مرد و بچه هرکدام د رمجلس جداگانه ای حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاری «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فبای آلاءربکما تکذبان» قاری ، يک بار همه با هم «لابشیء » گفتند . بعد آخوندی را که از گيليرد دعوت کرده بودند به منبر فرستادند که پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالی اين طور اظهار ارادت کرد : «والسلام عليکم ايها الحاضرون الجالسون فی هذالعزا...» و تمام حضار با هم  جوابش دادند که «والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته » ؛ وبعد خطيب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبی گفت و گريزی هم در آخر کار زد و بع ناهار دادند . برای هر کسی د ر کاسه جداگانه ای آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مکتب خانه مردی چوب به دست در ميان ايستاده بود و مواظبت می کرد که کسی به سهم ديگری دست دراز نکند . مردها و زنها گيوه هاشان را دم مجلس کنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هرکدام کفشهای خود را با خودشان داشتند و زير پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداری به جمعه تصادف کند تا جمعه طر عزا را ادامه می دهند .وقتی قاری مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشیء» می گفتند سلمانی ده سر صاحب عزا و يکی از خويشان نزديک او را فی المجلس تراشطد و به اين طريق عزاداری ختم شده تلقی کردند. به عنوان عزاداری سياه نمی پوشند . قبرهای مردگان خود را به ندرت پامی گيرند و بسيار نادرند کسانی که سنگی برای روی قبر يکی از خويشان خود تهطه کننند . دستشان نیم رسيد . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بيکاری باشد و از خود اهالی بربيايد . ولی در گورستان عمومی ده سنگاهی خوش تراش زطاد است . حتی سنگ مر مر هم ديده می شود که پيداست د رجای ديگری تراشيدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالی و غربی گ.گورستان که به ده نزديک است  روی قبرها بيشتر سنگهای تراشيده می توان دطد و در قسمتهای ديگر که به جاده نزديکتر است و از ده بدور اتفاده تر ، کمتر . شايد در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شايد هم خرد شده است . کسی چه می داند شايد هم غريبه ها به غارت برده اند ؟

سنگ  قبرها غالبا از جای خود درآمده ، کج وکوله شده ، يکوری و حتی دمر بر روی خاک افتاده . حتی بعضی از آنها ا زامتداد شرقی و غربی نيز بدر آمده اند . سنگ های مر مر اغلب کوچک است . روی يکی ازين سنگهای مرمر که رنگ کرم داشت به خط نستعليق بسيار زيبا اين اشعار حک شده بود :

 

« ناخورده بری زباغ دوران موسی

ناچيده گلی ازين گلستان موسی »

 

« پژمرده شد از صر صر هجران موسی

گرديده به خاک تيره يکسان موسی »

 

و بعد يک دوبيتی که مصراع اول آن ساييده شده بود و کلمات «سر سروران جهان...موسی » از آن هويدا بود  و بعد .

« .......

به عقبی بدل شد چو دنيای او »

« خرد بهر تاريخ فوتش بگفت

بهشت برين باد ماوای او  »        «سنه 1040»

 

از آيات و کلمات عربی روی اين سنگ مرمر کوچک و زيبا هيچ خبری نبود . قطع آن 65×21 سانتيمتر . و اين اشعار همه در حاشيه سنگ بود و در ميان سنگ نقش و نگاری با گلهای درشت کنده شده بود . سنگ مر مر ديگری بود با خط بسيار بد که تنها «وفات مير محمد حسن ولد ميرهدايت » را روی آن کنده بودند. زيرا اين وشته شکل مخصوصی شبيه به چليپا کنده بودند و بقيه سنگ خالی مانده بود . تاريخ نداشت . اين علامت چليپا روی يک سنگ ديگر هم ديده شد که مرمر نبود و باز فقط حاوی وفات «ميرفلان...» بود. يک سنگ مرمر ديگر باندازه 31×23 با خط نستعليق زيبا حکايت از «وفات مرحوم مير محمد مهدی ولد ميرمحمد حسين 4 شهر رجب سنه 1141» می کرد و در زير نوشته مطابق معمول دهات تصوير يک تسبيح و يک رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه کنده شده بود . و اين تصاوير روی سنگهای مختلف بارها تکرار شده بود . شايد به نشانه اينکه متوفی از عالمان دين بوده . باز سنگ مرمر کرم رنگ ديگری به عرض و طول 21×50 سانتيمتر و به ضخامت 20 سانت از خاک بيرون افتاده روی زمين بود و با خط نسخ زيبايی در حاشيه بالايش نوشته بود «مير محمد صالح بن مير موسی» و در حاشيه طرف راست «دلا ديدی که آن فرزانه فرزند ...» و بقيه شعر.و دري»ان همين سنگ به طرف بالا . اين تارطخ به عربی حک شده بود « فی تاريخ شهر محرم سنه سته و ثمانين و تسعمائه » و اين بهترين و قديمی ترين سنگ گورستان بود . به اين طريق می شود استنباط کرد که مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحيه مسکون بوده است .

 

 

                             5

عموما پرخورند شايد از اين نظر که مواد غذايی خوراکشان بسيار کم است .گوشت خيلی کم می خورند . مگر گوسفندی يا بزی از کوه پرت شود و سنگ پايش را بشکند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش کنند تا گوشتی بهم برساند . در اينگونه موارد صاحب گوشت روی بام می رود و گوشتی را که کشته است جار می زند . گوشت بز يا گاو يا هرچيز ديگر . و اين اتفاق بيشتر تابستان ها می افتد . غير ازين کمتر اتفاق می افتد که قصابی کنند .بعضی ها هم که تمکنی دارند يکی دوتا گوسفند يا بز می کشند و قرمه می کنند و برای زمستان نگهميدارند.

اگر گاهی گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمی کوبند . گوشت را با بنشنی که به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه ای می ريزند و بعد از تريد می خورند . اما شير و ماست و دوغ و کشک و پنير و محصولات ديگری که از شير می گيرند فراوان است . غير از اينها خوراک غالب اهالی نباتی است . هميشه ارزن و گندم - گاهی برنج و خيلی به ندرت حبوبات ديگر . سبزی هم می خورند . البته فقط پخته و سبزی آنها بيشتر عبارت از سبزيهای خودروی کوهی است . «شورک» و «والک» و «آبشن» بيش از همه در دسترسشان است . چوپان که دنبال چارپا بکوه می رود در تابستان اين سبزيها را هم می چيند و در کولباره خود به ده می آورد و غير از او زنها هستند که سبزی خود را از کوه و دره می چينند.هيچ روزی نيست که در هر خانواده اورازانی ديگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبکی می پزند که سبزی در ميانش شناور است . حتی آنرا هر روز به عنوان چاشت می خورند . صبح ها از چايی خبری نيست .چايی را روزی يکبار عصر که از کار برمی گردند می خورند .

تابستان ها که مردها خيلی زود از سر کار می روند نمی رسند که در خانه چاشت کنند . نمازشان را که خواندند اول طلوع فجر راه می افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو يا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه که رسيدند سفره کمری خود را  به آن «ابزار » می گويند باز می کنند و با نان و پنير ی جزيی سد جوع می کنند و بکار می پردازند . دو سه ساعتی که کار کردند زنها ديگ به سر ، چاشت آنها را از ده می آورند.نان و پنير که در خيک نگاهش می دارند و آش ؛ با قاشقهای چوبی بزرگ که يک شهری به زحمت می تواند آنرا به دهان ببرد .و يک سطل دوغ.به هر آشی دوغ می زنند . و گاهی کشک.زنها همانجا سر کوه با مردهای خود چاشت می کنند و به ده برمی گردند و اين چاشت که در حوالی يکی دو ساعت ظهر خورده می شود ناهار هم هست. بعد مردها نزديک غروب که می خواهند دست از کار بکشند يک بار ديگر نيز سد جوع کرده اند و اين بار فقط با نان و پنير و گاهی «زيله» .

غروب که به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد می خوابند . يکساعت از شب گذشته کمتر جانداری در ده بيدار ست و هيچ پنجره ای نيست که از آن نوری به بيرون بتابد . ولی د رفصل بی کاری يعنی وقتيکه برف و بوران اجازه نمی دهد بيرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولی آش صبح حتی يکروز هم فراموش نمی شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است که پوست می کنند و می کوبند و با چغندر و عدس می پزند و با دوغ می خورند . بلغور آش ؛ چيز ديگری شبيه به آش گندم است . آردين آش ؛ تقريبا آش رشته است . مغز گردو و کشمش و آلوچه را با رشته و چغندر می پزند و با کشک يا «سج» يعنی قره قروت می خورند و اگر سرکه بهم برسد با سرکه .گوروس آش ؛ آش ارزن است که بازبا عدس و چغندر می پزند . ارزن هم شوست کنده است . و چاشنی آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر می پزند و به آن شير می زنند و می خورند . بعضی وقت ها قرمه هم به آن می زنند . چغندر را با برگ و درسته توی ديگ می پزند .چغندرهای ريزی دارند . دو سه نوع غذا هم با شير درست می کنند :«گوره ماست » يکی از آنهاست .کاسه های چوبی مخصوصی دارند که از مازندران می آورند و به آن کچول می گويند . شير را در آن می دوشند و کمی ماست به آن می زنند و می خورند . شيرپت يکنوع ديگر از ين غذاست که فقط شير است ولی تشريفات مخصوصی دارد . شير را در همان کچول می دوشند و تکه سنگ هايی را که در آتش گون داغ کرده اند توی آن می ريزند که شيراز حرارتشان بچوش می آيد ، بعد آنرا با نان می خورند . خودشان عقيده دارند که زهراب شير را می گيرند . اين دو غذا بيشتر خوراک چوپانهايی است که همراه گله به کوه می روند . شير حاضر ، گون هم حاضر و در انبازشان نان و ماست وپنير هم حاضر دارند.

پلو هم می خورند . اغلب به جای برنج ، ارزن را پلو می کنند . ارزن پوست کنده را با آب تنها می پزند و به آن ماس تو شير می زنند . کمی نرم می شود و آنرا شير گوروس می گويند . کاچی نوع ديگری از پلوهای آنهاست که بلغور نرم د رآب پخته است با ماست يا آغز . مثل تهرانی ها هم پلو می خورند . برنج پخته با خورش که اغلب قيمه يا فسنجان است . و پيداست که اين خوراک اغنياست . دمک هم می پزند . برنج و بلغور و ارزن را با کمی شورک در تنور می پزند دمی مانند می کنند . حليم هم می پزند . زمستانها . و با قرمه . و تابستانها اگر اجبارا گوشت فراوانی به همان صورت که گذشت درخانه بهم رسيده باشد . درست مثل حليمی که در تهران می پزند . زيله را به صورت ديگر هم تهيه می کنند و به آن آرداله می گويند . آرد را بی روغن برشته می کنند بعد به آن شير می زنند .

اما نانهايی که می خورند . غير از گندم و جو با ارزن هم نان می پزند . و در ين صورت خمير را به تنور نمی زنند ، روی ساک می پزند . نان معمولی شان دو نوع است : بالی نان که همان نان لواش نازک و بزرگ است و ديگری جو کلاس که نان جو است و گرده نانی کلفت و کوچک وسياه رنگ است . معمولا با ته مانده خمير گندم نيز که نازک نمی شود چني« نان سفت و سقطی درست می کنند. نانی که در آش يا شير يا دوغ نرم می کنندو می خورند همين نان است . لواش را با پنير می خورند و قاتق است . معمولا در هر خانه هفته ای يکبار نان می بندند و تمان نان هفته را می پزند و نگهميدارند . نانهای ديگری هم دانرد که جزو تفنن های خانوادگی است . اگر مهمانی برسد يا اگر سفری در پيش باشد . پنجه کش يکنوع ازين تفنن هاست که دراز و باريک است و با آرد گندم می پزند و با شير  خمير می کنند و زرده تخم مرغ رويش می مالند . گاهی هم شيره . يکنوع ديگر گرت است که با شير خمير می کنند و مغز گردو لايش می گذارند و روی آن نيز مغز گردوی کوبيده می پاشند که برشته تر می شود . يکنع ديگر اين نوع نان شير مالها ترکلاس استک ه به جای گردو ، سبزی کوهی تازه به خمير آن می زنند . سوغات ده بذای خانوده ما هميشه يا پنير بده است يا عسل با همين يکی دو نوع شيرمال . گاهی هم والک و آبشن برايمان می آورده اند .

 

                             6

لباس اهالی معمولا ساده است و در محل تهيه می شود .با پشمی که از گوسفندهای خود می گيرند و می تابند ، پارچه زمستانی ، جوراب پشمی و به ندرت قاليچه و خيلی بيشتر از آن جاجيم می بافند . جاجيم های خوبی که در سراسر طالقان معروف است . روی کرسی می اندازند ، با آن رختخواب می پيچند و حتی برای فروش به شهر می برند . کرباس را که بيشتر برای پيراهن و شلوار از خارج می خرند در محل رنگ کمی کنند . رنگ آبی ثابت و سيری که لباس ، پاره پاره هم که بشود باز خود را حفظ می کند . مردها پيراهن سفيد می پوشند  و شلوار آبی . وليان که از دهات ساوجبلاغ است و دو فرسخ بيشتر با اورازان فاصله ندارد (پايين اورازان است ) ، چون راه ماشين رو دارد ، خيلی زود آداب شهری را در لباس پوشيدن اقتباس کرده است . کلاه لگنی ، کت ، شلوار ، و پيراهن های بلند زنانه در اين چند بار که رفت و آمدی از آنسو داشته ام هر بار بيشتر از پيش به چشمم خورده است . اما در اورازان کمتر اثری از پوشاک شهری هست . جوانهايی که از نظام وظيفه برمی گردند ، مردهايی که در فصل بيکاری به معادن ذغال آبيک و هيو می روند يا زنهايی که مدتی در تهران به خدمتگاری می گذرانند . همه وقتی به محل برگشتند خيلی به ندرت آداب شهری را حفظ می کنند و باز همان کرباس آبی و همان گيوه های تخت کلفت و همان شلوار و شليته می پوشند . مردها روی سر تراشيده شده شان کلاه نمدی معمولی می گذارند . زيرچانه و روی گونه های خود را می تراشند و ريش انبوهی می گذارند که در ميان دو خط موازی ازين گوش تا آن گوش ادامه دارد و بهترين حافظ صورتهای آن ها در قبال گرما و سرمااست . پيراهن کرباسی که در زير می پوشند يخه اش از طرف راست باز می شود و از بغل گردن تا پهلو دکمه می خورد .دکمه های نخی مخصوصی که زنهاشان از قيطان درست می کنند . دکمه ساخته شده بکار نمی رود . استين ها يکسره است و مج و دکمه ندارد ولی بجای آن با ريسمان باريکی که به لباس دوخته شده مچ دست را می بندند . روی پيراهن ، قبا بتن می کنند . قبای سه چاکگ . کمی از کت های شهری بلندتر . تا بالای زانو ، و از کرباس آبی که يخه اش باز است و آستين هايش را فقط موقع کار با ريسمان می بند ند . پير مردها قباشان بلند تر است و اين خود يکی از علايم ريش سفيد است . روی قبا کمر می بندند . گاهی با شال پشمی و گاهی با يک طناب سياه و بيشتر با يک تسمه چرمی . شلوار زير و رو ندارند . يک شلوار کرباس آبی سرو ته يکی و نه چندان گشاد ، می پوشند که با بند تنبان بسته می شود . معمولا در هر خانواده ای يک کپنک هم دارند که بآن شولا می گويند و آنرا از نمد می مالند و موقع سفر يا هروقت آبياری يا نوبت چوپانی دارند همراه می برند و بدوش می اندازند . کليجه از شولاکمی کوتاه تر است و بهمان شکل است . با آستينهايی که راست می ايستد و نمی خوابد و دامن آن رويهم نمی آيد . جوراب پشمی و شال گردن هم دارند . دستکش هايی که زمستانها می پوشند دو جای انگشت دارد . يکی برای شست و يکی ديگر که پهن است برای چهار انگشت ديگر . زنها آنرا با کرک می بافند . دستکش ديگری بهمين شکل دارند برای مواقع درو که از پوست می سازند . گيوه های خود را محل می کشند . تخت آنرا با کهنه پاره های کرباس آبی تهيه می کنند و با سوزنهای بلند زه از ميانش می گذرانند و روی آنرا - بيشتر مردها و کمتر زنها - با نخ پرک می بافند . تخت گيوه هاشان کلفت است و بافت روی آن درشت . همه اهالی گيوه کشی نمی دانند . يعنی کشيدن تخت آنرا . چند نفر بخصوص اينکاره اند ولی اغلبشان بلندند که روی گيوه را ببافند . گيوه را زمستان نمی پوشند . در برف و سرما اگر بيرون بروند و چارق بپا می کنند . يعنی روی جوراب  پشمی که می پوشند پوست کلفتی را با زه بپا می بندند که اتمام کف و نيمه ای از روی پا را می گيرد . و خود اهالی به آن «چرم » می گويند . شلوارهای شهری که به ندرت ديده می شود «تنبان پولکی » اسم دارد . بندرت پالتوهای شهری نيز در آنجا ديده ام .

اما زنها . پيراهنشان از زير گلو تا روی شکم چاک دارد و دکمه می خورد . مج آستينهای آن نيز. پيراهن مخصوصی دارند . نه ببلندی پيراهن زنانه شهری و نه بکوتاهی پيراهن های مردانه . و دامن آن قسمت بالای شليطه شان را می پوشاند . زيرا اين پيراهن چيز ديگری به تن ندارند ولی روی آن جليقه ای می پوشند که دکمه هايش هميشه باز است و آنچه زينت با خود دارند به اين جليقه می آويزند . اغلب حاشيه آنرا مليله دوزيهای ساده يا قيطان بندی می کنند . دکمه های اغلب اين جليقه ها از سکه های نقره است . پيراهن و جليقه زنان از چيت های رنگارنگ است . شلواری که می پوشند از مال مردها تنگ تر و از پارچه سياه است و تا مچ پايشانرا می پوشاند . روی اين شلوار شليطه را می پوشانند که تابالای زانوست و خيلی چين می خورد و از پارچه های رنگارنگ می دوزند . پيرزنان درعوض شلوار و شليطه فقط يک شليطه بپا دارند که جلو و عقب دامن آن از ميان دو پا بهم دوخته است و در حقيقت شلوار بزرگ و بلندی و چين داری است که پاچه های آن به هم وصل است . کلاهی که زنها بسر می گذارند کلاه پارچه ای گرد و کوتاهی است که روی پيشانی آن نقره کوب است و آنرا تا بالای ابرو پايين می کشند و زير آن سربندی از پارچه سفيد بسر می کنند وکه دسته هايش را دور گردن می پيچند . موهای خود را از عقب در يک رشته می بافند و آنرا با سربند به دور گردن می پيچند . هيچ زنی نمی توانيد ببينيد که گوشه ای از موهايش از زير اين سربند بيرون مانده باشد. کلاه خود را کلاه پيچ می گويند . موقع خواب سربند و کلاه را بازمی کنند . پيرزنها فقط سربند دارند و کلاه کمتر می گذارند . جليقه هم نمی پوشند .

کفش زنها اغلب همان گيوه هايی است که در محل تخت می کشند و می بافند و در زمستان ارسی هايی است که از شهر می آورند . بچه های بزرگتر اگر پسر باشند مثل پدرها و اگر دختر باشند مثل مادرها لباس می پوشند و کودکان خرد قاعده ای برای لباس پوشيدن ندارند . هرچه بدست پدر و مادر رسيد تنشان می کنند. در مجالس سوگ و سرور تنها تغييری که در لباس زنها ديده می شود چادر نمازهايی است که تک و توک به چشم می خورد . وگرنه فقط لباس شسته يا نو می پوشند .

فقط زنهای جوان هستند که گاهی دستی به صورت خود می برند . يعنی دور چشمهای خود را سياهالی می مالند . هسته يک گياه کوهی را می سوزانند و سوخته اش را با روغن آميخته می کنند و به چشم می مالند . غير از اين بزک اسباب ديگری ندارند . مگر در مورد عروس که سرخاب و سفيدابی هم بکار می برند . شکرت مستقيم زنها در کار روزانه اجازه تفننی بيشتر ازين را نمی دهد . اهالی اصطلاحی دارند که در مورد کارهای سخت زنها بسيار گوياست :«مردکانی خدا زنکانند.» تنها کارهای خانه نيست که به عهده زنهاست . موقع درو و خرمن کوبی و علف چينی و در صيفی کاری و هر کار ديگری با مردها دوش بدوشند. بچه های شيری خود را با چادر شبی به پشت می بندند و راه می افتند و پابه پای مردان کار می کنند . فقط شخم و آبياری شبانه کار تنها مردان است . غير ازين هيچ استثنايی برای زنها قايل نيستند. مدرسه که در ده نيست . بچه ها به محض اين که راه افتادند کار هم می کنند . اول کارهای سبک ، بعد دنبال چارپا راه افتادن و بار را  بمنزل رساندن و بعد درو و بعد هم کارهای ديگر . بيماری بچه ها بيشتر چشم درداست و اغلب چشم هاشان ناسور می ماند . غير از دوا و درمانهای پيرزنانه معالجه ديگری هم ندارند . ولی همين بچه ها وقتی بزرگ می شوند از يک فرسخی تشخيص می دهند که روی کوه مقابل گوسفندی است که می چرد يا بزی .

 

                             7

مراسم عروسی  در عين حال که ساده و فقيرانه است تشريفاتی دارد . در فصولی که آنجا بوده ام (تابستانها)فقط يکبار شاهد مراسم عروسی بوده ام . هيچ فراموشم نمی شود که داماد از سر درخانه خود يک تکه بزرگ قند را چنان به طرف کاروان عروس ، که به خانه اش می آوردند ، انداخت که اگر بسر کسی می خورد حتما می شکست . و نمی دانم چرا عروس را سورا بر قاطر و بازينت هايی که از پارچه و جاجيم از اطرافش آويخته بودند شبيه به حضرت قاسم يافتم که در دسته ها و تعزيه ها ديده بودم .

معمولا از ايام کودکی بچه ها را برا ی هم شيرينی می خورند . و با اينکه (اگر خويشاوندی تمام اهالی صحت داشته باشد.) اغلب ازدواجها در ميان افراد فاميل است نشانه ای از انحطاط نسل در ميان آنها نيست . کور چندان کم نيست . دنباله همان چشم دردهای کودکی . اما افليج و ناقص ، اصلا در ده نمی شود پيدا کرد . عروسی ها بهمان سادگی راه می افتد که آسياب ده و مقدمات آن بقدری بسرعت می گذرد که اصلا فرصت بگفتگوهای خاله زنکی نمی دهد . مبلغ مهر بسيار کم است . حداکثر پنجاه تومان . و از جهيز و ساير مخلفات خبری نيست .

شب عروسی چند نفر از جوانان می آيند و داماد را به حمام می برند و نو پوشانده بيرونش می آورند . اول به زيارت معصوم زاده بعد به خانه . و داماد دست پدر يا ولی خود را می بوسد . قبل ازينکه داماد از حمام بيايد روی بام را فرش کرده اند و يک کرسی مفروش در ميانه گذاشته اند که داماد را رويش می نشانند. در ضمن جار زده اند و مردان ده جمع شده اند و غلغله ای بپاست و تازه غروب شده است . داماد که به کرسی نشست دو تاشمع به دو دستش می دهند و پيرمردی بميان می افتد و چوب و تخته ای يا  چوب و چارپايه ای بدست می گيرد و کنار داماد می ايستد و هدايای اهالی را جار می زند :«سيد مشهدولی ، ای گوهادا ، خانه آبادان » و به چوبی می کوبد . حضار با هم فرياد می زنند :«خانه آبادان» .و هر يک از اهالی بقدر طاقت خود هدايايی می دهند . يعنی هريک اعلام می کنند که چه خواهند داد . و تا قبل از بردن عروس هديه خود را می فرستند و رويهمرفته برای زندگپی تازه سرمايه ای گرد می آيد . تقديم هدايا که تمام شد شام می دهند. همان اوايل شب. آش کشکی يا دوغی . و بعد تا سه ساعت از شب رفته می نشينند . سه ساعت که از شب گذشت از خانه داماد برای عروس حنا می فرستد . با توت و سنجد وسيب و کشمش و تخم مرغ رنگ کرده وشيرينی های طبيعی ديگری که بهم برسد. زنها بساط را در مجموعه ای بسر می گذارند و بخانه  عروس می برند . يک طبق ديگر نيز از همين بساط بمجلس می آورند و جلوی داماد می گذارند ودست داماد را تا مچ حنا می بندند . ساقدوش ها نيز دست های خود را حنا می بندند . اين مراسم که گذشت پيرمرد ها مجلس را برای جوانان خالی می کنند و به خانه های خود می روند . اما جوانها بيست نفری هستند که تا صبح بيدار می مانند . هريک پولی می گذارند ، گوسفندی و برنجی و روغنی می خرند. همان شبانه . و زنها شبانه می پزند و می خورند . چايی هم براه است . گاهی هم يکی آواز می خواند يا يکی نی می زند و ديگری می رقصد . تا صبح باين صورت سر می کنند. همين عده صبح که شد داماد را با خود به خانواده های اقوام ببازديد می برند و هرجا شيرينی و چای می خورند تا نزديک ظهر که بخانه داماد برمی گردند. پيرمردها برمی خيزند و بمنزل عروس سری می زنند . و اگر جهيزی در کار باشد صورت برمیدارند و شهادت می دهند . مختبصر لباسی برای عروس و داماد و يک صندوق . اما کيسته توتون ، بند تنبان و سفره کمری جزء لاينفک جهيز است . اگر هيچ چيز ديگری هم در کار نباشد اينها مسلما هست .

از طرف ديگر عروس را نيز روز قبل به حمام برده اند و لباس نو پوشانده اند و زينت و بزک کرده اند و آماده است. صورت  برداری از جهيزيه که تمام شد آن را در صندوق می گذارند . بندرت اتفاق می افتد که جهيز يک عروس دو صندوق باشد . صندوق را اگر يکی باشد بکول کسی می گذارند و اگر دو تا ، روی قاطر می بندند و جلوی عروس را ه می اندازند . عروس نطز سوار قاطر ديگری می شود که از آن زيور و زينت آويخته است . سر قاطر را با حنا رنگ کرده اند و منگوله زده اند . دهنه قاطر را برادر عروس يا يکی از مرداغن نزدطک باو می گيرد و براداران ديگرش يآ خويشاندان مرد بازوان عروس می گيرند و از دو طرف قاطر می آيند . خيلی آهسته . و صلوات می فرستند . و يکی در پيش قافله چاوشی می کنند . پيرمدرها بدنبال و زنها نيبز از پی آنها می آيند .صد قدمی خانه داماد قافله می ايستد. داماد ساقدوش هاکه در اصطلاح اهالی «زامادست برار» نام دارند ببام می روند  و داماد سه بار قند يا انار يا سيب بطرف عروس و قافله اش می اندازد. اگر به عروس خورد يا از بالای سرش گاذشت معتقدند که داماد در شب زفاف موفق خواهد بود وگرنه فال بد می زنند . صد قدم فاصله چندانی نيست و معمولا همه دامادها موفقند . بعد عروس را پيش می آورند و دم خانه داماد می رسانند . پدر داماد يا ولی او قآن بر میدارد و سوره هايی از آن می خواند و قرآن را دور سر عروس می گرداند . بعد عروس را بغل می زند و پياده می کند . اما داماد هنوز بربام است و مقداری جو برشته و کشمش و گاهی پول خرد در دامن قبا دارد که وقتی عروس بزير در رسيد نثارش می کند . بعد عروس را وارد می کنند و در اطاقی بروی تخت می ايستانند و شمع به دستش می دهند . مردها از همان دم در پی کار خود رفته اند و ديگر مجلس زنانه است. عروس يکی دو ساعت شمع به دست ايستاده است و زنها دورش حلقه می زنند و می رقصند و کف می زنند و هنوز بعد از ظهر است که مجلس تمام می شود و عروس و داماد خلوت می کنند . زفاف شب نيست. عصرهاست . موفقيت داماد راهنوز آفتاب غروب نکرده با طبل بر سر بام می کوبند . و بعد زنان عروس را و مردان داماد را بحمام می برند . عروس تا سه روز روزه صمت می گيرد . با هيچکس هيچ حرفی نمی زند . در اين سه روز از درو هميسايه برای عروس و داماد غذا می فرستند و آن را «در زن سری » می گويند . عروس در اين سه روز دست به سياه و سفيد هم نمی زند .

 

 

                             8

خانه ها معمولا مطبخ جداگانه ندارد . در گوشه ای از ايوان که از سه طرف پوشيده است و يک بر آن رو به شرق يا جنوب بازست ، اجاقی نهاده اند که بآن «کله ، به کسر کاف و لام» می گويند . و همانجا پخت و پز می کنند ، و گر زمستان باشد روی تنورها . هيچ اطاقی حتی پستو ها و زير زمين های ده نيز بی «تندور» تنور؛ نيست . تمام اطاقها اگر بتازگی اندود نشده باشد از کمر به بالاسياه است و اگر هم شده باشد تيرگی دود از زير اندود به چشم می خورد . خانه ها يا حياط ندارد و يا اگر دارد بسيار کوچک است که در آن نه می شود چيزی کاشت و نه فضايی دارد و در حقيقت راهرو چارپايان است . به اسطبل . در تمام ده فقط روزنه های گنبد طاق حمام شيشه دارد . غير ازين کمتر شيشه ای به پنجره ای افتاده است . کوزه گلی يا سبو کمتر بکار می برند . فقط يک نوع قلقلک کوچک از ساوجبلاغ می خرند که در آن آب برای آشاميدن به سر کار می برند . «قره آفتوه» را که مشربه بسيار بزرگ و بی لوله ای است برای آب از چشمه آوردن و بردن دارند . اگر قرمه ای برای زمستان می پزند ، اگر پنيری می خواهند نگهدارند ، و اگر شيره ای يا عسلی يا هرچيز ديگری باشد آنرا در خيک می کنند . اغلب کيسه ها نيز از پوست است . بهترين انبان ها را در آنجا ديده ام . در پسينه (پستوی خانه ها ) تنورهای بزرگی را روی زمين نهاده اند که هرکام انبار جداگانه ای برای گندم يا جو يا ارزن است که به آن «پالفه» می گويند . پرش که کردند سرش را گل می گيرند . و از سوراخی که به پايين  دارد هر چه می خواهند درمی آورند . توپی کوچکی را بيرون می آورند و گندم و جو يا ارزن بيرون می ريزند . درين پستوها اغلب چاله های نساجی را نيز می توان ديد . با تيرکهای کار گذاشته شده و ديگر لوازم آن ، که بيشتر زمستان ها را به راهش می اندازند و اگر پيرزنی در خانه باشد که کار سنگين نتواند ، حتی در تابستان ها . عسل را خيلی خوب می پرورانند و خيلی زياد می خورند . با موم هم می خورند . غير از پستو و ايوان و زيرزمين ، اطاق ديگری دارند که مهمانخانه مانند است و طاقچه ها و رف های آن مزين است به تمام اثاث گرانبهای خانه و آنچه به يادگار در خانواده مانده است . از سماور و چينی و لاوک و چيزهای ديگر  ؛و گاهی قليان . گرچه همه از زن و مرد چپق می کشند ولی پيرمردها و ريش سفيد ها گاهی نيز قليانی زير لب می گيرند . غير از «گون» که هيزم غالب اهاليست سوخت ديگری هم دارند و آن فضولات چارپايانست که در تمام فصل سرما در آغل زير پايشان ريخته و به ضخامت نيم متر بالاآمده . برفها که آب شد و چارپا را به کوه فرستادند با بيلهای نوک تيز اين فضولات دلمه شده را می برند و لوزی شکل در می آورند و در آفتاب خشک می کنند و می سوزانند . در فصل سرما کمتر در آغل را با زمی کنند . از سوراخی که به سقف آن است هر روز صبح و عصر علوفه چارپا را پايين می اندازند و فقط روزی يکبار برای آب دادنشان به کنار چشمه بزرگ جلوی حسينيه می برند . يک ماه که از عيد گذشت چارپا را به کوه می فرستند .

گذشته از گله کوچکی که از اين پس هر روز به چرا می فرستند و غروب به ده برمی گردانند ، تاشير و پنير روزانه شان را تامين کند ، قسمت اعظم چارپای اهالی به اين طريق تمام فصل گرما سر کوه می ماند و يک ما ه از پاييز گذشته برمی گردد. به همراه گله ای که روی کوه است پنج شش نفری هستند که به نوبت سرکوه می مانندد و در چادری که به پا کرده اند می خوابند و هرروز شيرها را می دوشند و پنير می کنند و از همانجا بارقاطر برای فروش به اطراف می فرستند . اين رمه را که به کوه منزل کرده است حتی شبهات نيز به چرا می برند . غروب که رمه برگشت و دور چادر اطراق کرد دو سه ساعتی استراحت می کند و باز برای چرا می رود . تا يک ساعت به آفتاب مانده ، و تاسر آفتاب باز استراحت است و دوباره چرا.عجله دارند . چون علفهای خوشبويی هست که اگر چريده نشود خشک می ماند . چه در مورد رمه ای که هر روز به کوه می رود و شب برمی گردد و چه درمورد رمه بزرگ که تمام فصل در کوه است . برای دوشيدن شير قانون بخوصی «تراز»دارند . هرکس به نسبت تعداد چارپای دوشان خود در ماه چند روز معين تمام شير گله را می دوشد . به اين طريق حتی فقيرترين خانواده ها نيز که به زحمت ده بزوميش دارند ، می توانند با محصول شير يک روزه تمام گله نه تنها آذوقه لبنياتی يک ماه خود را تهيه کنند بلکه پنير برای فروش هم فراهم کنند. چوپان به اين مناسبت گله را که از کوه برمی گرداند هر روز به در خانه ای که بايد می برد و پی کار خود می رود و وقتی چارپا دوشيده شد به طرف خانه صاحب خود روانه می گجردد .

در اوايل ماه دوم تابستان که منتهای گرماست يک روز تمام اهالی برای چيدن پشم رمه خود به کوه می روند و تقريبا ده خالی می ماند . تنها پيران و آنها که در مزارع کاری واجب دارند غايب اند . مراسم بزرگی است . چند چارپا می کشند و آبگوشت مفصلیب به پا می کنند و از روز پيش کله ها را نيز پخته اند و کله پاچه هم هست و صبح تا غروب با قيچی های مخصوص ، پشم تمام رمه را می چينند . همه باهم کمک می کننند . ولی در آخر کار هر کسی پشم چارپای خود را برمی دارد و می برد . و د راوقات بی کاری ، دوک به دست ، همين پشم را می ريسد .

چوپانی که رمه کوچک را هر روز به کوه می برد و برمی گرداند يک نفر است ، و در هر سال برای هرچارپا يک چارک گندم مزد چوپانی می گيرد . اما آنها که رمه بزرگ را تابستانها در کوه نگه می دارند ثابت نيستند و از خانواده صاحبان رمه نوبت می دهند . مزدی هم ندارند . کدخدا به معرفی پيرمردان ده از طرف بخشداری که در شهرک است هر جهارس ال يکبار معطن می شد . تها کار کدخدا معرفی جوانهای بيست ساله است که به خدمت وظيفه اعزام بشوند . غير از اين کمتر کاری دارد.

تمام املاک ده از خانه وباغ و مزرعه و چراگاه وقف است و قابل فروشی نيست . نه به بيگانگان و نه در ميان خود اهالی . هيچکس زمينی را نمی تواند بفروشد . اما معاوضه می کنند و آنهم خود اهالی با هم . تمام املاک مزروعی ده به 48 چارک تقسيم  شده است . بزرگترين مالک ده بيش از يک چارک ملک ندارد . خرده مالکند . با مالکيتی که تعلق خاطر ايجاد نمی کند . کسانی از اهالی که به شهر رفته اند و يا کوچ کرده اند چونمی توانسته اند املاک خود را بفروشند ناچار بيکی ازبستگان خود در ده اجاره اش داده اند . زمينی بيش از قدرت کشت اهاليست و باين علت بيکاره مانده است . زمين مناسبی هم نيست . کوهپايه است . کار چارپا نيز اجازه رسيدگی بيشتری به مزارع نمی دهد . ناچار اغلب زمينها را بنوبت می کارند هر قطعه زمينی را دوسال يا سه سال يکبار.اجاره ای ....که از زمين های اجاری گرفته می شود «سه کوت » است . فقط آب و ملک از موجر است و کار  و تخم و گاو از مستاجر.اما اگر موجر در تخم و گاو نيز شريک باشد نصفا نصف سهم می برد . اما املاک از هرکسی باشد منافع علف چينی آن مال رعيت است. يعنی کسيکه در آن کشت کرده . و هرچه کاه پس از خرمن بدست بيايد از آن «ورزو» (گاو نری) است که شخم کرده . ناچار به کسی می رسد که ورزو از اوست .

در موقع تقسيم عوايد اشتراکی ده از قبيل باج چرای مراتع اطراف ده (که در سال 1324 مثلا به دويست تومان رسيد ) مبنای عمل مقدار چارک ملکی است که هر کس دارد . کدخدا ناظر تقسيم اين عوايد است .

هر يک از مردان سالی يک تومان بای سر تراشی به سلمانی ده می دهند که کيفی دارد و هفته ای يکبار به تمام خانه سر می زند و سيار است . و هر يک از اهالی از زن و مرد و بچه در سال سه چارک گندم به حمامی می دهند که در تمام سال حمام را بگرداند و گرم نگهدارد. منتهی هر خانواده ای نيز مواظب است که در سال به نسبت تعداد افراد خانواده برای حمام هيزم بياورد . يعنی از کوه «گون» بکند و ببام حمام بريزد. انبار کردن گون ها ، آب انداختن ، کوره سوزاندن و ديگر کارها از خود حمامی است . شايد همين دو نفر يعنی حمامی و سلمانی باشند که کار ديگری غير از شغل خود ندارند . حتی چوپان نيز در زمستان بيکار می ماند و بيرون از ده کاری می گيرد . ديگران از زن و مرد اغلب در همه کارهای ديگر دست دارند. از علف چينی تا گيوه کشی. و از درو تا شير دوشيدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:25  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

پیوندهای روزانه
ای مرگ بیا که زندکی مارا کشت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1388
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
آرشیو موضوعی
جملات عاشقانه
سرگرمی
دانلود آهنگ
مطالب آموزشی
عکس
داستان
معرفی نرم افزار
حرفهای نگفته
پیوندها
لینک رایگان
همــراز لينك باكس
تنها تر از همیشه
آموزشی
راه اندازي سايت و وبلاگ
سرگرمی
از چه دلتنگ شدی؟
و خدا بودو عدم وعدم گوش نداشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM